حرفی نیست ...
جز آوار دلتنگیهای مدام ...
وبارانهای بی وقفه...
و کلمه هایی که همیشه ی خدا بوی قدمهای تو را می دهد ...!!
حرفی نیست ...
جز آوار دلتنگیهای مدام ...
وبارانهای بی وقفه...
و کلمه هایی که همیشه ی خدا بوی قدمهای تو را می دهد ...!!
یکی بیاید وجانم را بردارد وبگذارد توی همان مشت خاکی که هر دویتان خوابیده اید.
عطر تنتان را دیوانه ام ...
عطر مهربان ترین بوسه ها را میخواهم.
عطر دریای آغوشتان را که توی اش گم می شدم.
من حالی ام نیست .من نمی خواهم قبول کنم که توی خوابهایم یک درمیان ، ببوسیدم.
من صدای نفسهایتان را محتاجم
من صدای زنده ی اول صبحتان را از پشت سیمهای رابطه، می خواهم
من حالی ام نیست .
من وعده و وعیدهای هیچ آدمی را نمی خواهم.
تسلی هیچ آدمی را ...
من پا به زمین می سایم مثل کودکی هایم اما اینبار نه به بهانه های کوچک ...
من دامن پر مهر تو خاتونم را می خواهم و شانه های امن ومقتدر ِ تو اَبرمردم را ...
تا بتوانم هوای روزهای نیامده ی دلم را پیش بینی کنم...
اینجوری می شود بستر دلم وچشمهایم را آماده کنم برای وقوع هر حادثه ی غیر مترقبه ای...
اینجوری دلم مدام شور نمی زند
شور ِ هوای هنوز نیامده را ...
شور ِ ابرهای باران زا را ...
شور ِ آوارهای دلتنگی را ...
شور ِ هجوم ناگهانی درد را...
اینجوری می دانم چه روزی عاشق ترم ...چه روزی فارغ تر ...
چه روزی قرار است شادمان باشم
چه روزی برایم قرار است ملال انگیز باشد ...
چه روزی پایان اینهمه انتظار پشت دریچه ی زندگی می شود ...
چقدر همین حالا دلم یک شعر آرام می خواهد
که آرامگاه بغض هایم شود
که عطر " تو " یش ،کابوسهایم را ، بمیراند
.
.
.
بی همگان
به سر شود
بی تو
به سر نمی شود
توباید تازه گی ها
از اینجا گذشته باشی.
گفت وگوی مخفی ماه و
پرده پوشی آب هم
همین را می گویند.
دیگر نیازی به دعای دریا نیست
گلدان ها را آب داده ام
ظرف ها را شسته ام
خانه را رفت ورو کرده ام
دنیا خیلی خوب است٫
بیا!
علامت خانه بودن من
همین پنجره ی رو به جنوب آفتاب است٫
تا تو نیایی پرده را نخواهم کشید.
"سید علی صالحی"
اما ردیف که هستند...
اما هر روز که واژه ها، مهربان تر از روزهای قبل ، متولد می شوند...
قافیه به چه کار می آید وقتی " تو " خودت مثنوی هفتاد من کاغذی... ؟!!
وقتی " تو " خودت بلندترین قصیده ی این سطرهایی ...؟!!
وقتی غزل از چشمهای " تو" جان می گیرد ...؟!!
وقتی "تو" مجال ِ قشنگ کلمه های ساده ی منی ...؟!!
وقتی " تو" به دستهایم اعتماد نوشتن می دهی... ؟!!
و به نبض احساساتم توان تپیدن ... ؟!!
وقتی " تو" خودت، عطر جانبخش این عاشقانه های بی وزن ،بی قافیه ، بی سبک وسیاقی ...؟!!
بگذار تمام قافیه ها را به چشمهایت ببازم ...!!
ودر ردیف این سطرهای عاشق ، زندگی کنم ...
آمده ام تا بگویم :دوستت دارم تنها کلیشه ایست که تکرار هر روزه اش به جانم می چسبد ...
آمده ام بگویم: به جان خسته ام ، به جان دلتنگم ، به جان بیقرارم نگاه نکن ...
همه چیز مرتب است ...
هوای تو که به اندازه ی کافی هست ...
کلمه ها هم که هنوز در تسخیر چشمهای تو اند
رویا که هست وکسی که خیال بافی اش حرف ندارد...
آمده ام بگویم :همه چیز مرتب است
جز همان دلتنگیهای مدامی که در گلویم خانه دارند
جز همان ،بعضی وقتهایی که خستگی به جان دلم می افتد ...
آمده ام بگویم: تا قیام قیامت می شود به همین دوستت دارمهای ساده تکیه کرد
آمده ام بگویم : همه چیز روبه راه است به شرطی که راه ، تو باشی ...
آمده ام بگویم :جان ِتو واین عاشقانه ها ، جان ِ تو واین ریشه های دوست داشتنی که در روحم دوانده ای
آمده ام بگویم : باید خودت واسطه ی من و این واژه ها باشی
آمده ام بگویم : ذره ای از عطر وهوایت کافیست برای پروانه شدن این پیله ی تنهای عاشق !
آمده ام بگویم : دوستت دارم حضرت ِ علاقه !
نه دخیل هایی که به ضریح مقدسات می بندی
نه التماس علاقه
نه عجز وناتوان شدنت ...
فقط دعا کن!
فقط از خدا بخواه !
وقت بدرقه اش ...
سحر نگاهت...
معصومیت دوست داشتنهایت ...
معجزه ی دستهایت ...
عطر نفسهایت...
حرارت دلت ...
دلش را نمک گیر کند
پای رفتنش را سست ...
بماند
بماند
بماند ..!!
تو
بَر
دل
غم ِ
دوری
نهاد
صاد ِ
تو
دل را
به
صبوری
نَهاد
" پ " چو نوشتی دل ِ من پر گرفت
آتش عشق ِ تو به دل در گرفت ..!!
.
.
.
درست شش سال پیش ، ساعت نه و سی دقیقه ی صبح ِ فردا روزی ، درست، نیمه ی تابستان ، شوق زندگی ام متولد شد! ودرست از شش سال پیش ، دستهایم بوی اضطراب مادرانه گرفته اند. ودرست از شش سال پیش ، فهمیده ام رمز نگرانی چشمهای مادرم را .ودرست از شش سال پیش ،من به واسطه ی خنده های از ته دلش، به واسطه ی چشمهای معصومش ،به واسطه ی دستهای زلالش، به واسطه ی برکت قدمهایش ، دویدنها وبازیها و رقصیدن وچرخیدن ها و حرف زدنهای قشنگش وادای کلمه های پس وپیشش ،به واسطه ی عطر موهایش،عطر بغل شبانگاهی اش وحلقه ی دستانش دور گردنم، به واسطه ی به دنیای من ،آمدنش ، خوشبختم و کاشکی ! کاشکی مادر باشی تا بدانی چه می گویم ؟!
کافی بود کمی
فقط کمی
پنجره را باز کنی...!
همین!
زندگی
از پنجره های بسته رد نمی شود!
مهدیه لطیفی
خواستم وقتی برگشتم خانه در مورد ، جای انگشتهایی که صورت کوچکش را پوشانده بود بنویسم ،حرف بزنم،خواستم از خون مردگی زیر پوستش بنویسم ، حرف بزنم، خواستم از اندازه ی قد وقواره اش که از جای آن انگشتها خیلی کوچکتر ونحیف تر بود بنویسم.حرف بزنم.خواستم از معصومیت چشمهایش بنویسم ،حرف بزنم.خواستم از هنوز راه نرفتنش بنویسم. از هنوز خیلی کودکی اش ،حرف بزنم.خواستم از آینده ای که در انتظارش بود بنویسم ،حرف بزنم ...خواستم از آرزوهایم که از لحظه ی دیدنش تا دور شدنم در سرم می پروراندم ، بنویسم حرف بزنم.خواستم از آغوشم که دوست داشت محکم بغلش کند وبه جای تمام آدم بزرگها از محضرش عذر بخواهد بنویسم حرف بزنم . خواستم از اینکه دلم می خواست توی آن لحظه های کم وکوتاه شادش کنم تا یادش برود سنگینی دستی که به گل رخسارش نشسته ، بنویسم حرف بزنم.اما هنوز که هنوز است به دستهایم نگاه میکنم که نتوانست از شرم بزرگتر بودن ،عاشقانه ، بغلش کند و به عاشقانه هایی فکر میکنم که به دست ،دستهای بزرگ ما آدم بزرگها، چقدر پر رنگ ولعاب ، خلق می شود .هنوز که هنوز است پهنای انگشتها وفاصله یشان از خاطرم جدا نشده.هنوز که هنوز است نمیتوانم در مورد آن لحظه های تلخ بنویسم حرف بزنم ...
مخاطبش رویا باشد یا واقعیتی به وسعت یک آدم از بهشت رانده شده ؟
چه فرقی می کند نامه با دلتنگی شروع شود یا تمام...؟!
مهم این است که بتوانی کلمات را مقهور کنی.
بتوانی دست در دست شعر ودوست داشتن بگذاری و از سطرهایت ، عطر عاشقانه ،بریزد بیرون
مهم این است که وقتی از دلتنگی می گویی تجربه اش کرده باشی
وقتی از عشق می گویی دلت عمری هم خانه ی دوستت دارمها بوده باشد
وقتی از رفتنها ، از چمدان بستنها می نویسی ،به چشم دیده باشی .بدرقه کرده باشی...
مهم نیست نامه ، از کجا نوشته می شود ؟!
با کدام انگشتها ؟!
با کدام دستها ؟!
با کدام جوهر وقلم...؟!
مهم این است که واژ ه هایش ، بهشت را در خاطرت بنشاند
عطر علاقه را به آغوشت برساند
حرارت را به روحت بدهد .نوازش تارهای تنهایی ات شود .
چه فرقی می کند نامه ، به چه زبان ولهجه و دست خطی باشد؟!
مهم این است که به اندازه ی کافی خوانا باشد.
که لهجه اش عاشقانه باشد. زبانش ،زبان ساده ی مادری ات...
چه فرقی میکند " تو " از باران دلتنگی اش ببارد؟!
یا "تو " از خنده های شادمان دوست داشتنش ؟!!
مهم این است که " تو " یش با تو حرف بزند . در تو رخنه کند . حک شود...
آخرین باری که توی حیاط ، روی صندلی چرخدار ت با لبخند نشسته بودی ودستهایت را گرفتم
آخرین باری که داشتی بدرقه ام می کردی
آخرین باری که نگاهت کردم ،نگاهم کردی
آخرین باری که عطر آغوشت به مشامم خورد
آخرین باری که گفتم خداحافظ
نمیدانستم وقتی برگردم چراغهای خانه ات خاموش است
وچراغ نگاهت در عالم رویا
ودستهایت ،همان دستهای معروف دوست داشتنی فراموش نشدنی
همان دستهایی که قوت پدرانه اش ، قوت قلبم بود
همان دستهایی که هزاران بار تویش خودم را گم کردم
همان دستها ...
همان دستهای مهربانت را می گویم
که نمیدانم چطور دلشان آمده بود ؟!!
که چطور دلم آمده بود به تخت ِ بسته ببینمشان؟!
آمده ام بنویسم من اهل لعن ونفرین نیستم
اما ...لعنت به آخرین ها
آخرینهایی که نمیدانی از کجا می نشینند مثل بختک روی شانه ی زندگی ات؟!
درست یادم است
تمام آن روزهایی را که نشسته بودم پشت به دنیا ودنبال راهی می گشتم برای نجات نفسهایت
درست یادم است
تمام روزهایی را که انتظار داشتم حتی عابرها ورهگذرها بیایند وبرایم معجزه کنند
درست یادم است
آن اتاق وآن تخت وآن سی ثانیه هایی که به لطف پرستارها هر روز نصیبم می شد برای دیدنت
درست یادم است
چشمهایم را که هر روز با امیدواری خاصی به دهان پزشکت می دوختم برای حرف تازه ای
کشف تازه ای ، تلاش تازه ای...
درست یادم است
روزهای داغ ودرد مرداد بی تویی را ...
خواستم بگویم من اهل لعن ونفرین نیستم
اما لعنت به هرچه دوری
به هرچه درد دوری...
...........
همه ی ما ، هر کدام ما ، یک جورهایی ،یک چیزاهای بینهایت زلال وبی نهایت سفید وبی نهایت امیدبخش وبی نهایت عزیز وبی نهایت ستون و بی نهایت قوت قلب را از دست داده ایم .آرام ،مویه خوانی را بهتر بلد شده .می شود برای یکبار هم که شده اشکهایت را آغوش غمم کنی؟ بجای روضه ی حضرت عباس و دعوت به صبر و جانکاه ترش یادآوری داشته هایی که یادم ،که خاطر خودم ، که تمام نفسهایم وقلبم بهتر از همه ی شما ،قدرش را میداند وحواسش هست که سوگواری اش را فقط همین کلمه ها شریک شوند و همین خیالهای بهشتی و همین انگشتانی که حرف به حرف ،بالا میرود تا آرامش به جان نوشته هایم برگردد...
یا فارج الغم !
.
.
.
عادت به این پی نوشت وپس نوشتها ندارم زیادی ... اما ، امروز با فیلتر وبلاگ آقای داوری روبه رو شدم.خواستم بگم چه بد ! خیلی بد !!
ترجیح میدهم تا ابد ، جانم را توی همین هوای دلخواه دلبرانه نگه دارم.
ترجیح میدهم خانه ام روی همین ابرهای دلتنگی باشد
ترجیح میدهم سنگینی " تو " را توی قلبم تا ابد ، تاب بیاورم
راستش ، از تو چه پنهان ؟!
از همه ی دنیا ،از همه ی کسب وکارها ، از همه ی هنرها و شغلها من همین یکی را دوست دارم
همین دوست داشتن مدام خیال انگیز رویایی را ...
همین دوست داشتن بی جیره ومواجب را ...
همین دوست داشتن بی وقفه ی کم توقع را...
اگرچه قرار باشد چشمهایم تا ابد به پنجره بماند و تلخی انتظار روی شانه هایم بنشیند ...
اگرچه قرار باشد آینه هر روز دستم را بگذارد توی دست یکی از موهای سفید شده ام...
می خواهم لای همین بهانه ها ، لای همین دلتنگیهای عاشقانه ، لای همین پریشانیها
لای همین لحظه های شیرین " دوستت دارم " زندگی کنم. زنده بمانم ...
.
.
.
من از خانه ی پدری ام یک نشانه ی فلزی دارم که هروقت چشمم می خورد .که هروقت دستم می خورد .که هروقت از توی کیفم به شکل اتفاقی می افتد بیرون .برش میدارم .می بوسمش وآرزو میکنم همان لحظه ،درست توی همان دقیقه ، جلوی خانه ی آرزوهایم باشم وآن نشانه را درون قفل در بچرخانم وخودم را مهمان عطر در ودیوار و گلدانها و آن پله ی سنگی و آن اتاقهاوحیاط و هوا کنم.مهمان آن دوجفت نگاه عاشقانه ای که جا مانده اند توی قاب آن خانه .که جا مانده اند روی تک تک چیزها...مهمان آن دوجفت نگاه مهربان همیشه مراقب .مهمان آن دو روح همیشه عاشق ... !!
خرمن گیسویت را نمی خواهم
و کمان ابرویت را
یا نرگس چشم
یا غنچه ی دهان
یا قامت سرو
یا لب لعل
و ماه صورتت را
نمی خواهم
آه، اگر چیزی هست برای رام کردن این اسبِ وحشیِ روح
صدایت صدایت صدایت
تنها صدایت از پشت تلفن راه دور.
مصطفی مستور ...
شاید ،باید لحنم را عوض کنم.لهجه ام را دستی بکشم. سرو شکلم را تغییر دهم.سرو شکل خیالهایم را.سرو شکل دوست داشتنم را .سرو شکل این ادبیات ِ زهرماری عاشقانه هایم را.باید قد بکشم کمی بیشتر ،تا دستم به نگاهت برسد. باید دردها ودلتنگیهایم را بگذارم در ِ کوزه وآبش را بخورم.باید واژه هایم را از باران لطیف تر کنم. از گل نازک تر .از آسمان آبی تر .از دریا عمیق تر ... باید این همه بهانه های دست و پاگیر را بگیرم از سطرها وبه جایش " تو " بگذارم ...شعری برای " تو" ُعاشقانه ای به نام " تو" ، اما...خوب که نگاه کنی می بینی دست من نیست ... " تو " به همان اندازه که خوشبختی می آورد ، دلتنگی را هم حامل است.به همان اندازه که آرامش می آورد ،بیتابی را هم.به همان اندازه که عطر علاقه وتبسم می آورد ، اشک دوری هم دارد. به همان اندازه که شوق می پاشد ، غم هم می نشاند... چطور بگویم ؟! باور کن ! دست من اگر بود جای تمام کلمه های دنیا " تو " می کاشتم ،تا خیال تمام عاشقانه های دنیا آرام بگیرد ...
من این روزها درد دارم.درد را از هرطرف که دوست داری بخوان .از هر طرف که دلت میخواهد.من این روزها به تمام بارانهای چشمم سلام کرده ام.من این روزها قلبم را توی دستم گرفته ام ومثل دیوانه ها ،مثل قالب تهی کرده ها، مثل سرگردانها ،با قلب توی مشتم حرف میزنم.من تمام رفته های زندگی ام را عاشقم.عاشق ...