ملالی نیست...

حرفی نیست ...

جز آوار دلتنگیهای مدام ...

 وبارانهای بی وقفه...

 و کلمه هایی که همیشه ی خدا بوی قدمهای تو را می دهد ...!!

 

دوست دارم

یکی بیاید وجانم را بردارد وبگذارد توی همان مشت خاکی که هر دویتان خوابیده اید.

عطر تنتان را دیوانه ام ...

عطر مهربان ترین بوسه ها را میخواهم.

 عطر دریای آغوشتان را که توی اش گم می شدم.

من حالی ام نیست .من نمی خواهم قبول کنم  که توی خوابهایم یک درمیان ، ببوسیدم.

من صدای نفسهایتان  را محتاجم

من صدای زنده ی اول صبحتان را از پشت سیمهای رابطه، می خواهم

من حالی ام نیست .

من وعده و وعیدهای  هیچ آدمی را نمی خواهم.

تسلی هیچ آدمی را ...

من پا به زمین می سایم مثل کودکی  هایم اما اینبار نه  به بهانه های کوچک ...

من دامن پر مهر تو خاتونم را می خواهم و شانه های امن ومقتدر ِ تو اَبرمردم را ...

دوست دارم هواشناسی قلبها ، راه بی افتد

تا بتوانم  هوای روزهای نیامده ی دلم را پیش بینی کنم...

اینجوری می شود بستر دلم  وچشمهایم را آماده کنم برای وقوع هر حادثه ی غیر مترقبه ای...

اینجوری دلم مدام شور نمی زند

شور ِ هوای هنوز نیامده را ...

شور ِ ابرهای باران زا را ...

شور ِ آوارهای دلتنگی را ...

شور ِ هجوم ناگهانی درد را...

اینجوری می دانم چه روزی عاشق ترم ...چه روزی فارغ تر ...

چه روزی قرار است  شادمان باشم 

 چه  روزی  برایم  قرار است ملال انگیز باشد ...

چه روزی پایان اینهمه انتظار پشت دریچه ی زندگی می شود  ...

حرفهای همه ی آدمهای زندگی مهم نیستند. انگار، بعضیهاشان فقط ، وحی ِ مُنزلند.انگار گوش جانت فقط آماده ی شنیدن حرف ِ آن بعضیهاست ،تا بدانی تکلیفت چیست ؟! باید جان بگیری یا بمیری ؟! تا بدانی باید روحت پر از خنده شود یا باران مهمان چشمهایت شود؟! ...کافیست آوار شود کلمه ای که دوستش نداری.جمله ای که پر از ترست می کند.زخم زبانی که زخم می زند ،چنگ می زند به روح نازکت،حرفی که انگار منتظر شنیدنش نبودی ...یا همیشه صحنه را ترک کرده ای که نشنوی اش .که پا قرض کرده ای ،رفته ای،تا از زبان ِ آن وحی ِ منزل ،هیچ وقت ِ خدا نشنوی اش .گاهی با یک کلمه، تمام رشته های روزهای تلاش و عاطفه ات ،پنبه میشود .بعد تو می مانی ویک عالمه شکستن .یک عالمه فکرهای جورواجور.یک عالمه متهم کردن خودت.یک عالمه درد کشیدن.یک عالمه مردن...

چقدر همین حالا دلم یک شعر آرام  می خواهد

که آرامگاه  بغض هایم شود

که عطر " تو " یش ،کابوسهایم را ، بمیراند

.

.

.

بی همگان

به سر شود

بی تو

به سر نمی شود

 

این جمله ی جای مرا خالی کن بدجوری توی  دلم را خالی می کند.اینکه خودم بخواهم کسی جایم را خالی کند توی لحظه های خوبش ، توی تفریح وخوشگذرانی وجمع دوستانه اش ،توی مسافرت و سور وساتش، خیلی قشنگ نیست.دلم می خواهد یکی از همان هایی که دوستش دارم.که دلم تنگ می شود برایش .از همانهایی که وقتهای دلتنگی اش ،وقتهای بی حوصلگی اش، وقتهای تنهایی اش، تا جایی که بتوانم برایش هستم...از همانها، بی آنکه خودم بگویم بردارد و جایم را خالی کند توی لحظه های خوبش...اصلا یادم را بردارد با خودش ببرد سفر .به جاده معرفی ام کند. بردارد یادم را ببرد به مهمانی و جمع دوستانه اش .دلم می خواهد جایم را خودش سبز کند .رویا بکارد  به جایم.حسهای شیرین بگذارد جایم...بنوشد به سلامتی یاد من ! برقصد با یاد من ... دلم می خواهد حتی وقت شنیدن یک آهنگ جانانه ،جایم را خالی کند.حتی وقت  خیابانگردی .وقت کوه رفتن .حتی وقت اوج گرفتن .وقت زیارت.وقت دعا ...اینجوری را بیشتر دوست دارم.اینجوری کیفش بیشتر است.بغض وبارانی هم نمی نشیند پشت ادای جمله ی " جایم را خالی کن " ...."  بیادم باش "

بعضی رویاها آنقدر شیرین وخوبند، آنقدر گرم و دوست داشتنی اند که دوست داری تا ابد کش بیایند .توی واقعیت هم کش بیایند.توی کارهای روزانه ات هم کش بیایند.توی بدو بدو کردن های زندگی هم کش بیایند .توی رفت وآمدها و شست وشوها و پخت و پزها ومهمانیها هم کش بیایند.اصلن دلت می خواهد هیچ چیزی ،حتی یک اتفاق تلخ ،حتی یک غیر منتظره ی عجیب ،تو را از آن رویا جدا نکند .به هر قیمتی دوست داری آن رویا را ...به هر قیمتی دوست داری در تو زندگی کند.در تو راه برود.با تو بخندد .با توگریه کند.با تو نفس بکشد.  بعضی  رویاها ، دیوانه ات می کنند .هوایشان، طعمشان،عطر ورنگشان ، سربه هوایت می کند ،آنقدر که  دلت می خواهد تا ابد این دیوانگی ،این سربه هوایی کش بیاید ...در تمام لحظه هایت کش بیاید. درروحت کش بیاید.تا لحظه ی مرگت کش بیاید.اصلن با قدرت همین بعضی رویاها ،می توانی بال بزنی ،می توانی زندگی را یکجور خوبی در آغوش بکشی وفراموش کنی زخمهایت را که بیرون از رویاها خورده ای.......مثل رویای " تو"

من از عطر آهسته ی هوا می فهمم

توباید تازه گی ها

از اینجا گذشته باشی.

 

گفت وگوی مخفی ماه و

پرده پوشی آب هم

همین را می گویند.

 

دیگر نیازی به دعای دریا نیست

گلدان ها را آب داده ام

ظرف ها را شسته ام

خانه را رفت ورو کرده ام

دنیا خیلی خوب است٫

بیا!

 

علامت خانه بودن من

همین پنجره ی رو به جنوب آفتاب است٫

تا تو نیایی پرده را نخواهم کشید.

"سید علی صالحی"

دلم نمی آید اینجا را ببندم .تخته کردن هیچ دری کار من نیست .من آدم تصمیم گیریهای ساده نیستم چه برسد به سختش ...دلم نمی آید تنور داغ این عاشقانه ها را رها کنم وبروم پی کارم .دستم نمی رود که پشت کنم به چشمهایی که اینجا خانه کرده است .به نَفَسهایی که این همه ، هم نفسم بوده اند.دلم نمی آید حالا که  اوایل کوچکم ،بزرگ شده ، حالا که اینهمه دوام آورده ام ،حالا که سنگینی  وآوار تمام بغضهای این فصلها را تاب آورده ام ،به چشم بر همزدنی بزنم و خودم خرابش کنم .حالا که  این دوستت دارمها پشت قباله ی زندگی ام شده اند .نمی خواهم از خیر  عطر " تو " بگذرم . دستم نمی رود به هیچ فراری.به هیچ نماندی.به هیچ کم آوردنی، به هیچ خسته شدنی .بگذار راحتت کنم .بگذار خیال دنیا را راحت کنم.هیچ بهانه ای ،هیچ دلیلی به اندازه ی دلم نمی تواند پایم را قرص کند .هیچ دلیل ومنطقی نمی تواند به اندازه ی  دلیلهای قلبی ام قد علم کند .چه بهانه ودلیلی محکم تر وقشنگ تر از دوستت دارمهایی که توی دلم خانه کرده ؟!! من از هراس  تمام طوفان ها،دست به دامن کلمه می شوم ...دست به دامان رویای همیشگی ام....دست به دامن تو. دستم نمی رود .دلم نمی آید اینجا را ببوسم وبگذارم کنار ...پس بگذار فانوس  دلم همیشه روشن بماند ...

دلتنگی معنی اش  نارضایتی نیست .دلتنگی معنی اش دقیقاً همان تنگ شدن دل است .به ستوه آمدن دل است ، خسته شدن دل است،بیتاب شدن دل است .اندوهناک شدن دل است .دردناک شدن دل است برای کسی ،چیزی ،جایی ، حسی، آدمی ، امام زاده ای، خاطره ای خواستنی  ... واین اندوه ، این درد ، این تنگی دل ،این گلوی آماده ی بغض ،این قلب آماده ی باران ، معنی اش نارضایتی نیست.معنی اش فقط این است که دوری وفاصله وجدایی و هجران آن آدم،آن مکان ،آن چیز ، را به سادگی  نمی شود تاب آورد.به خاطر اینکه یک عالمه دوست دارد  آن آدم ،آن چیز را ... یک عالمه  عاشق  است آن دلیل وبهانه ی دلتنگی سنگینش را ...نه فلسفه بافی می خواهد.. .نه تفسیری ... دلتنگی معنی اش نارضایتی نیست .معنی اش دقیقاً همان بزرگ شدن دوستت دارم هایی ست که دیگر به راحتی توی یک قلب دوحرفی  جا نمی شود وبه شکل دانه های اشک وبیتابی وهذیان ودیوانگی و به ستوه آمدن فوران می کند ومی شود نوشته ای .شعری .تصویری .فیلمی .سفری .به کوه وبیابان زدنی .در آغوش گرفتن پناهی ... پناه بردن به گوشه ای کناری... دلتنگی  معنی اش، همان دلتنگی است که اندوهش را هم به جان دوست داری . که عاشق همان سنگینی هجومش هستی .که دوست داری تا ابد داشته باشی اش .خودش را . رنجش را .بارانش را ...

تنها کتابی که امشب دلم می خواهد بخوانم وبغلش کنم واز عطرش ، معصومیت از دست رفته ی این روزهایم را برگردانم قرآن است .نه به خاطر قدر دانی  فراموش شده ی خیلی روزهایم ...نه به خاطر بازگشتهای معروف این شبها ...نه به خاطر ادا شدن حاجت و نیاز و آرزوهای دنیایی ام  ... فقط دلم برای نیروانای زندگی ام تنگ شده ...دلم می خواهد حرف بزنم .حرف بزند. دلم می خواهد اعتراف کنم برایش... و او اعترافهایم را نشنیده بگیرد ...نشر چشمه  نباشد. زبانش فارسی سلیس نباشد. از زبانهای خارجی مد شده ی این روزها که سخت تر نیست ...بوی بخشندگی  و سخاوت که می دهد... بوی گشایش و مهر که دارد .. . کافیست نگاهت را به بهشت کلمه هایش بدوزی ،آن وقت حتم دارم دستت می آید  خواندن چه عاشقانه ی بلند وگرم  و مهربانی را از دست داده ای... 

درست است که این عاشقانه ها ،قافیه را باخته اند

اما ردیف که هستند...

اما هر روز که واژه ها، مهربان تر از روزهای قبل ، متولد می شوند...

قافیه به چه کار می آید وقتی  " تو " خودت مثنوی هفتاد من کاغذی... ؟!!

وقتی  " تو  " خودت بلندترین قصیده ی  این سطرهایی ...؟!!

وقتی غزل از چشمهای " تو" جان می گیرد ...؟!! 

وقتی "تو" مجال ِ قشنگ  کلمه های ساده ی منی ...؟!! 

وقتی " تو" به دستهایم اعتماد نوشتن می دهی... ؟!!

و به نبض احساساتم  توان تپیدن ... ؟!!

وقتی " تو" خودت، عطر جانبخش  این عاشقانه های بی وزن ،بی قافیه ، بی سبک وسیاقی  ...؟!!

بگذار تمام قافیه ها را به چشمهایت ببازم ...!!

ودر ردیف این سطرهای عاشق ، زندگی کنم ...

 

 

آمده ام  مثل همیشه  خودم را توی این عاشقانه ها جا بدهم

آمده ام تا بگویم :دوستت دارم  تنها کلیشه ایست که تکرار هر روزه اش به جانم می چسبد ...

 آمده ام بگویم: به  جان خسته ام ، به جان دلتنگم ، به جان بیقرارم نگاه نکن ...

همه چیز مرتب است ...

هوای تو که به اندازه ی کافی هست ...

کلمه ها هم که هنوز در تسخیر چشمهای تو اند

رویا که هست وکسی که خیال بافی اش حرف ندارد...

آمده ام بگویم :همه چیز مرتب است

جز همان دلتنگیهای مدامی که در گلویم خانه دارند

جز همان ،بعضی وقتهایی که خستگی به جان دلم می افتد ...

آمده ام بگویم:  تا قیام قیامت  می شود به همین دوستت دارمهای ساده   تکیه کرد

آمده ام بگویم : همه چیز روبه راه است به شرطی که راه ، تو باشی ...

آمده ام بگویم :جان ِتو واین عاشقانه ها ، جان ِ تو واین ریشه های دوست داشتنی که در روحم دوانده ای

آمده ام بگویم : باید  خودت واسطه ی من و این  واژه ها باشی

آمده ام بگویم : ذره ای از عطر وهوایت  کافیست برای پروانه شدن این پیله ی تنهای عاشق ! 

آمده ام بگویم : دوستت دارم  حضرت ِ علاقه ! 

کسی که می خواهد برود نه اشکهای بدرقه ، جادو می کنند

نه دخیل هایی که به ضریح مقدسات می بندی

نه التماس علاقه

نه عجز وناتوان شدنت ...

فقط دعا کن!

فقط از خدا بخواه !

 وقت بدرقه اش ...

سحر نگاهت...

معصومیت دوست داشتنهایت ...

معجزه ی دستهایت ...

 عطر نفسهایت...

حرارت دلت ...

دلش را نمک گیر کند

 پای رفتنش را سست  ...

بماند

بماند

بماند ..!!

 

 

دال ِ

تو

بَر

دل

غم  ِ

دوری

نهاد

صاد ِ

تو

دل را

به

صبوری

نَهاد

" پ " چو نوشتی  دل ِ من پر گرفت

آتش عشق ِ تو به دل در گرفت ..!!

شاید زیادی خنده دار باشد .اما من کافه های شهرم را نمی شناسم.من نمی دانم آنهمه کافی های با اسم های مختلف حتی چطور تلفظ می شوند چه برسد به چطور نوشیدنشان؟ ! من نمیدانم کدام خیابانش مثل پایتخت بعضیها، مخصوص یافتن کتابهای عاشقانه است؟! کدام خیابانش پاتوق آدمهای درست وحسابی ؟! کدامش پاتوق آدمهای عاشق سینما ؟! کدام کوچه اش جان میدهد برای سپردن بعضی  تنهایی های  شبانه  ؟! کدام کنج شهر جان میدهد برای جان دادن ؟!  من هنوز که هنوز است نمیدانم با آدمهای شهرم  با چه زبانی می شود حرف زد ؟! من هنوز که هنوز است از بعضی محله های شهرم هراس دارم. حتی از آدمهایش ... اما تا دلت بخواهد ،تا هرجا که می توانی فکر کنی ، از تمام شهر، از تمام خیابانها وپاتوقهایش ،از تمام کافه ها و غذاخانه هایش ، از تمام جاهای دنجش ، از تمام جاهای رمانتیک وعاشقانه اش ، یک جایش ، یک جایش، را اهلی شده ام .یک جایش رام دلتنگیهای من است.یک جایش مهربان است.یک جایش لهجه ام را از بر شده .یک جایش چشم تماشای من است.یک جایش آرامبخش قلب ملتهبم.یک جایش را عاشقم.یک جایش ، پناه لحظه های خستگی ام می شود .من همان یک جا را ، همان یکجای خلوت سبز را با عطر گلهایش ، با سایه ی درختان سبزش، با نیمکتهای همیشه ساکتش ، با کلاغهای همیشه غرغرویش ،عاشقم ...بهشت کوچکی که به اندازه ی همین بهشت مجازی ام دوست میدارمش .

دانستن اینکه آدمها توی دلشان زخمهای عمیقی دارند دردناک است.اینکه دانه دانه ،برایت، زخمهایی را که تجربه کرده اند   بشمرند، دردناک تر است .ومن الان ، الان ، فقط دلم می خواهد یک عاشقانه بنویسم که سبز  باشد.یک عاشقانه که تویش حرف ِ دل شکستن ، حرف ِ فراموشی ، حرف ِ درد دلتنگی نباشد .دلم می خواهد عاشقانه ام ، حتی ، اگر از دلتنگی می گوید ...دلتنگی اش ،عطر خوش  دوست داشتن،  داشته باشد.دلم می خواهد عاشقانه ام مثل ساحل ِ دریا، تمام  موجهای سهمگین زندگی را آرام کند.من دلم می خواهد " تو " را   توی عاشقانه  ام ، آنقدر به توان برسانم که  جای تمام زخمها ودردها ، تنگ شود... پر بکشند از دلم...من ، تنها ، دلم می خواهد به وسعت آسمان ،به عاشقانه ام آغوش بدهم .به سطرهایم  چشمهای  " تو "  را . همین !

.

.

.

درست شش سال پیش ، ساعت نه و سی دقیقه ی صبح ِ فردا روزی ، درست، نیمه ی تابستان ، شوق زندگی ام متولد شد! ودرست از شش سال پیش ، دستهایم بوی اضطراب مادرانه گرفته اند. ودرست از شش سال پیش ، فهمیده ام رمز نگرانی چشمهای مادرم را .ودرست از شش سال پیش ،من به واسطه ی خنده های از ته دلش، به واسطه ی چشمهای معصومش ،به واسطه ی دستهای زلالش، به واسطه ی برکت قدمهایش ، دویدنها وبازیها و رقصیدن وچرخیدن ها و حرف زدنهای قشنگش وادای کلمه های پس وپیشش ،به واسطه ی عطر موهایش،عطر بغل شبانگاهی اش وحلقه ی دستانش دور گردنم، به واسطه ی به دنیای من ،آمدنش ، خوشبختم و کاشکی ! کاشکی  مادر باشی تا بدانی چه می گویم ؟!

گیرم همه جای جهان جهنم!
گیرم دست های زمین
بی بذر و
بی خنده
گیرم چنته ی زمان
بی عشق و
بی "هر چه تو می گویی" اصلا!

کافی بود کمی
فقط کمی
پنجره را باز کنی...!
همین!

زندگی
از پنجره های بسته رد نمی شود!

 

مهدیه لطیفی

عاشقانه ای برای ستاره ای که نمیدانم الان کجای این شهر دارد می درخشد؟!

خواستم وقتی برگشتم خانه در مورد ، جای انگشتهایی که صورت کوچکش را پوشانده بود بنویسم ،حرف بزنم،خواستم از خون مردگی زیر پوستش بنویسم ، حرف بزنم، خواستم از اندازه ی قد وقواره اش که از جای آن انگشتها خیلی کوچکتر ونحیف تر بود بنویسم.حرف بزنم.خواستم از معصومیت چشمهایش بنویسم ،حرف بزنم.خواستم از هنوز راه نرفتنش بنویسم. از هنوز خیلی کودکی اش ،حرف بزنم.خواستم از آینده ای که در انتظارش بود بنویسم ،حرف بزنم ...خواستم از آرزوهایم که از لحظه ی دیدنش تا دور شدنم در سرم می پروراندم ، بنویسم حرف بزنم.خواستم از آغوشم که دوست داشت محکم بغلش کند وبه جای تمام آدم بزرگها از محضرش عذر بخواهد بنویسم حرف بزنم . خواستم از اینکه دلم می خواست توی آن لحظه های کم وکوتاه شادش کنم تا یادش برود سنگینی دستی که به گل رخسارش نشسته ، بنویسم حرف بزنم.اما هنوز که هنوز است به دستهایم نگاه میکنم که نتوانست از شرم بزرگتر بودن ،عاشقانه ، بغلش کند و به عاشقانه هایی فکر میکنم که به دست ،دستهای بزرگ ما آدم بزرگها، چقدر پر رنگ ولعاب ، خلق می شود .هنوز که هنوز است پهنای انگشتها وفاصله یشان از خاطرم جدا نشده.هنوز که هنوز است نمیتوانم در مورد آن لحظه های تلخ بنویسم حرف بزنم ...

چه فرقی می کند نامه ، مجازی باشد یا حقیقی ؟!

مخاطبش رویا باشد یا واقعیتی به وسعت یک آدم از بهشت رانده شده ؟

چه فرقی می کند نامه با دلتنگی شروع شود یا تمام...؟!

مهم این است که بتوانی  کلمات را مقهور کنی.

بتوانی دست در دست شعر ودوست داشتن بگذاری و از سطرهایت ، عطر عاشقانه ،بریزد بیرون

مهم این است که وقتی از دلتنگی می گویی تجربه اش کرده باشی

وقتی از عشق می گویی دلت عمری هم خانه ی دوستت دارمها  بوده باشد

وقتی از رفتنها ، از چمدان بستنها می نویسی ،به چشم دیده باشی .بدرقه کرده باشی...

مهم نیست نامه ، از کجا نوشته می شود ؟!

با کدام انگشتها ؟!

با کدام دستها ؟!

با کدام جوهر وقلم...؟!

مهم این است که واژ ه هایش ، بهشت را در خاطرت بنشاند

عطر علاقه را به آغوشت برساند

حرارت را به روحت بدهد .نوازش تارهای تنهایی ات شود .

چه فرقی می کند نامه ، به چه زبان ولهجه و دست خطی باشد؟!

مهم این است که به اندازه ی کافی  خوانا باشد.

که لهجه اش عاشقانه باشد. زبانش ،زبان ساده ی مادری ات...

چه فرقی میکند " تو  " از باران دلتنگی اش ببارد؟!

یا "تو " از  خنده های شادمان دوست داشتنش ؟!!

مهم این است که " تو " یش  با تو حرف بزند . در تو رخنه کند . حک شود...

 

آخرین باری که بوسیدمت

آخرین باری که توی حیاط ، روی صندلی چرخدار ت با لبخند نشسته بودی ودستهایت را گرفتم

آخرین باری که  داشتی بدرقه ام می کردی

آخرین باری که نگاهت کردم ،نگاهم کردی

آخرین باری که  عطر آغوشت به مشامم خورد

آخرین باری که گفتم خداحافظ

نمیدانستم وقتی برگردم چراغهای خانه ات خاموش است

وچراغ نگاهت در عالم رویا

ودستهایت ،همان دستهای معروف دوست داشتنی فراموش نشدنی

همان دستهایی که قوت پدرانه اش ، قوت قلبم بود

همان دستهایی که هزاران بار تویش خودم را گم کردم

همان دستها ...

همان دستهای مهربانت را می گویم  

که نمیدانم چطور دلشان آمده بود  ؟!!

که چطور دلم آمده بود به تخت ِ بسته ببینمشان؟!

آمده ام بنویسم من اهل لعن ونفرین نیستم

اما ...لعنت به آخرین ها

آخرینهایی که نمیدانی از کجا می نشینند مثل بختک روی شانه ی زندگی ات؟!

درست یادم است

تمام آن روزهایی را که نشسته بودم پشت به دنیا  ودنبال راهی می گشتم برای نجات نفسهایت

درست یادم است

تمام روزهایی را که انتظار داشتم حتی عابرها ورهگذرها بیایند وبرایم معجزه کنند

درست یادم است

آن اتاق وآن تخت وآن سی ثانیه هایی که به لطف پرستارها هر روز نصیبم می شد برای دیدنت

درست یادم است

چشمهایم را که هر روز با امیدواری خاصی  به دهان پزشکت می دوختم برای حرف تازه ای

کشف تازه ای ، تلاش تازه ای...

درست یادم است

روزهای داغ ودرد مرداد بی تویی را ...

خواستم بگویم من اهل لعن ونفرین نیستم

اما لعنت به هرچه دوری

به هرچه درد دوری...

...........

همه ی ما ، هر کدام ما ، یک جورهایی ،یک چیزاهای بینهایت زلال وبی نهایت سفید وبی نهایت امیدبخش وبی نهایت عزیز وبی نهایت ستون و بی نهایت قوت قلب را از دست داده ایم .آرام ،مویه خوانی را بهتر بلد شده .می شود برای یکبار هم که شده اشکهایت را آغوش غمم کنی؟ بجای  روضه ی حضرت عباس و دعوت به صبر و جانکاه ترش یادآوری داشته هایی که یادم ،که خاطر خودم ، که تمام نفسهایم وقلبم بهتر از همه ی شما ،قدرش را میداند وحواسش هست که سوگواری اش را فقط همین کلمه ها شریک شوند و همین خیالهای بهشتی و همین انگشتانی که حرف به حرف ،بالا میرود تا آرامش به جان نوشته هایم برگردد...

بعضی روزها، بعضی وقتها، یک چیزهای مهم ونزدیکی ،یک اتفاقهایی از ذهنم پر می کشد.انگار کسی برداشته وبا یک اسفنج از ذهنم پاکشان کرده ...ومن هرچقدر تلاش می کنم ،هرچقدر فکرهایم را زیرو رو میکنم...هرچقدر به عقب بر میگردم...به مثلاً حتی ، چند دقیقه قبلتر ،هیچ چیزی  دستم را نمی گیرد.نکند اینها ،نشانه ی فراموشی باشد؟! نکند فراموشی معروف ِ این روزها را بگیرم ؟! نکند کم کم ، " تو " برود توی لیست سیاه فراموش شده های ذهنم ؟! نکند قلبم از یک جایی به بعد قدرت دوست داشتنش را بدهد به دست همین فراموشی ؟! نکند این از خاطر رفتنهای لحظه ای دامان عاشقانه هایم را بگیرد ؟! نکند یک وقتی برسد که مسیر همین خانه ی مجازی را هم گم کنم؟! نکند یادم برود چقدر شعرهای عاشقانه ی " نزار " را به خاطر "تو" یش دوست داشتم؟!  چقدر ازآدمهای دیوانه ی قصه های " مستور"  خوشم می آمد ؟! چقدر عاشق ،عاشقانه های آرام وغیر آرام پر از لحن دوستت دارم بودم ؟! نکند دچار شوم ؟! دچار بی خاطره ای؟! دچار بی " تو " یی ؟! دچار فراموشی دائمی ؟!

 

یا فارج الغم !

.

.

.

عادت به این پی نوشت وپس نوشتها ندارم زیادی ... اما ، امروز با فیلتر وبلاگ آقای داوری روبه رو شدم.خواستم بگم چه بد ! خیلی بد !!

ترجیح می دهم از کلمه ها جدا نشوم .

ترجیح میدهم تا ابد ، جانم را  توی همین هوای دلخواه دلبرانه نگه دارم.

ترجیح میدهم خانه ام روی همین ابرهای دلتنگی باشد

ترجیح میدهم  سنگینی  "  تو " را توی قلبم تا ابد ، تاب بیاورم

راستش ، از تو چه پنهان ؟!

از همه ی دنیا ،از همه ی کسب وکارها ، از همه ی هنرها و شغلها من همین یکی را دوست دارم

همین دوست داشتن  مدام خیال انگیز رویایی را ...

همین دوست داشتن بی جیره ومواجب را ...

همین دوست داشتن بی وقفه ی کم توقع را...

اگرچه قرار باشد چشمهایم تا ابد به پنجره بماند و تلخی انتظار روی شانه هایم بنشیند ...

اگرچه قرار باشد آینه هر روز دستم را بگذارد توی دست یکی از موهای سفید شده ام...

می خواهم لای همین بهانه ها ، لای همین دلتنگیهای عاشقانه ، لای همین پریشانیها

لای همین لحظه های شیرین "   دوستت دارم   " زندگی کنم. زنده بمانم ...

.

.

.

من از خانه ی پدری ام  یک نشانه ی فلزی دارم  که هروقت چشمم می خورد .که هروقت دستم می خورد .که هروقت از توی کیفم به شکل اتفاقی می افتد بیرون .برش میدارم .می بوسمش وآرزو میکنم همان لحظه ،درست توی همان دقیقه ، جلوی خانه ی آرزوهایم باشم وآن نشانه را درون قفل در بچرخانم وخودم را مهمان عطر در ودیوار و گلدانها و آن پله ی سنگی و آن اتاقهاوحیاط و هوا کنم.مهمان آن دوجفت نگاه عاشقانه ای که جا مانده اند توی قاب آن خانه .که جا مانده اند روی تک تک چیزها...مهمان آن دوجفت نگاه مهربان همیشه مراقب .مهمان آن دو روح همیشه عاشق ... !!

همیشه می گویند عطر، جدایی می آورد .می گویند وقتی کسی از تمام هدیه های دنیا ، برایت عطر را انتخاب میکند ، باید دست رد به سینه اش بزنی بی محابا ...بی ترس .باید از همین جا جلوی اتفاق جدایی را بگیری . با اینکه از تمام خرافات دنیا همین یکی را به سختی قبول دارم ولی خواستم بگویم  عطر  داشتن یک " تو " می تواند بجای جدایی ، دلت را گره بزند به رایحه ی لحظه های خوب زندگی.عطر خنده هایی که دوست داری.عطر تنی که عاشقی.عطر صدایی که روزهایت را سبز می کند.عطر دستهایی که تار تنهایی روحت را هر روز می نوازد.عطر خوش دوستت دارمی که جاری اش میکنی توی هوا.عطری که هم نفس می شود با نفسهای گاهی خسته ومانده ات. خواستم بگویم اگر کسی ،جایی از دنیا برایت عطر آورد ، بی خیال تمام ترس،از جداییها ،بی خیال تمام فرداها ،عطرش را با تمام جانت ،قبول کنی .خواستم بگویم عطر بعضی خنده ها ودستها وچشمها ، مثل عطرهای شیشه ای  راه  فرار ندارد. به ضرب ثانیه ای توی هوا نمی پرد .ماندگاری اش تا قیام قیامت ادامه دارد.خواستم بگویم بعضی عطرها ، جدایی نمی آورد . دوری نمی آورد.در روحت رخنه میکند برای همیشه ... این را دیگر به سختی ،  مطمئنم.

 

خرمن گیسویت را نمی خواهم

و کمان ابرویت را

یا نرگس چشم

یا غنچه ی دهان

یا قامت سرو

یا لب لعل

و ماه صورتت را

نمی خواهم

آه، اگر چیزی هست برای رام کردن این اسبِ وحشیِ روح

صدایت صدایت صدایت

تنها صدایت از پشت تلفن راه دور.

مصطفی مستور ...

شاید ،باید  لحنم را عوض کنم.لهجه ام را دستی بکشم. سرو شکلم را تغییر دهم.سرو شکل خیالهایم را.سرو شکل دوست داشتنم را .سرو شکل این ادبیات ِ زهرماری عاشقانه هایم را.باید قد بکشم کمی بیشتر ،تا دستم به نگاهت برسد. باید دردها ودلتنگیهایم را بگذارم در ِ کوزه وآبش را بخورم.باید واژه هایم را از باران لطیف تر کنم. از گل نازک تر .از آسمان آبی تر .از دریا عمیق تر ... باید این همه بهانه های دست و پاگیر را بگیرم از سطرها وبه جایش " تو " بگذارم ...شعری برای " تو" ُعاشقانه ای به نام " تو"  ، اما...خوب که نگاه کنی   می بینی دست من نیست ... " تو " به همان اندازه که خوشبختی می آورد ، دلتنگی را هم  حامل است.به همان اندازه که آرامش می آورد ،بیتابی را هم.به همان اندازه که عطر علاقه وتبسم می آورد ، اشک دوری هم دارد. به همان اندازه که شوق می پاشد ، غم  هم می نشاند... چطور بگویم ؟! باور کن ! دست من اگر بود جای تمام کلمه های  دنیا " تو " می کاشتم ،تا خیال تمام عاشقانه های دنیا آرام بگیرد ...

 

از تب بدم می آید .تب فیلم.تب کتابهای خاص.تب رنگهای خاص .حتی مدل نوشتن وسبکهای خاص .حتی تب  عشق به شهر بزرگی مثل تهران .یا تب سیگار وشرابهایی که به جان نوشته ها افتاده.که گریبان قلمها را گرفته. دلم می خواهد یکی...یکی که قلم زیبایی دارد...یکی که نوشتن را ماهرانه بلد است...یکی که کلمه های زیادی را می شناسد...یکی که روحش به اندازه ی دستهایش لطیف ومهربان باشد بردارد واز لحظه های ساده ی زندگی بنویسد .از لحظه هایی بدون تب.بدون ژست های امروزی. بدون عینک های دودی وخاکستری ...بردارد وعاشقانه ،سطرها را نامه کند .و از جمله ی معروف  "ملالی نیست جز دوری تو " ی آنوقتهای نه خیلی دور ،  وام بگیرد...بردارد و از شوق کودکیهای دهه ی من بنویسد .از رابطه های نجیب و عمیق آنروزها...یکی قلم بردارد و یادآوری کند دوست داشتن صادقانه ی بدون مرز را... یکی بردارد ویاد آوری کند خدایی را که همین نزدیکیست ،"پای آن کاج بلند" ...یکی بردارد یکجوری زندگی را بنویسد که نَفَسهایش را بشود شمرد.نبضش را بشود گرفت.عطرش را بشود به ریه داد .یکی که عاشق زندگی باشد .که امید را از بر باشد.نه امید واهی را .راستی راستی راه امید دادن وآرام کردن را بداند ...یکی که تب  نداشته باشد .تب این روزهای گم وگور  را نداشته باشد ... بنویسد...تا بلکه زندگی را ، عاشق شوم !!!

من ، از بعضی مسیرها وجاده ها بیزارم.از بعضی ماهها وبعضی تاریخها .مثل همین مرداد وشهریور لعنتی ،از بعضی مکانها .بعضی خیابانها .بعضی اتفاقهای تاریک زندگی ام ...من از رفتن بیزارم.از حرف رفتن هم. من آدمهای رفته ای زندگی ام را نمی بخشم. به خاطر اینکه از عجز من خبر داشتند.از ناتوانی ام در مقابل بعضی اتفاقهای حتی نه چندان سنگین .به خاطر اینکه غربتم را میدانستند.بخاطر اینکه می شناسند دلتنگیهایی که آوار می شود به راحتی توی دل وامانده ام.از بارانی که پشت پلکهایم خانه دارد.از دلبستگیهای عمیق واحساسات سرشار قلبم...

من این روزها درد دارم.درد را از هرطرف که دوست داری بخوان .از هر طرف که دلت میخواهد.من این روزها به تمام بارانهای چشمم سلام کرده ام.من این روزها قلبم را توی دستم گرفته ام ومثل دیوانه ها ،مثل قالب تهی کرده ها، مثل سرگردانها ،با قلب توی مشتم حرف میزنم.من تمام رفته های زندگی ام را عاشقم.عاشق ...