دارد می خواند  رستن از دامت نتوانم محبوب زیبا !

دارم این نتوانستن را، این گرفتار بودن را، این دام را گریه می کنم...!!

وقتی آدمی، بی رحمانه شکست می خورد و بد می آورد وابر وباد ومه وخورشید وفلک در کار می شوند تا خواسته های شیرینش زهرمارش شوند و از آن آدمهایی نیست که دست روی دست گذاشته باشد و تا توانسته وقت را، لحظه ها را، فرصتها را غنیمت شمرده و برای ذره ذره مجالهای خوشی که به دستش رسیده جان داده و قدر دانسته؛ وقتی آدمی سرتاپا عاشقی کرده و زمان را با حسابگریهای رایج، احتکارهای مزخرف مد شده، تلف نکرده؛ وقتی آدمی، آدم هدر دادن نبوده و خالصانه قلبش را گذاشته وسط، چطوری می تواند دل پر بهانه اش را، دل مملو از دلتنگی اش را، دل سرتاپا عاشقش را، دل تا سرحد مرگ پایه اش را به تقدیرهای یکهویی ناگهانی، متقاعد کند؟! چطور می تواند از پس این ناگهان های ویرانگر بر بیاید و از کسی برای همدردی کمک نخواهد؟! چطور می تواند همه ی دردها را یکجا متحمل شود؟! این توقع بی رحمانه ایست که از کسی با این غم سنگین، بخواهید بارش را تحمل کند.بپذیرد وفراموش کند.راهش را بکشد وبرود آنجایی که عرب نی انداخت...حتی حرفی نزند.شکوه ای نکند.ضجه ای نزندو بنشیند وصبر پیش گیرد . دنباله ی کار خویش گیرد...عشق با همه ی وسعتش، با همه ی عمیقی و ناشناختگی اش، نمی تواند اینهمه صبور باشد و هجران  برایش به اندازه ی کاهی بی ارزش باشد...!!  

بگذارید آدم با بغضهای به جا مانده از عشقش، دلخوش باشد ونرود دنباله ی کار خویش گیرد...

در یکی از این گروههای تلگرامی یک روزی، یک نفری نوشت عشق ، بیماری ست. یک نفری که دختر است . از این دخترهایی که برای شکسته شدن ناخنهایش کلی ناله می کند و به دنیا بد وبیراه می گوید. از این دخترهایی که چهار تا کلمه ی دهان پر کن یاد گرفته وهرجا می رسد قی اش می کند . از القاب استفاده می کند و قصد دارد عرض اندام کند. مخصوصن جلوی آن نویسنده ی خراسانی که شهد عشق از نوشته هایش چکه می کند و شیفتگی وشیدایی در کلمه هایش موج می زند...من آن گروه را به خاطر آن نویسنده خوش قلم دیوانه  پیگیری می کردم. گاهی هم چیزکی ارسال می کردم.اما برای  پرسش ها، پاسخی نداشتم ونداده بودم و نشسته بودم بیرون گود تا سر باکره گی دخترها و این بحثهای داغ  هم را لت وپار کنند یک مشت آدم مثلن متمدن نویسنده و ادیب...وقتی  یک روزی آمد ونوشت عشق یک بیماری ست انگار چاقو گذاشته بود بیخ گلویم وقصد داشت لب تشنه،  سرم را ببرد.انگار دست گذاشته بود روی سنسورهای حیاتم...انگار قصد جانم را کرده بود با همین یک جمله.جمله ای که گمان کنم تعمدی بیانش کرد تا صدای عشاق گروه را دربیاورد.دلم نمی خواست با کسی که هم نسلم نیست و هم ذات و هم فکرم وارد گفتگو شوم آنهم در باب عشق. عشق که آدمها برایش ارزشی در حد یک بیماری قائلند و حتی به خودشان زحمت نمی دهند عمیقتر و عزیزتر نگاهش کنند. انگار همین یک قلم، دودمان همه را برباد داده و تمام نقطه ضعفها از دست این عشق بیچاره ی بی زبان است. برداشتم و اوایل کوچک بود مصطفی مستور را گذاشتم و گفتم من نظر آقای مستور را می پرستم. آن آقای نویسنده هم بعد از یک تایید جانانه واستقبال از نگاه ویژه ی مستور،  نوشت اگر هم بیماری باشد بیماری خوبی ست...یعنی بیماری است که آدم دوست دارد مبتلایش شود و حتی منتقلش کند.من هم در ادامه نوشتم کاش عشق مسری بود ! البته به یاد آن نوشته ی سالها پیشم که نوشته بودم کاش عشق مسری بود تا می انداختمش به جانت...!!

هرچه فکر می کنم می بینم کاش عشق واقعن مسری بود تا می شد آن کسی را که دوست داری مبتلا کنی .  آن موقع شاید دلتنگیهایت، دردهای دوری وهجران، لذتهای انتظاربرایش قابل درک بود ونیازی نبود به آب وآتش بزنی برای اینکه به کسی بفهمانی اندازه ی دوست داشتنت چقدر است و کی دلتنگی؟ کی بیتابی؟ کی شیدایی؟! کی خرسندی؟! 

هیچ کس نمی داند که من با چه چیزهای کوچک پیش پا افتاده ای از جاتب دوست، غمهای بزرگم آرام می گیرند.هیچ کس نمی داند دل شکسته وزخمی ام با چه چیزهای ساده ای بند می خوردند ومرمت می شوند....هیچ کس نمیداند من چه ساده وصادقانه ، می بخشم و فراموش می کنم ...هیچ کس نمی داند وقت دعا چطوری روی سجاده ام می نشینم وبرای تک تک آدمهایی که فقط یکبار از من طلب دعا کرده اند تا آخر عمرم دعا می کنم...زهرا نمی داند هر وقت وارد حرم می شوم اولین نماز دورکعتی ام را به نیت پدر عزیز از دست رفته اش می خوانم بعد برای پدر ومادر نازنین خودم...صبا نمیداند چقدر برای رسیدنش به محبوبش دعا کرده ام و خواسته ام که رنج هجران نکشد.هیچ کس نمیداند که وقتی میروم سراغ خدا، خودم را یادم میرود...اما خدای عزیزم ! تو که میدانی ...تو که از سلولهای من وبند بند روحم آگاهی ...تو که میدانی دلم چه می خواهد...تو که میدانی هرگز بدخواه نبوده ام و با هر ذره خوشبختی آدمها، تا سر حد مرگ، خوشحال شده ام...تو که میدانی من زنی نیستم که نتوانم خوشبختی کسی را ببینم.تو که میدانی همه ی وجودم پر از مهربانی کردن به این وآن است...تو که میدانی تحلیل رفته ام از همین مهربانی کردنهای بی دریغم...تو که میدانی اگر الان مریضم به خاطر اینهمه قناعتم در همه چیز است.تو که میدانی هر کدام از این غمها، جداگانه با وجود هر آدمی چه میکند؛ چه برسد به چندتای به این بزرگی...خدایا تو ،تو بهتر از هرکسی میدانی.برای تو نمیتوانم نقش بازی کنم.نمیتوانم همه ی ویرانی ام را پشت لبخندهایم پنهان کنم.نمیتوانم دروغهای مصلحتی بگویم تا دلت نشکند.نمیتوانم با وجودی که مرده ام حی وحاضر بودنم را که به همه نشان میدهم به تو هم نشان بدهم...نمیتوانم خودم را از تو پنهان کنم وبه سیاهی حمام ودستشویی پناه ببرم وقتی تو با من ودر منی...

 

گفتنی نیست

 

 

ولی بی تو

 

 

کماکان در من

 

 

نفسی هست

 

 

دلی هست

 

 

ولی جانی نیست ...

پدرم یک جایی از زندگی تصمیم گرفته بود دست از زندگی بشوید چون به قول ما آدمهای عوضی، زمین گیر شده بود و برای شستشو خوردن و خوابیدن وبلند شدن باید منتظر می ماند کسی دستش را بگیرد. پشت پدرم از زور زحمت خم شده بود.قلبش ضعیف شده بود.پدرم یک روز در تنهایی های خودش تصمیم گرفته بود دست از زندگی بشوید.تصمیم گرفته بود صبح که صدایش کردند بلند نشود و روی لبه ی تخت بنشیند و از عصایش ویک نفر دیگر استفاده کند برای رفتن به حیات و رفع حاجت با آن بدبختی....تصمیم گرفته بود هرچقدر صدایش کردند چشمهایش را روی هم فشار بدهد و التماسها وصدا زدنها را تحمل کند حتی پرخاشها و داد وبیدادها را...لب به غذا و داروهایش نزند و صدایش را کسی نشنود .از تصمیم مهم پدرم دوهفته گذشته بود که با تلفن لعنتی به من خبر دادند که پدرم دست از زندگی شسته...وقتی صبح به آن زودی رسیدم بالای سرش،پدرم را نمی شناختم.بس که پوست واستخوان شده بود.یک مشت استخوان سبک که می شد راحت جابجایش کرد....وقتی  صداش کردم و از دخترم مایه گذاشتم تا باور کند این منم که از فرسنگها راه برای دیدنش آمده ام و اسمم را توی گوشش گفتم ؛ چشمهای  بسته اش را فشار داد که به من بفهماند دست از زندگی شستنش تعمدی ست ؛ که خسته شده است و نمی خواهد ادامه بدهد و کسی را به زحمت بی اندازد. پدرم تمام آن روزها فقط با اشاره ی دست، فقط اشاره ی انگشتش طلب آب می کردو همه با هر اشاره اش با سر می دویدند تا بلکه این طلب آب کردنش کور سویی امیدی باشد برای اینکه بلند شود و دربرابر خواست تقدیر، مقاومت نکند. اما هربار ناامیدتر از دفعه های قبل ....تا اینکه یک روزی به توصیه ی یک دوست مذهبی،  وقت آب دادن به پدرم حمد شفا خواندم. خودم هم باورم نمی شد که آن طلب شفا اینقدر زود جواب بدهد. چند دقیقه بعد از اینکه آب را همانجوری درازکش وبا چشم بسته با نی وذره ذره نوشید چشمهای توسی کم فروغش را باز کرد و من مثل حیران زده ها که روزها کنار تختش چمبره زده بودم با خوشحالی صدایش زدم. آن حس وحال دقیقن مثل حس کسی بود که بیمارش از مرگ مغزی نجات پیدا کرده...وقتی خواست کمکش کنم که بنشیند فهمیدم دست از تصمیمش کشیده...فهمیدم تمام  صداها وحرف زدنهای من وخواهرم را شنیده و تصمیم گرفته باز هم برای زنده ماندن مقاومت کند تا بی پناهی ما را درمان کند...وقتی خواست از بین همه ی غذاها یک عدسی توپ برایش بپزم نمی دانست که حاضرم برای همین نشستن و حرف زدن با صدای گرفته اش که دلم برای شنیدنش  تنگ شده بود،  جان بدهم چه برسد به برآورده کردن نیازش...پدرم بعد از خوردن آن عدسی و منصرف شدن از آن تصمیمش، نشان داد که عشق، روی همه ی تصمیمها را سیاه می کند...نشان داد که عشق می تواند آدم را از تصمیمهای گریه آور کبرایی، نجات دهد...نشان داد که عشق نیروی قوی وتوانمندی ست که آدم را از هر مهلکه ی پرخطری نجات می دهد. نشان داد که عشق  نباید از یاد برود و در پستو نهان شود و آدم به احتضار رسانده را هم می تواند برگرداند.آن دست از زندگی شستن پدرم درس بزرگی به من داد...آنکه آدم برای از دست ندادن عزیزهایش باید همه ی تقلایش را بکند. باید آن لحظه های کم را هم ، غنیمت بشمارد. پدرم مرد عاشقی بود که عشق بزرگش را سالها در قلبی بیست درصدی جا داده بود...این عشق در رگهای من تنها ارث دوست داشتنی پدر مهربانم است که وقت تقسیم غنایم ومرده خواری ،  به قلب من کمک می کند تا پست نشوم...!!

هیچ وقت اینجا نبود اما همیشه با من بود. حالا هم که رفته است انقدر در او غرقم که انگار هنوز همینجاست. انگار اصلا نرفته. از خودم می پرسم مگر می شود کسی که هیچ‌وقت نبوده، برود؟ و مگر می شود کسی که اصلا نرفته، نباشد؟

همین چیزهاست که دیوانه ام میکند...

 

سید مصطفی موسوی

برای( ب  ) که خیلی اصرار داشت یه پستی از این خونه بهش اختصاص پیدا کنه...

نگران من نباش. من از همه ی آدمهایی که برای من اظهار نگرانی می کنند بدم می آید.از آدمهایی که عشق درون قلب آدم را به زعم خودشان تفسیر وتحلیل می کنند.از آدمهایی که جز خطرناک دیدن عشق و غلط دیدن عشق و لبه ی پرتگاه دیدن عشق  تعبیر منصفانه تر و دلنشین تری ندارند.آدمهایی که دردهای دوری ودلتنگی آدم را شکست فرض می کنند.آدمهایی که یک طرفه بودن عشق را حماقت فرض می کنند.آدمهایی که معنی واقعی ابتلا را نمی فهمند و دایره ی لغاتشان خلاصه شده در اینکه بیایند  واز همه ی وسعت ادبیات چند جمله ی زخم زننده را در این خانه به یادگار بگذارند.آدمهایی که بلد نیستند دلگرمی باشند.امید باشند بمانند و هوایت را داشته باشند.آدمهایی که زشتی دروغ به چشمشان نمی آید اما عشق را زشت وزننده می بینند.آدمهایی که جا خالی می دهند .آدمهایی که ترجیح می دهند معمولی زندگی کنند مبادا دام عشق نابودشان کند.آدمهایی که از صید عشق شدن واهمه دارند ونمیدانند در این دنیا دام عشق تنها دامی ست که وقتی شکارش شدی دلت نمیخواهد رها شوی...واین عشق است که به آدمیتت کمک میکند.استادت می شود .درس ات میدهد

برای من نگران نباش.من خوبم .من می توانم با همین عشق که در لایه های وجودم رخنه کرده،همین عشق که از دید شما منطقیها، خریت محض است و معتقدید زندگی را بچسبم که هیچ چیزی ارزش غم پروریدن ندارد ، با همین غم که شما معنی اش را مصیبت  می دانید نه حزنی که لذتش  آدمتان می کند ، با همین عشق که از نظر شما پشیزی نمی ارزد ،  با دروغ ودونگهای آدمها کنار بیایم.با نبودن آنهایی که باید باشند اما حضورشان را دریغ می کنند.با احتکار مهربانی های آدمها...با دوریهای ناغافلشان.با زخم زدنهای از پشت و رویشان.با پا پس کشیدنهایشان در دوستی های کاملن ساده وبی پیرایه...

نگران خودت باش.نگران اینهمه خالی بودنت از فهم عشق...حتی از فهم دوستی ...از فهم اعتماد...من به هیچ آدمی حق نمی دهم به خاطر شکستهایش، به خاطر غصه هایش با دل و جان کسی بازی کند و به خودش حق بدهد...من به هیچ آدمی حق نمیدهم به خاطر تبعات وعواقب یک چیزی دروغ ببافد.حتی به خاطر دستیابی به لذت لحظه های خوش...

ببخشید جمله ی مهربانی ست اما شما نمی دانید که گاهی با گفتنش در یک موقعیتی که آوار سرتان ریخته، چه بلایی سرتان می آورد و چه آتش نفرت انگیزی را در دلتان روشن می کند؟! مثل اینکه زلزله بیاید و وسط فغان و ضجه ی زلزله زده ها، بی سامانی و وحشت شان  زمین بیاید بگوید ببخشید که لرزیدم و بی سامانتان کردم.ببخشید که بدموقع لرزیدم و بی خانمانتان کردم...ببخشید که عزیزهایتان را با خاکم یکسان کردم....آن ببخشید ، آن ببخشید...امان از آن ببخشیدهای بدموقع کشنده ی دهشتناک...!!

ترسهای زیادی به دلم است این را به دکتری می گویم که قرار است روان من را بکاود وفکری به حال دردهایم بکند.همان اولش می گویم ببین دکتر ! جنگ اول به از صلح آخر. جای خالی از دست رفته هایم را می توانی پر کنی؟!  یا قصد داری سعی کنی مرا از گذشته جدا کنی وبچسبانی با امیدهای رنگ رنگی  که سالهاست انتظارم را وصبرم را به بازی گرفته اند؟! لبخند روانشناسانه میزند که مثلن من خیلی مهربانم وقرار است که همه ی زخمها و جراحتهای تو را مرهم بشوم...که مثلن من درسش را خوانده ام ومی توانم اندوه های تو را از تو جدا کنم وبدون غم بفرستمت به خانه ات...که مثلن  از کیفیت چین ابرویت ودانه های اشک چشمهایت و بغض های قورت داده ونداده ات، صورت درهمت،لرزش انگشتهات، تنالیته ی صدات، می توانم میزان و وزن غصه هایت را بفهمم.که مثلن من غم سنجم...

 

غمهای زیادی به دلم است این را به دکتری که قرار است روانم را بکاود نمی گویم؛ فقط همان جلسه ی اول هنوز لب به حرف زدن باز نکرده ابرهای دلتنگی آن چند روزه از آسمان چشمهایم شروع به باریدن می کند ؛ مثل بارانهای شمال ریز ویکریز اما سیل آسا...قرار هم نیست بگویم...باید بازی اش بدهم...باید با دروغ هایی که سرهم می کنم به فرضیه های ذهنش دامن بزنم...باید از خوشبختی های ساختگی ذهنم برایش حرف بزنم ...باید از خانه ام و سامانم و آرامشم آنقدر برایش بگویم که کوتاه بیاید...هر کسی لیاقت شنیدن غمهای عزیز آدم را ندارد.آنهم غمهایی که از دست حبیب هم کاری برایشان بر نمی آید چه برسد به این دکترها که به همه چیز می مانند الا طبیب تیمارکننده..الا غمگسار...

خیلی دلم می خواهد باز هم از دوست داشتن بنویسم واز رنج  آمیخته با لذت انتظار و دلتنگیهای مانده در گلو و از جان کلمه ها ریخته بیرونم.از فاصله که آنقدر از عواقب و تلخیهاش نوشتم که سخت جان شدم...سخت جانی هم یک مزیتهایی دارد یک عیبهایی...عیبش این است که جان کندنت عادی می شود.برای همه عادی می شود وحتی حاذق ترین طبیب هم نمی تواند با همه ی تجهیزات پزشکی اش تشخیص بدهد که درد نهفته در جانت درست کجای وجودت قرار دارد .حسن اش هم که معلوم است؛ میتوانی آنقدر صبوری کنی تا بشوی خود صبر.یک تکه صبر بی اندازه ی ناتمام...

لطف دوست داشتن بی حد وحصر واندازه هم همین است.همین که تا پای جان، بی آنکه بخواهی در دریای متلاطمش غرق شوی و زنده بمانی بی آنکه غریق نجاتی از بیرون به دادت برسد.آنکه تو راغرق میکند و به عمق می کشاند محبوب است.محبوبی که با چیزهای ساده وکوتاه وکوچکش هم می تواند در این دریای بی پایان،زنده نگهت بدارد.

«بیدل بنال ورنه درین دامگاه یأس

خاموشی‌ات ز خاطر صیاد می‌برد»