دارم این نتوانستن را، این گرفتار بودن را، این دام را گریه می کنم...!!
بگذارید آدم با بغضهای به جا مانده از عشقش، دلخوش باشد ونرود دنباله ی کار خویش گیرد...
هرچه فکر می کنم می بینم کاش عشق واقعن مسری بود تا می شد آن کسی را که دوست داری مبتلا کنی . آن موقع شاید دلتنگیهایت، دردهای دوری وهجران، لذتهای انتظاربرایش قابل درک بود ونیازی نبود به آب وآتش بزنی برای اینکه به کسی بفهمانی اندازه ی دوست داشتنت چقدر است و کی دلتنگی؟ کی بیتابی؟ کی شیدایی؟! کی خرسندی؟!
گفتنی نیست
ولی بی تو
کماکان در من
نفسی هست
دلی هست
ولی جانی نیست ...
همین چیزهاست که دیوانه ام میکند...
سید مصطفی موسوی
نگران من نباش. من از همه ی آدمهایی که برای من اظهار نگرانی می کنند بدم می آید.از آدمهایی که عشق درون قلب آدم را به زعم خودشان تفسیر وتحلیل می کنند.از آدمهایی که جز خطرناک دیدن عشق و غلط دیدن عشق و لبه ی پرتگاه دیدن عشق تعبیر منصفانه تر و دلنشین تری ندارند.آدمهایی که دردهای دوری ودلتنگی آدم را شکست فرض می کنند.آدمهایی که یک طرفه بودن عشق را حماقت فرض می کنند.آدمهایی که معنی واقعی ابتلا را نمی فهمند و دایره ی لغاتشان خلاصه شده در اینکه بیایند واز همه ی وسعت ادبیات چند جمله ی زخم زننده را در این خانه به یادگار بگذارند.آدمهایی که بلد نیستند دلگرمی باشند.امید باشند بمانند و هوایت را داشته باشند.آدمهایی که زشتی دروغ به چشمشان نمی آید اما عشق را زشت وزننده می بینند.آدمهایی که جا خالی می دهند .آدمهایی که ترجیح می دهند معمولی زندگی کنند مبادا دام عشق نابودشان کند.آدمهایی که از صید عشق شدن واهمه دارند ونمیدانند در این دنیا دام عشق تنها دامی ست که وقتی شکارش شدی دلت نمیخواهد رها شوی...واین عشق است که به آدمیتت کمک میکند.استادت می شود .درس ات میدهد
برای من نگران نباش.من خوبم .من می توانم با همین عشق که در لایه های وجودم رخنه کرده،همین عشق که از دید شما منطقیها، خریت محض است و معتقدید زندگی را بچسبم که هیچ چیزی ارزش غم پروریدن ندارد ، با همین غم که شما معنی اش را مصیبت می دانید نه حزنی که لذتش آدمتان می کند ، با همین عشق که از نظر شما پشیزی نمی ارزد ، با دروغ ودونگهای آدمها کنار بیایم.با نبودن آنهایی که باید باشند اما حضورشان را دریغ می کنند.با احتکار مهربانی های آدمها...با دوریهای ناغافلشان.با زخم زدنهای از پشت و رویشان.با پا پس کشیدنهایشان در دوستی های کاملن ساده وبی پیرایه...
نگران خودت باش.نگران اینهمه خالی بودنت از فهم عشق...حتی از فهم دوستی ...از فهم اعتماد...من به هیچ آدمی حق نمی دهم به خاطر شکستهایش، به خاطر غصه هایش با دل و جان کسی بازی کند و به خودش حق بدهد...من به هیچ آدمی حق نمیدهم به خاطر تبعات وعواقب یک چیزی دروغ ببافد.حتی به خاطر دستیابی به لذت لحظه های خوش...
غمهای زیادی به دلم است این را به دکتری که قرار است روانم را بکاود نمی گویم؛ فقط همان جلسه ی اول هنوز لب به حرف زدن باز نکرده ابرهای دلتنگی آن چند روزه از آسمان چشمهایم شروع به باریدن می کند ؛ مثل بارانهای شمال ریز ویکریز اما سیل آسا...قرار هم نیست بگویم...باید بازی اش بدهم...باید با دروغ هایی که سرهم می کنم به فرضیه های ذهنش دامن بزنم...باید از خوشبختی های ساختگی ذهنم برایش حرف بزنم ...باید از خانه ام و سامانم و آرامشم آنقدر برایش بگویم که کوتاه بیاید...هر کسی لیاقت شنیدن غمهای عزیز آدم را ندارد.آنهم غمهایی که از دست حبیب هم کاری برایشان بر نمی آید چه برسد به این دکترها که به همه چیز می مانند الا طبیب تیمارکننده..الا غمگسار...
لطف دوست داشتن بی حد وحصر واندازه هم همین است.همین که تا پای جان، بی آنکه بخواهی در دریای متلاطمش غرق شوی و زنده بمانی بی آنکه غریق نجاتی از بیرون به دادت برسد.آنکه تو راغرق میکند و به عمق می کشاند محبوب است.محبوبی که با چیزهای ساده وکوتاه وکوچکش هم می تواند در این دریای بی پایان،زنده نگهت بدارد.
خاموشیات ز خاطر صیاد میبرد»