بابا لنگ دراز ِ عزیزم!
میدانم، بابا لنگ درازهای الان های کلاس شده اند،
نه وقت دارند و نه حوصله!
و نه پول که این روزها از همه چیز سرتر و مهم تر شده!!!
و عشق با آنهمه عظمتش؛ پیشش لُنگ می اندازد.
می دانم این روزها دوری دوستی می آورد.
می دانم در این عصر ارتباطات و توی دسترس بودن و ایز تایپینگهای شبانه روزی و عکسهای همین الان یهویی در حمام و دستشویی و خیابان و بیابان و تماسهای تصویری؛
نوشتن و آنهم نامه ای تراژدی! غم انگیز است.
برای ابراز دوستت دارم و دلتنگی راههای نزدیک تر و سهل الوصول تری وجود دارد.

اما میدانم تو از آن بابا لنگ درازهای مهربانِ عاشق ِ نامه ای!
پس هنوز هم برای گفتن دوستت دارمهایم و برای ابراز دلتنگیهایم از این راهِ قدیمی ِ به نظر احمقانه اما دلنشین استفاده می کنم.

دروغ چرا؟!
اصلاً هر وقت برایت نامه ای نوشتم، گویی عطر ِ نامه هایم را باد به مشامت رسانده برای همین نامه برای من کهنه نمی شود.

دیدید بعضیامون وقتی تصادف می کنیم یا زمین می خوریم بعدش باسرعت، پا میشیم وخودمونو می تکونیم و میگیم هیچی نیست.هیچی نیست ؟! چون هنوز بدنمون گرمه و چون می خوایم اطرافیامون نگران نشن وحتی گاهی ام از خجالت وحس ِ ضایع شدنه که بلند میشیم و عادی جلوه میدیم بعدش می فهمیم کجامون کبود شده.کجامون وَرم کرده.کجامون کَنده شده.کجامون خون اومده یا پاره شده ...
تو شکست ِ عشقی ام همین بساطه. وقتی زمین می خوریم بعضیامون همین کارا رو می کنیم و خیال اطرافیا رو راحت می کنیم و شایدم برای اینکه نشون ندیم غرورمون له شده همه چیو عادی جلوه میدیم در حالی که اگه قرار باشه طول ِ درمان بگیریم باید تا آخر عمر برامون تجویز شه

مسئله اینجاست که بزرگان گفته اند گشنگی نکشیدی که عاشقی یادت برود اما نمی دانم چرا نرخِ دلار؛ گران شدن سکه؛ تغییر وضعیت کشور؛ اخبار؛ کشت وکشتار و جنگ و سقوط و اینهمه آشفته بازاری که مشکلات ِ بزرگی برای همه ایجاد کرده مِن جمله خودم؛ در دل من به خواستن هایم؛ عشقم؛دوستت دارمهایم خدشه ای وارد نکرده.مگر نگفتند اینجوری عاشقی از یاد آدم می رود؟! پس چرا هنوز من نتوانسته ام تو را فراموش کنم و هنوز مثل دیوانه ها عاشقم  و گشنگی و مشکلات؛ خاطره هایم را نمی پراند؟!

خدایا! می گویند تو از رگِ گردن به ما نزدیکتری اما من مدتهاست به چشمِ یک عزیز ِ دور به تو نگاه می کنم و وقتی می خواهم به یک عزیزِ دور نامه بنویسم ناخودآگاه مخاطب نامه هایم می شوی.
خدایا! من نمی خواهم با تو حرف بزنم این تویی که خودت را می اندازی وسط کلمه هایم مثل پدری که میرود سراغ ِ بچه ی لجبازی که باهاش قهر است.
خدایا! پدر ِ رئوف! با تو قهرم.اما از آن قهرهایی که نصفه نیمه است.میگویم نصف ونیمه چون تو تنها کسی هستی که در تمام وقتهایی که شکست می خورم، غمگین می شوم، طوری ام می شود می دَوم سمتت.می آیم سراغت...
خدایا! کار از این حرفها گذشته که بگویم دستم را بگیر؛ بغلم کن.
خدایا! دیشب با آرامش نشستم مقابل یکی وگفتم از خدا بترس. از تو ترساندمش.حواله اش دادم به تو.بهش گفتم پدر من زیر خاک نیست.آن پدر ِ زیر خاک؛ پدر ِ خونی من است.تو را به رخ کشیدم.گفتم پدرم خداست.مادرم خداست.گفتم اگر وسط نمی آید ؛ مداخله نمی کند می خواهد ببیند بچه هایش چطوری باهم کنار می آیند.
خدایا! دیشب در بستر غم بودم مثل بیشتر شبها.
خدایا! از هدیه ای که در دلم کاشتی ممنونم. عشق را می گویم. مثل آب روی آتش ِ غصه هایم است با همه ی شعله وری اش.درختِ تنومندی شده برای خودش.فقط گاهی بادهای ناملایم میزنند شاخه هایش را می شکنند.
خدایا! من با تو قهرم این را هرگز یادت نرود.آشتی ام بی آشتی. من فرزند ِ ناخلفت هستم اصلاً؛ اما تو باید پدر عادلی باشی.خوبها نیاز به حمایت ندارند. بدها و قهروها و از خودت زنجیده وبریده های لجباز را دریاب.
خدایا! با همه ی قهرم دوستت دارم و اگرچه از خودم می رانمت اما در اعماق دلمی.خواستم بدانی
خدایا! گوشَت را بیاور جلو ! می دانم مهربان وصبوری امابعضیها تنبیه لازمند.
خدایا! من آنقدرها هم که فکر میکنی قوی نیستم.گفته باشم بهت. دارم نقش آدم قویها را بازی می کنم. وسط این بازیگری خودت هوایم را داشته باش که نقشم لو نرود.
خدایا ! با اینکه قهرم اما حرف که میزنم باهات.پس دوستم داشته باش. اصلاً فکر کن عشق بینمان یک طرفه ست .عاشقی ات را ثابت کن.فکر کن معشوقه ات زن بی تفاوت ِ سرد و عبوسی ست که عشق را نمی فهمد.که نادان است.بی لیاقت است.
خدایا! به زبان بیاورعشقت را...به زبانی که می فهمد...
خدایا! ممنون می شوم که بخوانی و جوابش را برایم بفرستی ...

فرزندِ ناخلف ِ تو / مرداد ۹۷

به بهانه ی انشا و موضوع نامه به یک عزیز ِ دور