بعضی آدمها توی رابطه خوش سفرند یا دائم السفرند. یکجا بند نمی شوند. دلت به وسعت دریا هم که باشد باز هم نمی توانند در دریای بیکران دلت بمانند.به هیچ ترفندی پای دلشان را نمی شود به پایه ای از دلت ببندی.به راحتی چمدان می بندند و نمی دانند با هر چمدان بستنشان چه ترسی در دلت می کارند.همیشه برای رفتن بهانه و وقت و حوصله دارند اما برای ماندن هزاربهانه هم که بریزی به پایشان فایده ندارد. به راحتی ِ آب خوردن می روند و وقتی خسته و درمانده و بی حوصله شدند به شهرِ دلت برمیگردند.شاید هم دلت را وطن اصلی خودشان حساب می کنند یا خانه ای که همیشه منتظرو چشم به راهشان است برای همین است که برمیگردند.چمدانی که بسته بودند را باز می کنیم. رخت چرکایشان را می شوییم. حتی دنبال ِ ارمغان ِ سفرش نمی گردیم .میدانیم در آن چمدان همه چیز پیدا می شود جز برگ سبزی برای دل ِ تنگ ِ عاشق ما.آدم با انبوه ِ دوستت دارمهای همیشه آماده و حاضر به یراقش  می شود مرهم ِ تاول ِپایشان.مرهم خستگی شان.تسکینشان.آبشان.نانشان.اصلاً می شود دلاکشان. آغوش ِ گرمشان و این قصه تکرار می شود مدام چون خستگی شان که در رفت باز عزم سفر می کنند.به جای خوش آب وهواتری.بهتری...

توی رینگ زندگی همیشه از  حریف ِ قَدرِی به نام عشق ضربه های مهلکی خورده ام.ضرباتی که بعد از هر کدامشان مثلِ شکست خورده ای که نمی خواهد میدان را بازنده ترک کند؛ به زورِ صبوری، زخمی و جریحه دار شده، بلند شده ام به ادامه ی مبارزه.درست مثل یکی از خواهران منصوری که خونین ومالین مسابقه اش را با جان کندن به حریف واگذار نکرد. سعی ِ دل کرده ام اگرچه باطل.حریف را جدی نگرفته ام نه از سر ِ غرور بلکه از سرِ اعتماد به قلبم.از سر اعتماد به خدایی که همیشه فکر می کنم درست است تصمیماتم رابهم میزند و  وَرق را یک جاهایی بر می گرداند اما غافل از من ِ غافل نیست.حریف ِ من دوپینگ می کند؛ خطا می کند.داوری را می خرد.ضرباتِ ناجوانمردانه میزند.ناک اوتم می کند و می رود.بعدش من می مانم وشرمندگی شکستم.زخمهایم.دردهایم وداغی که  بر روی دلم می گذارد. حریف آدم هفت پشت غریبه باشد خودی نباشد. زخمش کاری تراست.دردش می ماند.لکه هایش تا آخرین نفس بر روحت جا میکند

راستش را بخواهی من هنوز باور نکرده ام تو مُرده ای.مامان مُرده است.هنوز وقتی می افتم توی جاده ی جنوب یک دلتنگ ِ غریبم که انگار دارم می آیم دیدارتان. هرچه به شهر نزدیکتر می شوم بینی ام را از قطار یا ماشین می دهم بیرون و هوا را نفس می کشم. راستش هنوز که هنوز است وقتی از راه می رسم اول سری به خانه ی خالی تان میزنم به هوای اینکه در را به رویم باز کنید.بعد همسایه ها یکی یکی سَرک می کشند و بعضی هاشان می آیند دلجویی یا خوشآمد گویی.راستش را بخواهی سرم را به سینه ی دیوار خانه ات می گذارم ودستم را روی زنگ میگذارم و گوشهایم را تیز میکنم تا صدای پایت را بشنوم که داری آن راهروی باریک را می گذرانی تا به در برسی.
من هنوز هم باور نکرده ام که تو مرده ای برای همین هنوز منتظرم. پشت در نشسته ام.امید دارم مثل آن دوستم که پدرش یک روزی گذاشته بود رفته بود و آنها همه جا را گشته بودند و پیدایش نکرده بودند. مثل او که هنوز که هنوز است بعد از بیست سال امید به برگشت پدرش دارد.
مطمئنم خدا این یکی را نمی داند. نمی داند مُردن یک مصدر ِ مسخره است که نمی تواند پایان یک عزیز باشد.بیا تا خدا باور کند تسلیم نشدنم دلیل دارد.بیا تا بقیه بفهمند دیوانه نشده ام.من دلتنگ آن مهربانی رفیقانه ات هستم.

دیشب تا دَم دَمهای صبح هی فکر کردم به اینکه  وبلاگم را حذف کنم؛ بعدش بیایم کانالم را پاک کنم، بعد پایم را از این گروه وآن گروه بکشم بیرون، بعد چندتا کانال را برای خودم نگه دارم وبقیه را بکوبم بجایش بدهم بُرج بسازند، بعدش فکر کردم بروم توی لیست مخاطبهایم و گزینه ی انسداد همه را بزنم، بعدش به کسانی که گاهی توی خصوصی ام چیزکی می نویسند بگویم پلیز go to دَرَک.بعدش خواستم توی تاریکی بروم سراغ دَرهای کابینت و تا ته بازشان کنم وبا قدرت بکوبمشان سرجای اولشان تا اهالی خانه از خوفم  زنگ بزنند دیوانه خانه. بعدتوی فکرم رفتم سراغ گزینه ی انتقام وتصمیم گرفتم از فردا شروع کنم انتقامم را از هرچی که سر راهم قرار دارد بگیرم.اصلاً سیل شوم و همه چیز را با خودم از جا بِکَنم وببرم واخبار خرابیهای به بار آورده ام را اعلام کند.دیشب تا صبح با خودم جنگیدم.با دلم جنگیدم.با بختم جنگیدم با همه چیزهای گذشته وحال و هنوز نیامده جنگیدم اما در این نبرد مثل همیشه پیروز میدان من نبودم دلم بود و سلاح همیشه اش گریه.