بعضی آدمها توی رابطه خوش سفرند یا دائم السفرند. یکجا بند نمی شوند. دلت به وسعت دریا هم که باشد باز هم نمی توانند در دریای بیکران دلت بمانند.به هیچ ترفندی پای دلشان را نمی شود به پایه ای از دلت ببندی.به راحتی چمدان می بندند و نمی دانند با هر چمدان بستنشان چه ترسی در دلت می کارند.همیشه برای رفتن بهانه و وقت و حوصله دارند اما برای ماندن هزاربهانه هم که بریزی به پایشان فایده ندارد. به راحتی ِ آب خوردن می روند و وقتی خسته و درمانده و بی حوصله شدند به شهرِ دلت برمیگردند.شاید هم دلت را وطن اصلی خودشان حساب می کنند یا خانه ای که همیشه منتظرو چشم به راهشان است برای همین است که برمیگردند.چمدانی که بسته بودند را باز می کنیم. رخت چرکایشان را می شوییم. حتی دنبال ِ ارمغان ِ سفرش نمی گردیم .میدانیم در آن چمدان همه چیز پیدا می شود جز برگ سبزی برای دل ِ تنگ ِ عاشق ما.آدم با انبوه ِ دوستت دارمهای همیشه آماده و حاضر به یراقش می شود مرهم ِ تاول ِپایشان.مرهم خستگی شان.تسکینشان.آبشان.نانشان.اصلاً می شود دلاکشان. آغوش ِ گرمشان و این قصه تکرار می شود مدام چون خستگی شان که در رفت باز عزم سفر می کنند.به جای خوش آب وهواتری.بهتری...
+ نوشته شده در شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۷ ساعت 10:5 توسط آرام
|