وقتی می خواهید کسی را از سر خود باز کنید،کسی که دوستتان دارد وهمیشه حاضر به یراق  و آماده ی کنار شما بودنست...کسی که  دیوانه وار در انتظار دیدن وشنیدن شماست وسالها هم طول بکشد تب این انتظارش نمی خوابد.کسی که بی وقفه وشبانه روز به دوست داشتنتان مشغول است...کسی که بی وقفه وبی شائبه دوستتان دارد و دوری و نزدیکی، مسافت ومانع، درد و دلتنگی، در عشق ورزی اش اثر نمی گذارد .کسی که از شما بت نساخته ونخواسته سنگ پرستی کند اما شما را شایسته ی ستودن وپرستش دانسته ومی داند..کسی که سعی کرده جوری دوستتان بدارد که دوست داشتنش، تار خوشبختی تان را پاره نکند و لطمه ای به خنده ها و خوشیها و آرامشتان وارد نکند لطفن حواله اش نکنید به دیگری ودیگریها...کسی که از دوست داشتن سررشته دارد وعشق سرش می شود فرق کسی که در جانش نشسته و بقیه را خوب میداند

 

" دیوار آکنده از یاس 

 

پوشیده از گل هم که باشد. بین زمین و آسمان پل هم که باشد.سد دیدار است... دیوار دیوار است..."

 

دیوار مهربانی مان را عشق است. ما ایرانیها، ما از بطن مادرهایمان، مسلمان زاده شده، ما اهالی تقوا، اهالی مشت محکم بر دهان یاوه گویان واستکبار زن ها،  ما غیورها وسلحشورها و همیشه در صحنه ها،  ما قران به طاقچه ها و دعا به همراه ها،  ما مدعی ها وشعار ده ها ، ما ...چقدر می توانم پشت این ضمیر جمع ما، در وصف این ضمیر دسته جمعی متحد ما ، بنویسم....دلم می خواهد اینجا که برای من حکم  چاهی را دارد  که سر فرو می کنم تویش وبغض هزار ساله ام را گریه می کنم؛ اینجا که شانه ی محکمی ست که سر بر آن می گذارم و گریستن غمهایم را تحمل می کند ؛اینجا که یک آغوش حی وحاضر و همیشه مهیاست ؛ اینجا که حوصله ام را دائما دارد بنویسم  ما کجایمان شبیه آدمهاست ؟! بگویم  ما بدیم...ما شیطان را درس می دهیم و شیطان در محضر ما درس پس می دهد. ما آلوده ایم . ما قلب نداریم...

 

ما کجایمان شبیه مومن هاست...؟!  اهالی ایمان !

 

کجایمان شبیه با اخلاق ها ؟ اهالی اخلاق گرا !

 

کجایمان شبیه عارف ها  ؟! اهالی عارف مسلک!

 

کجایمان شبیه با تقواها؟!  اهالی تقوا !  

 

کاش معنی دقیق تقوا را می دانستیم !! 

 

دلم از همین یکی آخر ؛ همین یکی که  خیلی ها مان به ظاهرمان چسبانده ایمش و هرکدام مان نمادی از آن با خود ، حمل می کنیم می سوزد.می گیرد . می میرد.

 

گفتی به تو گر بگذرم از شوق بمیری

قربان سرت بگذر و بگذار بمیرم

 

بیگدلی صباحی

خدای عزیزم!

خدای مهربانم !

خدایی که میدانی در دلم اندازه ات چقدر است...خدایی که بر سر زبان خیلی از آدمهایی اما در دل فقط عده ی کمی شان...خدایی که خوب مرا بلدی و جای همه ی شکست و بست ها و زخمها و سکوتم را میدانی...خدایی که خبر داری چقدر، به خاطر عاقبتی که وعده اش را دادی، پشت گوش می اندازم و از مهربانی ودیعه گذاشته ات، برای رفع و رجوع دردهایم استفاده می کنم...خدایی که دوستت دارم اما آدمهایت را نه...دنیایت را نه...خدایی که میدانی تعداد آنهایی که دوست دارم از خیل جمعیتی که به جان هم افتاده فقط چند دانه آدم است ...خدایی که امید را دوست داری و از نا امیدان بیزاری  و میدانی چقدر تلاش کرده ام که به خاطر رضایت تو، برای خودم امید دست وپا کنم تا در لیست نا امیدهایت قرارنگیرم...خدایی که می دانی این روزها ، امید سر هر کوی و برزنی نیست و میدانی مثل کیمیا می ماند

خدایی که از حد کفر و ایمانم خبر داری. خدایی که همصحبت همه ی بی همدمیهای منی...خدایی که جور آدمهایت را به جایشان می کشی دوستم داشته باش به اندازه ی  همه ی دنیایت و آدمهایش...!!

وقتی گریه می کنم امیدی به دلداری ندارم.یعنی کسی نیست که دلداریم بده ...آدمی که گریه میکنه نیاز به دلداری داره. کسی نیست بهم بگه درد غصه هات به جونم...کسی نیست دستمال بیاره برام...بشینه کنارم  در آغوشش بگیره منو...کسی نیست وکسی نیست و میدونم ته ضجه زدنام اینه که خودم پاشم یه آبی به صورتم بزنم و دستمالای فینی رو بریزم دور و به زندگی ادامه بدم...

فرق تنهایی من با تنهایی خیلیاتون اینه...

 

به قول رویا تو فیلم شهرزاد:

       

در ابریشم عادت آسوده بودم

                                                    تو با حال پروانه ی من چه کردی؟!

 

 

 

عشق وقتی از دل پر می کشد ..وقتی ما آدمها نمیتوانیم هم را دوست بداریم واز صبح تا شب در حال اره دادن وتیشه گرفتنیم ...عشق وقتی از کلاممان،وقتی از لحنمان پر کشیده و ما آدمها از صبح تا شب کمین کرده برای تلافی کردنیم...عشق وقتی از دستهایمان پر کشیده وما آدمها از صبح تا شب در حال دروغ بافتن و نفرت کاشتنیم...عشق وقتی مرده...عشق وقتی از دست ستم های ریز و درشت ما به ستوه آمده عزیزان با کلاس مهربان گوگولی مگوولی من ! می آیید با هم  بی خیال موسسه ی محک و کودکان سوریه و اینها شویم؟! بی خیال داعش وستمگران بزرگ تاریخ شویم؟! به این فکر کرده اید ما هر کداممان یک جورهایی ،یک عدد تکفیری هستیم ...یک عدد متجاوز...یک عدد داعش...؟! عشق وقتی از دنیای کوچک قابل کنترل قلب خودمان پر کشیده دنبالش در آسمان نگردیم...عشق همین جاست نمی بینیمش...نمی خواهیمش...

برم دکتر چی بگم؟! بگم جای خالی چند نفر درد می کنه؟! بگم از صدا وتصویر قلب معلوم میشه که چه حجمی دلتنگی داره؟! بگم تو آزمایش خوونم ریخته چقدر زهر تو کام لحظه هام ریخته؟! کدوم سونو گرافی، غصه های تلنبار شده و سکوت پر از زخم آدم رو نشون میده؟! کدوم نسخه، دوای غربته؟! کدوم دکتر ، با چه تخصصی می تونه بفهمه که چند بار این تنی که داره معاینه میکنه ،توش زلزله اومده، ویرون شده ؟! کدوم دکتر ، با چه تخصصی تشخیص میده که چند جای روحت زخمیه؟! اصلن دکتر دل داریم؟! دکتری که برام قرصای رنگی ننویسه و یه راست وبدون معاینه، تشخیص بده تو دلم چه غوغا وبلوایه؟!  دکتری که یه آبی بریزه رو آتیش قلبم؟!

 

کدوم دکتره که بفهمه ؟!  "تمام روز، اگر بی‌تفاوتم اما  شبم قرین شکنجه، دچار بیداری ست "

 

 

 

 

به کوهِ رفته به بادَم، نسیم تو فهماند

 

 که کاه،هر چه که باشد، همیشه یک کاه است....

 

هیچی ندارم برای نوشتن. از تو نوشتن، قریحه می خواهد.واژه های عمیق رسا می خواهد....شعرهای جان دار می خواهد. دست پر می خواهد.دست من خالی...چشم من پر انتظار. لب من خاموش...صبر من روبه تمام شدن، قلب من رو به احتضار...سینه ام مالامال دلتنگی، آشفته، مضطر، بیمار...با این ها فقط می شود هذیان نوشت...