دانستن اینکه آدمها توی دلشان زخمهای عمیقی دارند دردناک است.اینکه دانه دانه ،برایت، زخمهایی را که تجربه کرده اند بشمرند، دردناک تر است .ومن الان ، الان ، فقط دلم می خواهد یک عاشقانه بنویسم که سبز باشد.یک عاشقانه که تویش حرف ِ دل شکستن ، حرف ِ فراموشی ، حرف ِ درد دلتنگی نباشد .دلم می خواهد عاشقانه ام ، حتی ، اگر از دلتنگی می گوید ...دلتنگی اش ،عطر خوش دوست داشتن، داشته باشد.دلم می خواهد عاشقانه ام مثل ساحل ِ دریا، تمام موجهای سهمگین زندگی را آرام کند.من دلم می خواهد " تو " را توی عاشقانه ام ، آنقدر به توان برسانم که جای تمام زخمها ودردها ، تنگ شود... پر بکشند از دلم...من ، تنها ، دلم می خواهد به وسعت آسمان ،به عاشقانه ام آغوش بدهم .به سطرهایم چشمهای " تو " را . همین !
.
.
.
درست شش سال پیش ، ساعت نه و سی دقیقه ی صبح ِ فردا روزی ، درست، نیمه ی تابستان ، شوق زندگی ام متولد شد! ودرست از شش سال پیش ، دستهایم بوی اضطراب مادرانه گرفته اند. ودرست از شش سال پیش ، فهمیده ام رمز نگرانی چشمهای مادرم را .ودرست از شش سال پیش ،من به واسطه ی خنده های از ته دلش، به واسطه ی چشمهای معصومش ،به واسطه ی دستهای زلالش، به واسطه ی برکت قدمهایش ، دویدنها وبازیها و رقصیدن وچرخیدن ها و حرف زدنهای قشنگش وادای کلمه های پس وپیشش ،به واسطه ی عطر موهایش،عطر بغل شبانگاهی اش وحلقه ی دستانش دور گردنم، به واسطه ی به دنیای من ،آمدنش ، خوشبختم و کاشکی ! کاشکی مادر باشی تا بدانی چه می گویم ؟!
+ نوشته شده در شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۱ ساعت 15:28 توسط آرام
|