آخرین باری که توی حیاط ، روی صندلی چرخدار ت با لبخند نشسته بودی ودستهایت را گرفتم
آخرین باری که داشتی بدرقه ام می کردی
آخرین باری که نگاهت کردم ،نگاهم کردی
آخرین باری که عطر آغوشت به مشامم خورد
آخرین باری که گفتم خداحافظ
نمیدانستم وقتی برگردم چراغهای خانه ات خاموش است
وچراغ نگاهت در عالم رویا
ودستهایت ،همان دستهای معروف دوست داشتنی فراموش نشدنی
همان دستهایی که قوت پدرانه اش ، قوت قلبم بود
همان دستهایی که هزاران بار تویش خودم را گم کردم
همان دستها ...
همان دستهای مهربانت را می گویم
که نمیدانم چطور دلشان آمده بود ؟!!
که چطور دلم آمده بود به تخت ِ بسته ببینمشان؟!
آمده ام بنویسم من اهل لعن ونفرین نیستم
اما ...لعنت به آخرین ها
آخرینهایی که نمیدانی از کجا می نشینند مثل بختک روی شانه ی زندگی ات؟!
درست یادم است
تمام آن روزهایی را که نشسته بودم پشت به دنیا ودنبال راهی می گشتم برای نجات نفسهایت
درست یادم است
تمام روزهایی را که انتظار داشتم حتی عابرها ورهگذرها بیایند وبرایم معجزه کنند
درست یادم است
آن اتاق وآن تخت وآن سی ثانیه هایی که به لطف پرستارها هر روز نصیبم می شد برای دیدنت
درست یادم است
چشمهایم را که هر روز با امیدواری خاصی به دهان پزشکت می دوختم برای حرف تازه ای
کشف تازه ای ، تلاش تازه ای...
درست یادم است
روزهای داغ ودرد مرداد بی تویی را ...
خواستم بگویم من اهل لعن ونفرین نیستم
اما لعنت به هرچه دوری
به هرچه درد دوری...
...........
همه ی ما ، هر کدام ما ، یک جورهایی ،یک چیزاهای بینهایت زلال وبی نهایت سفید وبی نهایت امیدبخش وبی نهایت عزیز وبی نهایت ستون و بی نهایت قوت قلب را از دست داده ایم .آرام ،مویه خوانی را بهتر بلد شده .می شود برای یکبار هم که شده اشکهایت را آغوش غمم کنی؟ بجای روضه ی حضرت عباس و دعوت به صبر و جانکاه ترش یادآوری داشته هایی که یادم ،که خاطر خودم ، که تمام نفسهایم وقلبم بهتر از همه ی شما ،قدرش را میداند وحواسش هست که سوگواری اش را فقط همین کلمه ها شریک شوند و همین خیالهای بهشتی و همین انگشتانی که حرف به حرف ،بالا میرود تا آرامش به جان نوشته هایم برگردد...