قمری‌های بی‌خیال هم فهمیده‌اند، فروردین است 

اما آشیانه‌ها را باد خواهد برد 

خیالی نیست 

 

بنفشه‌های کوهی هم فهمیده اند، فروردین است 

اما آفتاب تنبل دامنه را باد خواهد برد 

... خیالی نیست 

 

سنگریزه‌های کناره‌ی رود هم فهمیده اند، فروردین است 

اما سایه روشنان سحری را باد خواهد برد 

خیالی نیست 

 

همه‌ی این‌ها درست 

اما بهار سفرکرده‌ی ما کی بر می‌گردد ؟

واقعا خیالی نیست؟

 

سید علی صالحی

یادش بخیر 

آن وقتها که همه ی ما یک جورهایی کفتر جلد وبلاگ هایمان بودیم و هنوز تلگرام وشبکه های اجتماعی مثل هوو یا همان رقیب عاشقانه، بر سر فضای مجازی آوار نشده بودند یکی از ما که چند روزی سکوت می کرد همه ی افراد دنبال کننده ی صفحه ات، می آمدند پیگیری.ابراز نگرانی، گذاشتن یازده رقم شان.

یادش بخیر 

آن وقتها که وبلاگ هایمان چاه تنهایی مان بودند .حس های مشترکمان دستهایمان را می گذاشت توی دست هم. باهم از همان راه دور آشنایمان می کرد. حتی عاشق میشدیم.عشق های عمیقی  که خودم خیلی هایشان را سراغ دارم.حتی بلاگرهایی که از پشت همین صفحه ی مجازی به زوج های حقیقی تبدیل شدند.

یادش بخیر 

وبلاگهایی که ناگهان حذف شدند.بلاگرهایی که یکهویی گم شدند.آنهایی که از بلاگفا هجرت کردند .آنها که با ازدواجشان نوشتن  معصوم را  بی رحمانه  کنار گذاشتند وانگار رسالتشان از وبلاگ نویسی پیدا کردن یار غاری بود و قلم بی زبانشان رسالت دیگری نداشت.

 البته هنوز زود است که بگویم یادش بخیر مهدیه لطیفی که با حذف هر دو وبلاگش به من یکی شوک وارد کرد و بدجوری غمگینم کرد. انگار بازهم عزیزی از دست داده باشم.

یادش بخیر 

چشمهای همه ی شما که بی معرفت شدید و این خانه های  چند در چند محقر اما باصفای تان را فراموش کرده اید واسیر دست اینستاگرام شده اید

یادش بخیر 

عشقهای از راه دوریتان،ابراز ارادتهایتان، نامه های خصوصی تان، کنجکاویهایتان که الان به لطف تلگرام دیگر مورد دور از دسترسی باقی نمانده...

یادش بخیر 

آدمهایی که دوستشان داشتم به خاطر قلمهای گیرا و عاشقشان...

یادش بخیر وبلاگ نویسی ،وبلاگ خوانی، وبلاگ گردی وهمه ی شما که رفته اید و دارید توی کانالها و پیجها می چرخید و زندگی تازه ای آغاز کرده اید.اما به شما بگویم هیچ جایی وبلاگ نمی شود چون با کلمه وسطرهای از دل برآمده روبرویی وقسم به کلمه آن هنگام که عشق را می نگارد

مامانم سبزه انداز ماهری بود.دانه ها با بوی خوب دستهای مادرم به موقع جوانه میزدند وسبز می شدند.روی سبزه هایش اسم بچه هایش را می گذاشت.قبل از اینکه برود سراغ کاشتن دانه، نیت می کرد .آرزوهای خوب می کرد.وضو میگرفت وبعد دانه ها را بامهارت در ظرفهای مخصوص میریخت.هر روز با عشق، عشق که می گویم درست مثل عشق بازی یک مادر با بچه اش، دانه ها را تر وخشک می کرد.

ده سالی می شود که بوی سبزه های مامانم را نفهمیده ام.ده سالی می شود که به روزهای پایانی سال که می رسیم جانم برای سبزه های مامانم تنگ می شود . دستهای من هیچوقت نتوانست سبزه انداز ماهری شود.دلم میخواهد مامانم باشد تا رمز سبزه انداختن ماهرانه اش را بپرسم تا لااقل بتوانم برای مزارش سبزه ای به زیبایی سبزه های خودش بکارم وبرایش هدیه ببرم

خب بعید میدانم هر کدام از ما هرشب نشسته باشیم به محاسبه ی اعمال خودمان.به اینکه در طول یک شبانه روز چند کیلو حق خورده ایم؟! آخر می دانید کار ما از گرم ومثقال گذشته ،نگذشته؟!  پیمانه ی حساب کتابمان کیلویی باشد بهتر است . میدانید که حق خوری فقط خوردن مال مردم نیست.حق خوری می تواند خیلی فراتر باشد.

چند نفر از ما شبها برای حق خوریهایش از درد به خود پیچیده وخواب به چشمانش نیامده؟! چند نفر از ما اول جار ثم الدار بوده؟! چند نفر از ما برای فقرفرهنگی وغیر فرهنگی، بی لباسی و بی خانمانی و بی سرپناهی آدمها سعی وتلاش بی ثبت وضبطی کرده؟! چند تایمان روز بی غیبت وبدگویی داشته ؟! چند نفر از ما دست از تهمت زدن برداشته؟! چند نفر از ما روزش را بی تعرض وتجاوز به حق دیگری به شب رسانده؟! چند نفر ما نانش را با بی نانهایی که می شناسد تقسیم کرده؟! چند نفر از ما عیب جوی مسخره کننده نبوده؟! غرور چند تایمان، دل کسی را نعشکسته؟! بی مهری چند تایمان، آوار نشده روی قلب کسی؟! چند نفر ما خنده بر لب غمزده ها آورده؟! چند نفر ما آن دیگری را در حجم عشق وبیقراری ودلتنگی اش منتظر وچشم به راه نگذاشته؟! چند نفر ما مبرا از هر خطا و اشتباهی ست؟!  چند نفر ما غم کاشته در دلی؟! خواب از چشم کسی ربوده؟! ترس به دلی انداخته ؟!

دلم می خواهد بدانم فرق سالی که در راه است با اینهمه سالی که برما گذشته چیست؟! نو شدن  فصل ها کی به نو‌ شدن درونی ما آدمها تبدیل می شود؟! کی عید قلبها از راه می رسد؟! کی  هفت سین سنجد وسمنو وسیب وسرکه وسبزه جایش را می دهد به سین های سرور و سعادت و سربلندی و سرخوشی و سرزندگی؟!

 

جنگ های تحمیلی فقط برای اشغال سرزمین ومرزهای جغرافیایی رخ نمی دهند.گاهی هم جنگی نابرابر به سرزمین قلبت تحمیل می شود وتا می آیی که خودت را تجهیز کنی جنگ را باخته ای و سرزمین دلت،تسخیر شده..

دلم می خواهد بنویسمت  مثل آن قدیمها.مثل آن‌وقتها که جوانتر بودم و قوی تر و صبورتر.مثل آنوقتها که هنوز داغ ندیده بودم و شوق بزرگ و عشق گرمی، مثل پدرم را داشتم.مثل آن موقعها که تجربه ی سنگینی مثل خاک سپاری، جانم را به یغما نبرده بود.مثل قبل از دست دادن مرد مهربان روزگارم، دلگرمی ام.پناهم.

 

دلم می خواهد خودت به داد عجز وناتوانی ام در نوشتن برسی و واسطه ی من و واژه ها شوی.واژه هایی که از من گریخته ورمیده اند و خدای شان شاهد است که من به آنها سنگ نزده ام...

زنی توی من است که عاشق است وهمین عشق تویش، موجب شده که نبخشیدن را بلد نباشد.دعوا کردن را بلد نباشد.وقتی کسی دارد بهش بد وبیراه می گوید یا خنده های جنون آمیز سر بدهد یا پقی بزند زیر گریه وبلد نباشد با طرف، درست وحسابی بحث کند وبحث را به نتیجه برساند...

 

زنی توی من است که عاشق است و انگار زمانی که داشته خلق میشده یکی از مواد اصلی سازنده اش،عشق بوده.عشقی که رفته توی دلش،خونش،چشمهایش،دستهایش،پاهایش، از سرتاپایش حتی حرف زدن وصدایش برای همین است که از بدی دور وبریهایش،مدام در می گذرد واز سر تقصیراتشان می گذرد.برای همین است که هرکسی به خودش اجازه میدهد بیاید توی خصوصی اش، بابت یک پروفایل عوض کردن که حق طبیعی خودش است ، دخالت کند و پا را از دخالت فراتر بگذارد.زنی توی من است که تربیت نشده برای بی ادبی کردن به هر شکل وشمایلی و همین ادبش، کارش را در برابر اینهمه آدم بی ادب،با مشکل مواجه کرده...

 

زنی توی من است که بلد نیست محل سگ نگذارد به آنهایی که باید و بلد نیست بعضی وقتها هم محض رضای خدا وآرامش خودش هم که شده کسی را که بهش ناسزا می گویدرا به باد ناسزا بگیرد.

 

زنی توی من است که هنوز فکر می کند میشود با مهربانی وعشق، همه ی مریضهای شخصیتی را علاج کرد وبی ادبان را با ادب..زنی توی من است که باید یک بار خفه اش کنم تا بجایش زنی سبز شود که  دهانش چاک وبست نداشته باشد. فحش دادن بلد باشدسگ محل کردن بلد باشد. رفتن بلد باشد. بی تفاوتی بلد باشد مثل یکی از همین دخترهای امروزی.