گفتم ای خواجه ی عاقل هنری بهتر از این
حالا درست است که عشق، رنج دارد وشاید پایان خوشی نداشته باشد البته برای آنهایی که دنبال the end های عاشقانه اند وگرنه به من باشدکه می گویم عشق پایان ندارد و حسی ازلی ست...درست است که عشق نه زمان می شناسد ونه اجازه ی ورود می گیرد ومهمانی ناخوانده است ونمیگذارد تو وسایل پذیرایی ازش را تدارک ببینی وخانه ی دلت را آماده کنی و کاری به بضاعت واستطاعتت نداردو به توان روحی و آمادگی قلبی و وسع ات... درست است که عشق، آدم را از خواب وخوراک می اندازد و بزرگی وحجمش آنقدر عظیم است که نمی گذارد بقیه ی زوایای زندگی را ببینی...درست است که ریشه می دواند و به قول مصطفی مستورحجمش بزرگتر از دل می شود وباید از چیزهایی که حجمشان بزرگتر از دل می شود ترسید ...درست است که ترس از دست دادن، رنج دوری وهجرانش گاهی نمی گذارد آب خوش از گلوی آدم پایین برود،درست است که گاهی مجبوری بی یار و حبیب و محبوبت، یک تنه با عشق سر کنی و نبایدتنت وتبت نیازمند طبیب وحبیب شود اما تنها امیدی ست که آدم را از غمهای بزرگ می رهاند و نمیگذارد بمیری حتی وقتی تصمیم جدی گرفتی که بمیری...!
تنها بهانه ودستاویزمطمئنی ست که مثل یک تخته پاره ی رها برموج، وسط دریای طوفانی ومواج پر تلاطم زندگی،میتوانی آویزانش شوی و خودت را از نومیدی مطلق وتن به مرگسپردن، نجات دهی وباهاش به ساحل امنی برسی...