ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق

گفتم ای خواجه ی عاقل هنری بهتر از این

حالا درست است که عشق، رنج دارد وشاید پایان خوشی نداشته باشد البته برای آنهایی که دنبال the end های عاشقانه اند وگرنه به من باشدکه  می گویم عشق پایان ندارد و حسی ازلی ست...درست است که عشق نه زمان می شناسد ونه اجازه ی ورود می گیرد ومهمانی ناخوانده است ونمیگذارد تو وسایل پذیرایی ازش را تدارک ببینی وخانه ی دلت را آماده کنی و کاری به بضاعت واستطاعتت نداردو به توان روحی و آمادگی قلبی و وسع ات... درست است که عشق، آدم را از خواب وخوراک می اندازد و بزرگی وحجمش آنقدر عظیم است که نمی گذارد بقیه ی زوایای زندگی را ببینی...درست است که ریشه می دواند و به قول مصطفی مستورحجمش بزرگتر از دل می شود وباید از چیزهایی که حجمشان بزرگتر از دل می شود ترسید ...درست است که ترس از دست دادن، رنج دوری وهجرانش گاهی نمی گذارد آب خوش از گلوی آدم پایین برود،درست است که گاهی مجبوری بی یار و حبیب و محبوبت، یک تنه با عشق سر کنی و نبایدتنت وتبت نیازمند طبیب وحبیب شود اما تنها امیدی ست که آدم را از غمهای بزرگ می رهاند و نمیگذارد بمیری حتی وقتی تصمیم جدی گرفتی که بمیری...! 

تنها بهانه ودستاویزمطمئنی ست که مثل یک تخته پاره ی رها برموج،  وسط دریای طوفانی ومواج پر تلاطم زندگی،میتوانی آویزانش شوی و خودت را از نومیدی مطلق وتن به مرگ‌سپردن، نجات دهی وباهاش به ساحل امنی برسی...

خوش به حال شماها که مامانهایی دارید که از غم بهش پناه می برید و خانه های پدری دارید که درش همیشه به رویتان باز است....شما نمی دانید که اگر این پناه گاه از بین برود چقدر بی پناه خواهید شد ...!!

میان بازیهای این روزگار، یک بازی هم هست به اسم بازی با احساسات...

برنده ، بازنده ی این بازی را هیچ داوری نمی تواند تشخیص دهد. فقط آنچه مسلم است این است که باید گفت بیچاره قلبی که گوی این میدان است...!!

من آدمی نیستم که تا تقی به توقی میخورد گردن نسل ها را بگیرم و مقایسه کنم و همه ی تقصیرها را گردن یک برهه از زمان یا نسل بی اندازم اما حالا حتی اگراز نظر شما غیر منصفانه هم باشد می خواهم بگویم هیچ نسلی به اندازه ی دهه ی شصتی ها، عشق را توی برزخ نکاشت...نسل بلاتکلیف پر غروری که نه احترام گذشته را نگه داشت ونه آنقدر سرعت داشت تا به دهه ی بعدش برسد.نه دست از عشق کشید نه توانست مثل آدم عشق را پاس بدارد. نسلی که یک مشت پز روشنفکرانه وفیگور را تمرین کرد تا به قاموس خاطره بازها لگد بزند.نسلی که هرگز نتوانست خودش باشد و یک جفتک به عقب پراند ویک جفت به نسل بعدی اش...نسلی به غایت،خودخواه و مثل بمب ، مخرب عشق...!!

اسم این پست باشد "  عشق که  پروتز نمی شناسد " 

اگر توی رابطه، قیافه، هیکل،سن ،شرایط وموقعیت و وجه ی اجتماعی، شرایط اقتصادی و چیزهایی از این دست برایتان مهم بود ازشما خواهش می کنم اسم آن رابطه را عشق نگذارید.اسم آن رابطه را بگذارید اقدس خانم یا کریم آقا...

عزیزان فارسی زبان ایرانی الاصل من !

زبانم مو در آورد بس که نوشتم وگفتم و خواندم عشق اجازه ی ورود نمی گیردو به شما فرصت انتخاب نمی دهد وشما هرگز نمی فهمید از کدام دریچه و چرا وکی وکجا، وارد قلبتان می شود.به چشمهای تان فرصت نمی دهد که مخاطبتان را مثل جنس، بپسندیدیا نپسندید...فرصت نمی دهد بنشینید زشت وزیبا کنید. دنبال سایز وفرم و اندازه قد وهیکل باشید ..حتی مهلت نمی دهد بفهمید آن یار که  یک دل نه صد دل از شما برده آیا یک دل نه صد دل به شما داده یانه؟!   یا اصلأ ارزش قلب عاشق شده شما را دارد یا نه . لطفأ حالی تان شود ...