ترجیح می دهم از کلمه ها جدا نشوم .

ترجیح میدهم تا ابد ، جانم را  توی همین هوای دلخواه دلبرانه نگه دارم.

ترجیح میدهم خانه ام روی همین ابرهای دلتنگی باشد

ترجیح میدهم  سنگینی  "  تو " را توی قلبم تا ابد ، تاب بیاورم

راستش ، از تو چه پنهان ؟!

از همه ی دنیا ،از همه ی کسب وکارها ، از همه ی هنرها و شغلها من همین یکی را دوست دارم

همین دوست داشتن  مدام خیال انگیز رویایی را ...

همین دوست داشتن بی جیره ومواجب را ...

همین دوست داشتن بی وقفه ی کم توقع را...

اگرچه قرار باشد چشمهایم تا ابد به پنجره بماند و تلخی انتظار روی شانه هایم بنشیند ...

اگرچه قرار باشد آینه هر روز دستم را بگذارد توی دست یکی از موهای سفید شده ام...

می خواهم لای همین بهانه ها ، لای همین دلتنگیهای عاشقانه ، لای همین پریشانیها

لای همین لحظه های شیرین "   دوستت دارم   " زندگی کنم. زنده بمانم ...

.

.

.

من از خانه ی پدری ام  یک نشانه ی فلزی دارم  که هروقت چشمم می خورد .که هروقت دستم می خورد .که هروقت از توی کیفم به شکل اتفاقی می افتد بیرون .برش میدارم .می بوسمش وآرزو میکنم همان لحظه ،درست توی همان دقیقه ، جلوی خانه ی آرزوهایم باشم وآن نشانه را درون قفل در بچرخانم وخودم را مهمان عطر در ودیوار و گلدانها و آن پله ی سنگی و آن اتاقهاوحیاط و هوا کنم.مهمان آن دوجفت نگاه عاشقانه ای که جا مانده اند توی قاب آن خانه .که جا مانده اند روی تک تک چیزها...مهمان آن دوجفت نگاه مهربان همیشه مراقب .مهمان آن دو روح همیشه عاشق ... !!