جدا افتادن از کسی که دوسش داری...

جهنمی بزرگ‌تر از این سراغ داری؟

 

 

یکی از دیالوگ های شهرزاد

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم ، در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنین زار که این بار افتاد

سودای تو را بهانه ای بس باشد

مدهوش تو را ترانه ای بس باشد

در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا

ما را سر تازیانه ای بس باشد

 

باید اقبال وبخت بیاوری که درمان  دلتنگی ات دست کسی نباشد که نیست. یا رفته است...دست کسی نباشد که نمی فهمد چقدر می تواند با یک حضور ساده و بدون زحمت ومشقت، آبی بر آتش بیقراری ودلتنگی ات باشد. باید شانس بیاوری که دلتنگی ات دست کسی بی افتد که عشقت را می فهمد و دلتنگیهای از سر دوست داشتنهایت برایش، معنی ومفهوم دارد.باید شانس بیاوری دلت بی افتد دست کسی که ناز کشیدن بلد است. دلجویی بلد است...مرمت کردن بلد است.قربان صدقه رفتن می داند.بهت فرصت میدهد خودت را خالی کنی. قهرها وشکوه های عاشقانه ات را قهر بچگانه نبیند.بهت اجازه بدهد گاهی هم قوی نباشی و با گریه و بهانه جویی خودت را سبک کنی برایش..باید بخت به تو رو آورده باشد که حبیبت طبیب حاذقی باشد وگرنه دلتنگیهای عاشقانه را هیچ آهنگ و تفربح و مشغولیاتی وحتی هیچ آدمی، نمی تواند آرام کند. هیچ سرگرمی  وکاری  نمی تواند از دلت دورش کند.برای همین دلتنگیهای تلنبارشده ات تبدیل  می شود به غمی که نمیدانی اسمش چیست؟!

خواستم بنویسم امروز چقدر دلتنگم و به قول شاعر : "  از صبح که برخاسته ام ابری ام امروز  "  دیدم با نوشتن این جمله در حق بقیه ی روزهام ودلتنگیهام اجحاف کرده ام...!!

نیمه ی خالی لیوان مرا پر نکنید

 

دل من عاشق اینگونه گرفتاریهاست...

 

زخم زدن به معنی این نیست که خنجر برداریم هم را ریش ریش کنیم.زخم گاهی همان سکوت مغرورانه ایست که وقتی باید برای رفع دلتنگی هم بشکنیمش، نمی شکنیمش...همان دوستت دارمهایی ست که در اعماق سینه حفرش می کنیم تا عواقبی در پی نداشته باشد.زخم همان طعنه هایی ست که ریشه ی کلمه های مهربان مان را می خشکاند و قلبی را در بدترین حالت ممکن می شکند.زخم همین دوری گزیدنهای غیر منصفانه ایست که در حق هم روا میداریم.زخم همین ندیده انگاشتن وناچیز انگاشتن لطفهایی ست که به هر دلیلی در حق هم می کنیم.زخم همین اداهایی ست که در می آوریم وفازهایی ست که بر میداریم تا غرور شکسته شده وبه خاک افتاده ی کسی را کوچک بشماریم.زخم همین بی رحمی های ما در به کار بردن کلمه هاییست که آتش به جان وخانمان آدم می اندازد.این زخم ها از زخم خنجر وشمشیر کاری تر است.صلح و دوستی با همین ساده های به چشم نیامده شیوع پیدا میکند.حالا بنشینید در فکر حل جنگهایی باشید که به جان جهان افتاده...

بعضیا یه جوری میگن قرن بیست ویکم،انگار ما واسه قرن نوزدهمیم...!!

تلگرام خوب است 

اگر در لیست مخاطبهایش کسی را داشته باشی که دوستش داری واز او بی خبری. همین عکس و وضعیتش، همین تغییر لباسش در عکسها و منظره های اطراف عکسش، همین رنگ آبی آنلاینش، همین چند قلم ساده، از بی خبری ودلتنگی نجاتت می دهد...

 

میدانم اینجا مخاطبانش را از دست داده...حتی آن همسایه ی مهربان مجازی که خاطرش برایم خیلی عزیز بود یا آن  نقطه چین هایی که بهتر است  نقطه چین بمانند و اسمشان را نبرم . صاحب این نوشته ها از اولش هم ادعایی نداشت.نه دنبال بالا بردن نظرات بوده ام .نه دنبال معروف شدن و لینک خاص این وآن شدن وگرنه با اسم ورسم واقعی خودم می نوشتم و بارها وبارها که نوشته های از جان بر آمده ام را مثل جگر زلیخا این ور وآنور می دیدم مثلن توی همان وبلاگهای خیلی از شماها که حق امانت را رعایت نکرده بودید جزع وفزع راه می انداختم وهوچی گری می کردم.که اگر می خواستم مثل خیلی از شماها  پروفایلم را پر می کردم از حرف زدن از علایقم وفاز هنری بودن و کتاب خوان بودن بر می داشتم یا پشت همین اسمم هزار تا دروغ تحویل دنیای مجازی می دادم و کی به کی بود اصلن؟! برایم اصلا،این اصلا را با تاکید نوشته ام.شماها هم با تاکید بخوانید.برایم اصلن مهم نیست که اینجا خواننده دارد یانه.برایم مهم نیست چندتای شما با عاشقانه های من، در به روی عشق های از چشم ودل افتاده یتان باز می کنید.برایم مهم نیست چند تای شما فکر می کنید که نوشته های من به درد چاپ کردن واینها می خورد. برایم اصلن مهم نیست که چند تای شما برای تجسس اینجا را می خوانید.چندتایتان برای کشف وچندتایتان برای اینکه بروید بالای منبروبرایم سخنرانی کنید.برایم مهم نیست چندتایتان نگاه رقت‌آمیز دارید.چندتایتان نگاه منفعت طلبانه.چندتایتان نگاه از بالا به پایین وعاقل اندر سفیه.برایم مهم نیست چند تایتان وقتی نمی نویسم دلتنگ می شوید .چندتایتان اصلن کک تان هم نمی گزد.اما برایم مهم است که اگر می خوانید عشق پر رنگ و دوستت دارم های از حلقوم کلمه ها بیرون زده ام را ، اینهمه کلمه ی باردار از عشقم را ببینید. برایم مهم است که بفهمید حزن های از دیوار آویزان شده ی اینجا برایم مقدس ند وشریک خدا نیستند. خدا خودش می داند .می بیند . از دل من بیشتر از همه ی شماها خبر دارد. وقتی تنهام ودستهای شما پر از دست دیگریهاست. وقتی دلتنگم و دل شماها ( دوستانم را می گویم) مشغول دل دیگریست. وقتی لبریز از دوست داشتنم و دل شما تهی از  فهمیدن این دوست داشتنهایی که به شکل غصه از گلوی کلمه هایم میزند بیرون. مرا با حرفهایتان از خدا جدا نکنید.فصل نشوید بین من وخدا.بدهکاری وطلبکاری من وخدا به خودمان مربوط می شود. نه من را در قبر شما می خوابانند.نه شما را در قبر من...

دوست داشتن خوب است

 

عشق که دیگر نگو...با همه ی سختی و بدپیلگی اش، با همه ی افت وخیز و فراز ونشیبش،عالی ست.

 

 

هر چه تاریخ وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی منقرض تر شود، اینجا برای من تبدیل به جای شخصی تری می شود! تمام وبلاک هایی که ده ها سال پیش دوستشان داشتم، ده ها سال است که همانطور رها شده اند و روز و ساعت و سال آخرین پستشان آنقدر دور است که برای شمردن سالهای فراموشی شان باید به ضرباتِ نوکِ انگشتِ شصت به انگشت های بغلی متوسل شد!! من اما هزار سال هم که ننویسم آخرش برمیگردم همینجا! همیشه برمیگردم!... جهانی که من اینجا ساخته ام را هرگز نمی شود به فیسبوک و اینستاگرام و تلگرام و اینهمه برنامه ها و دنیاهای شلوغ دیگر برد! برای بردن این همه حال و هوا، اینهمه واژه، اینهمه خاطره، از اینجا به هرکجای دیگری، هیچ کامیونی جا ندارد! من از اینجا به هیچ کجا اسباب کشی نمی کنم! آدم که جهانش را جا به جا نمی کند! البته اگر اصلا جهانی داشته باشد!!... جهان شخصی من چیزی که زندگی اش می کنم نیست؛ که ای کاش بود! که ای کاش یک جهان را بیشتر بر دوش نمی کشیدم! ولی بدبختانه یا خوشبختانه جهان شخصی من چیزی نیست که زندگی اش می کنم! جهان شخصی من همین نوشته هاست... جهان شخصی من همین تنهایی نیمه شب ها تا امامزاده صالح رانندگی کردن و چای بدمزه خوردن کنار خیابان است توی لیوان یکبار مصرف... جهان شخصی من همان موسیقی هایی ست که برای هیچکس نفرستادمشان تا بی تداعی هیچ خاطره ای بتوانم برای همیشه داشته باشمشان و دلم نگیرد و یاد چیزی جز خودم نیفتم!... جهان شخصی من تنهایی تماشا کردن طلوع خورشید است... جهان شخصی من همین شب بیداری هاست؛ همین وسواس بیمارگونه ام روی انتخاب نقطه ها و سه نقطه ها و ویرگول ها!... همین که فقط خودم بلدم موسیقی ها را به دقت به دو دسته تقسیم کنم: موسیقی های مخصوص زمان حرکت، و موسیقی های مخصوص موقعیت های نشسته و ثابت... جهان شخصی من همین است که خودم انتخاب می کنم به چه کسی دقیقا چه احساسی داشته باشم! و من انتخاب کرده ام که دوستت داشته باشم تا همیشه، تا هروقت، تا بی نهایت... جهان شخصی من همین قول و قرارهای کوچکم با خودم است!... همین که خودم تصمیم گرفتم پای دوست داشتنت بمانم! وگرنه من هیچ کاری را در زندگی راحت تر از رها کردن بلد نبودم و نیستم! شایدهمه ی کسانی که جهانی یواشکی و شخصی برای خودشان دارند به همین اندازه راحت بتوانند رها کنند... نمی دانم؛ من اما خیلی وقت پیش تصمیم گرفتم پای تمام این حالی که از تو دارم، بمانم! چرایش را نپرس؛ دنیا پر ار چیزهایی ست که چرا ندارند، و بی چرا ترینشان دقیقا همین است!...

مهدیه لطیفی 

مشاور دعوت شده ی مدرسه ی دخترم، روی تخته سفید می نویسد فاصله ؛ برای اینکه موضوع را جهت بدهد. بعد از مامانهای حاضر در جلسه  می پرسد فاصله یعنی چه ؟! با اینکه سوال سختی نیست ؛ تنها مامانی که جواب می دهد منم با بغض کهنه ی گلویم،  می گویم یعنی جدایی، دوری...بلافاصله می نویسد جدایی، دوری...به چشمهام نگاه می کند. با حالتی که انگار فهمیده باشد با این واژه مشکل عمیق خاصی دارم، انگار که درک کرده باشد بیشتر از خودش خسارتهای جبران ناپذیرش را می دانم و آثار هولناکش را در جانم می بیند  با چشمهایی متاثر و دردمند می پرسد خوب است؟! می گویم معلوم است که خیلی وقتها خوب نیست .جز موردهای استثنائی...بعدش شروع می کند درمورد آفت وآسیبهای فاصله ی بچه ها با مامان ها وباباها وبرعکس می گویدو  آنقدر از خطرهای دوری و فاصله می گوید؛ آنقدر عمق ماجرا را می شکافد ، آنقدر مثل تلقین دادن میت، حرفها وماجراهای تکان دهنده می گوید و مامانها ی گوگولی را از خواب ناز بیدار می کند،  آنقدر تبعات جای خالی پدر یا مادر را در زندگی بچه ها، شرح می دهد، آنقدر  که دلم می خواهد وسط جلسه بروم دخترم را از کلاسش بکشم بیرون و بغل کنم وفاصله ام را باهاش یک نفس کنم...!!

 

 

 

 

دقیقن از وقتی که گفت قصد مهاجرت دارد و از این قصد جوری حرف زد که خیلی نزدیک به نظر می آمد فاصله ام را باهاش حفظ کردم. آنهم منی که همیشه از فاصله می نالم.یک خط ممتد سکوت افتاد بین ما...دست خودم نبود.هر بار آمدم پیام بدهم بهش، هر بار خواستم بروم سراغش، مثل کودکی که بارها در اثر بی احتیاطی سوخته،ترس از نزدیک شدن داشتم...با دلم آنقدر کلنجار می رفتم تا برایم عادی شود.انگار از ،ترس خودم به استقبال چیزی که هنوز اتفاق نیوفتاده رفته ام...آنقدر جدی تلقی اش کردم، که  گمان کردم رفته ودیگر باز نمی گردد...آنقدر در باورم این جدایی را پیش پیش، چپاندم که مدتهاست خیال میکنم رفته آنور آبها ودیگر بر نمی گردد...حتی احتمال دیدنش هم برایم به صفر رسیده...می بینید بعضی از شماها خواسته ناخواسته،چطوری روح آدم را غرق یک ترس غیر قابل جبران می کنید؟! چطوری دل آدم را بی بال وپر زخمی می کنید؟! چطوری روح آدم را مثل گنجشک هراسانی که با ترس از زمین دانه بر می چیند می کنید ؟! چطوری  بغض هزارساله ی دلتنگی می کارید ؟! چطور بی سر وسامان و بی پناه می کنید؟! شاید هم هیچوقت گمان نکنید رفتن تان، رها کردنتان، اینهمه آشوب وبلوا وتبعات دارد...این شعر راست می گوید. فقط به دریا رفته می داند مصیبتهای طوفان را...

از شما چه پنهان ؟! خدا نکند دلی گرفتار وحشت جدایی باشد.خدا نکند در قلبی، جای مهر را ترس پر کند.ترس، در ظاهر واژه ی قابل درک آسانی ست اما وقتی مثل خوره به جانت افتاده باشد میفهمی ترس از سوسک، جانور وتاریکی ترسهای خنده داری اند در مقابل این خوف بی رجا...!!

من زنده به گفتن دوستت دارمم هنوز

وگرنه سنگینی غم تا حالا باید از پا می انداخت مرا...

حجم خستگیها باید تا حالا مرا در گور سردی خوابانده بود ...

من زنده به دوستت دارمم

زنده به عطری که در سلولهای بند بندم رخنه کرده و نمی پرد

زنده به عشقی که جانم را تیمار می کند

تلخیهای انتظارم را می گیرد...

وگرنه تا حالا باید این دوریها و دلتنگیها، این به خاک سپردن ها و از دست دادن ها مرا راهی سینه ی قبرستان می کرد

من زنده به نام توام

به نوشتن برای تو و پریدن در هوای خوبت که جهنم دنیا را برایم بهشت برین می کند

من زنده به امیدی ام که عشق، در دلم می کاردش

من زنده به  علاقه ام

نیرویی که خستگی از جانم می شوید..

که فقط عشق است که درد دوریها و دلتنگیها را آسان می کند

 که فقط عشق است که تداوم دارد

وامید را  از دل حسرت های خاک گرفته ام می کشد بیرون

 که فقط عشق است که در دلم شوقی میگذارد برای این چشم به راهی ها

وگرنه تا حالا باید هفت کفن پوسانده بودم

 

 

 

 

من برعکس بعضی ها معتقدم زمان هیچ کمکی نمی کند برای فراموشی بعضی حادثه ها.زمان واقعن کاری از دستش بر نمی آید.زمان هرچقدر هم که بگذرد نمی تواند بعضی غمها را در خودش حل کند.خاطره هایی که بر جریده ی دل آدم ثبت وضبط شده اند را نمی تواند از دل جدا کند وبسپارد به فراموشی...زمان ، شاید عشق آدم را  تغییر بدهد و بزرگتر وتناورترش کند اما نمی تواند مثل یک قطره روغن آبش کند تا در زمین فرو برود وبر نگردد...حتی نمی تواند صاحب دوستت دارمهایت را،از آدمی به آدم دیگر منتقل کند. از نظر من زمان ضعیف ترین چیزاست برای این جور امورات...بیخودی ضرب المثل شده است بین مردم...!!

گوگل لعنتی !

می شود آنقدر پیشرفت کنی که آدم وقتی دلش برای عزیزهای از دست رفته اش تنگ شد بتواند جستجویشان کند؟!‌

مثلن جای مامانم همین الان را جستجو کند ...یا مثلن بابام دقیقن دارد چکار می کند؟! وموتورهای جستجوگرت ، دست آدم دلتنگ را بگذارند در دست عزیزان از دنیا رفته اش...

کبوتری که جلد صاحبش می شود به خاطر این است که جلد دستهایی شد ه که با مهر آب ودانه میریزد برایش.پرش می دهد. حصار دورش نمی چیند.همه ی بامش  را میگذارد برای کبوترش...اگر نمی رود،اگر میرود در آسمان چرخی میزند وبا خیال راحت برمیگردد، اگر برای دانه برچیدن از زمین نمی لرزد وبا قلبی مطمئن بر زمین می نشیند وترس دام ندارد به خاطر این است که به عشق صاحبش ایمان پیدا کرده است...

 

 

 

یعنی دوست داشتن، از دروغ گفتن، سخت تر است؟! یعنی عواقب دوست داشتن از عواقب  تنهایی بیشتر است؟! یعنی دوست داشتن از مردن و سرطان گرفتن، ترسناکتر است که اینهمه مهجور افتاده...که اینهمه آدمها، متواری اند ازش؟! که اینهمه خوفناک است که وقتی سر راه کسی قرار می گیرد،به جای اینکه با آغوش باز از آن استقبال کند و گرم وصمیمی بپذیردش باید  راه کج کند؟!

انا عند المنکسره قلوبهم

من در دلهای شکسته ام

 

خب خدایا الان وقتشه...

مامان نازنینم !  هیچ فکر می کردی که من، همون دختر سرکشت، که همیشه تو رو عامل جدایی از رختخواب باباش می دونست و باهات بد تا می کرد و فکر می کرد که همه ی عشق و مهر باباش رو برای خودت گرفتی و از حسادتت،باهات راه نمی اومد و مدام قهر می کرد و ایراد بنی اسرائیلی می گرفت و بهونه جویی میکرد تا تلافی کنه ، همون دخترت که وجودش رو حماقت گرفته بود وجز عشق باباش چیزی نمی دید و خیلی رنجت داد ممکنه بعد از رفتنت، بشه یه موجود ساکت غمگین صبور که صداش از حد طبیعی بالاتر نمیره و از همه ی قهرای دنیا بدش میاد واز دخترایی که با مامانشون بد تا میکنن منزجره وفرار میکنه؟! هیچ فکرشو می کردی من، منی که اونقدر لبریز از عشق بابام بودم که تو رو نمی دیدم یه روزی از داغ دوریت ودلتنگی، زمینو چنگ بزنم؟! که یه روزی از خدا بخوام که تو رو برگردونه وبه خدا قول بدم  که دیگه حسادت نمی کنم و همه ی عشق بابا رو دو دستی میدم به تو وچیزی نمیخوام جز اینکه برگردی تا سرمو مثه اون شبا بذارم رو زانوت و همینجور که سریال محبوبت رو میبنی موهامو نوازش کنی ودوباره اون حس رو که هیچ جای دنیا جز زانوی تو پیدا نمیشه رو تجربه کنم؟!

مرمت و بازسازی آثار بجا مانده از آدم ترک شده وبرگرداندن اعتماد از دست رفته اش، فقط توسط کسی که ترک کننده بوده، امکان پذیر می باشد !!

یک وقتهایی آنقدر خالی از حس می شوم که حتی دخترم را بغل نمی کنم.نمی بوسمش ...از آن وقتها خیلی می ترسم.خیلی زیاد...چون می دانم به سرم زده ...چون میدانم طبیعی ونرمال نیستم.چون میدانم گرفتار یک جنون خطرناک شده ام...شاید در آن لحظه ها، دستهای پشت پرده ای مثل دستهای خداست که از آن جهنم عذاب آور نجاتم می دهد .وقتی که مهر بر می گردد به سینه ام می روم سر وقت دخترم وبا عشق، بغلش می کنم ومی بوسمش و قربان آن چهره ی معصوم  متعجبش می روم  واندوه اینکه این طفل معصوم بین برزخ  مهر وبی مهری من ، گرفتار شده ، یک گوشه ای از دلم راسوراخ می کند وماجرا که تمام شد به سوراخ سمبه ای از خانه پناه می برم برای زار زدن از زور پشیمانی... نمی دانید چقدر آن لحظه های بازگشت وندامت،برای یک مادر سخت و جانکاه است ...

وقتی کسی دلت را می شکند که از همه بیشتر دوستش داری ؛وقتی مورد بی توجهی کسی قرار می گیری که از همه بیشتر توجهش را می خواهی ؛ از کسی زخم می خوری که از همه بیشتر ازش توقع داری ؛ دیگر روحت آماده ی پذیرفتن سخت ترین و بدترین کم لطفی ها  و بی مهری هایی  می شود که از جانب زمانه می رسد. همه ی بی توجهی ها، جراحت ها، دل شکستنها برایت عادی می شود...کاسه ی صبرت طغار می شود و هیچ چیز حتی خیلی جدی را ، جدی نمی گیری...!!

به قول نامجو:

 

حظ ها را از من بگیر

خنده ات را نه...

شیطان موجود سیاه ترسناک عظیم الجثه ای نیست که پشت پرده ودیوار قایم شود و یکهو بپرد بیرون تا گولمان بزند.شیطان،جز وسوسه های خراب کار آدمی چیزی نیست.همان نیرویی که وسوسه ات می کند، دروغ ببافی وبه خورد جماعت بدهی.وسوسه ات می کند دلت که مظهر عشق است را از مهربانی خالی کنی وجایش بچسبی به دل شکستن، بدتا کردن با عالم وآدم، همان که وادارت می کند پول مردم را بخوری ویک آب هم رویش وعین خیالت نباشد .پا روی حق وحقوق بقیه بگذاری و ککت هم نگزد.همان که غرق هوست می کند و در کام جانت،اشربه،اطعمه های حرام می ریزد وتو نمی فهمی که لذتی که داری می بری از گوشت سگ حرام تر است...همان که در تنور غرورت می دمد و شعله ورش می کند تا تو به خاطر غرور فربه شده و افروخته شده، هیچ چیز دیگری نبینی وبا همان غرورت عالم وآدمی را به بازی بگیری.فخر بفروشی، خانه ی عاشقانه ی آدم دیگری را ویران کنی،زخم کاری بزنی، حفره در دل ایجاد کنی،  عشق  ودوست داشتن برایت مثل کاه بی ارزش شود. همان که لذت عشق ورزیدن را از جانت می شوید وجایش کینه ونفرت می کارد.غرق همه چیزت می کند که به نسیان برسی.حافظه ی قلبت زایل شود.آلزایمر آدم بودن بگیری و از لباس آدمی خارجت می کند....!!

به مقدساتتون قسم

با عینک و فندک و کتاب و نیچه بازی و تو کافی شاپ نشستن و فلسفه بافتن و موسیقی خارجی گوش دادن و  ادای  دونستن ودرک کردن و در آوردن وبه عشق خندیدن ومسخره کردنش واسم گذاشتن های  شیک ، روی روابط گند بی قاموس وناموس تون ،  فرهیخته نمی شین شمایی که تو روابط ساده ی اجتماعیتون انگل به تمام معنایین...

میان حزن های از پا در آورنده ی آدم ،حزنی هست که غم مطلق نیست...فقدان نیست. داغ هجران بی بازگشت نیست...حزنی ست که بی رحم نیست.مصیبت خانمان برانداز نیست...حزن مهربانی ست ...اگرچه مثل جای خالیها وحفره ها،اشکت را در می آورد.اگرچه گاهی خسته ات میکند وجانکاه می شود اما لطیف و لذت بخش است.چشمهایت را جور دیگری می کند.حرفهایت را...خنده هایت را...علایقت را...همه چیزت را جور دیگری میکند.جوری که هرکس بهت بر بخورد حزنت را می بیند با همه ی قشنگیهایش...مثل پیچک دورت پیچیده ودیوار قلب وروحت راپوشانده...آشفته گی وبی سروسامانی اش،مثل داغ عزیز از دست دادن نیست که دیوارهای قلبت را سیاه پوش میکند ...حزنی ست که در پی اش میدوی و ازش فاصله نمی گیری.دوستش داری وباهاش، حالی داری که با هیچ کس وهیچ چیز نداری.حزنی که مهربان وصبورت می کند...حزنی که عمیقت میکند.دنیا ومافیه هایش را به قد ارزنی برایت کوچک میکند.حزنی که درد دارد اما دردش،یک درد شیرین بی مثل ومانند است...!!

آغوش تو اگر بود مثل الانی که بوی مادر می خواهم...مثل الانی که زانوی مادر می خواهم،مثل الانی که دلتنگی ام از حساب در آمده، مثل الانی که زندگی ام گیر کرده جایی شبیه برزخ ،مثل الانی که داغ از دست دادن هایم تازه شده،مثل الانی که قلبم دیگر جایی برای زخم و رنج ندارد می توانستم مثل همه ی دخترا وزنهای اطرافم،که طنازانه روزگارشان را با مادر میگذرانند،خودم را پرت کنم توی بغلت...