جهنمی بزرگتر از این سراغ داری؟
یکی از دیالوگ های شهرزاد
جهنمی بزرگتر از این سراغ داری؟
یکی از دیالوگ های شهرزاد
بیچاره دلم ، در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد
سودای تو را بهانه ای بس باشد
مدهوش تو را ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا
ما را سر تازیانه ای بس باشد
باید اقبال وبخت بیاوری که درمان دلتنگی ات دست کسی نباشد که نیست. یا رفته است...دست کسی نباشد که نمی فهمد چقدر می تواند با یک حضور ساده و بدون زحمت ومشقت، آبی بر آتش بیقراری ودلتنگی ات باشد. باید شانس بیاوری که دلتنگی ات دست کسی بی افتد که عشقت را می فهمد و دلتنگیهای از سر دوست داشتنهایت برایش، معنی ومفهوم دارد.باید شانس بیاوری دلت بی افتد دست کسی که ناز کشیدن بلد است. دلجویی بلد است...مرمت کردن بلد است.قربان صدقه رفتن می داند.بهت فرصت میدهد خودت را خالی کنی. قهرها وشکوه های عاشقانه ات را قهر بچگانه نبیند.بهت اجازه بدهد گاهی هم قوی نباشی و با گریه و بهانه جویی خودت را سبک کنی برایش..باید بخت به تو رو آورده باشد که حبیبت طبیب حاذقی باشد وگرنه دلتنگیهای عاشقانه را هیچ آهنگ و تفربح و مشغولیاتی وحتی هیچ آدمی، نمی تواند آرام کند. هیچ سرگرمی وکاری نمی تواند از دلت دورش کند.برای همین دلتنگیهای تلنبارشده ات تبدیل می شود به غمی که نمیدانی اسمش چیست؟!
دل من عاشق اینگونه گرفتاریهاست...
زخم زدن به معنی این نیست که خنجر برداریم هم را ریش ریش کنیم.زخم گاهی همان سکوت مغرورانه ایست که وقتی باید برای رفع دلتنگی هم بشکنیمش، نمی شکنیمش...همان دوستت دارمهایی ست که در اعماق سینه حفرش می کنیم تا عواقبی در پی نداشته باشد.زخم همان طعنه هایی ست که ریشه ی کلمه های مهربان مان را می خشکاند و قلبی را در بدترین حالت ممکن می شکند.زخم همین دوری گزیدنهای غیر منصفانه ایست که در حق هم روا میداریم.زخم همین ندیده انگاشتن وناچیز انگاشتن لطفهایی ست که به هر دلیلی در حق هم می کنیم.زخم همین اداهایی ست که در می آوریم وفازهایی ست که بر میداریم تا غرور شکسته شده وبه خاک افتاده ی کسی را کوچک بشماریم.زخم همین بی رحمی های ما در به کار بردن کلمه هاییست که آتش به جان وخانمان آدم می اندازد.این زخم ها از زخم خنجر وشمشیر کاری تر است.صلح و دوستی با همین ساده های به چشم نیامده شیوع پیدا میکند.حالا بنشینید در فکر حل جنگهایی باشید که به جان جهان افتاده...
اگر در لیست مخاطبهایش کسی را داشته باشی که دوستش داری واز او بی خبری. همین عکس و وضعیتش، همین تغییر لباسش در عکسها و منظره های اطراف عکسش، همین رنگ آبی آنلاینش، همین چند قلم ساده، از بی خبری ودلتنگی نجاتت می دهد...
عشق که دیگر نگو...با همه ی سختی و بدپیلگی اش، با همه ی افت وخیز و فراز ونشیبش،عالی ست.
مهدیه لطیفی
از شما چه پنهان ؟! خدا نکند دلی گرفتار وحشت جدایی باشد.خدا نکند در قلبی، جای مهر را ترس پر کند.ترس، در ظاهر واژه ی قابل درک آسانی ست اما وقتی مثل خوره به جانت افتاده باشد میفهمی ترس از سوسک، جانور وتاریکی ترسهای خنده داری اند در مقابل این خوف بی رجا...!!
وگرنه سنگینی غم تا حالا باید از پا می انداخت مرا...
حجم خستگیها باید تا حالا مرا در گور سردی خوابانده بود ...
من زنده به دوستت دارمم
زنده به عطری که در سلولهای بند بندم رخنه کرده و نمی پرد
زنده به عشقی که جانم را تیمار می کند
تلخیهای انتظارم را می گیرد...
وگرنه تا حالا باید این دوریها و دلتنگیها، این به خاک سپردن ها و از دست دادن ها مرا راهی سینه ی قبرستان می کرد
من زنده به نام توام
به نوشتن برای تو و پریدن در هوای خوبت که جهنم دنیا را برایم بهشت برین می کند
من زنده به امیدی ام که عشق، در دلم می کاردش
من زنده به علاقه ام
نیرویی که خستگی از جانم می شوید..
که فقط عشق است که درد دوریها و دلتنگیها را آسان می کند
که فقط عشق است که تداوم دارد
وامید را از دل حسرت های خاک گرفته ام می کشد بیرون
که فقط عشق است که در دلم شوقی میگذارد برای این چشم به راهی ها
وگرنه تا حالا باید هفت کفن پوسانده بودم
می شود آنقدر پیشرفت کنی که آدم وقتی دلش برای عزیزهای از دست رفته اش تنگ شد بتواند جستجویشان کند؟!
مثلن جای مامانم همین الان را جستجو کند ...یا مثلن بابام دقیقن دارد چکار می کند؟! وموتورهای جستجوگرت ، دست آدم دلتنگ را بگذارند در دست عزیزان از دنیا رفته اش...
من در دلهای شکسته ام
خب خدایا الان وقتشه...
حظ ها را از من بگیر
خنده ات را نه...
با عینک و فندک و کتاب و نیچه بازی و تو کافی شاپ نشستن و فلسفه بافتن و موسیقی خارجی گوش دادن و ادای دونستن ودرک کردن و در آوردن وبه عشق خندیدن ومسخره کردنش واسم گذاشتن های شیک ، روی روابط گند بی قاموس وناموس تون ، فرهیخته نمی شین شمایی که تو روابط ساده ی اجتماعیتون انگل به تمام معنایین...