خسته تون نکنم سین مثه سانحه از نوع هوایی؛ دریایی؛ زمینی...
حالا اگه جو ِ عید گرفته شما رو برید هفت سین بچینید. هفت سین طراحی کنید.هفت سین بخرید وسلفی بگیرید وبذارید اینجا، اونجا، همه جا و فراموش کنید سین های تلخ رو...
به حال ِ نو کاری ندارم.حال ِ نو از وَجَناتش مشخص است و گمان نکنم توضیحی لازم باشد.نو؛ از اسم ورسمش پیداست نو است و عزیزکرده...
اما یا به قول دیالوگ آن فیلم؛ آماااا؛ هیچکس حال کهنه را نمی داند.حال ِ کهنه ای که تا دیروز قد واندازه اش حرف نداشت. زیبایی اش حرف نداشت. رنگ ورُخش حرف نداشت اما از بد ِ روزگار، یک عدد نوی پشت ویترین یک شبه؛ یک کاره، با دلبری اش؛ کار کهنه را ساخت.کهنه دل آزار شد.کهنه را گذاشتند دمِ در نون خشکی ببرد چون دیگر مثل آن روزهای قبل نو و براق نبود.جان و دلش، دست خورده بود.جاگیر وجا تنگ کُن شده بود.
حرف از جنس ولباس نمی زنم.حرف، حرف ِ معامله ی آدم است با آدم...تاسف بار است که این اصطلاحات ِبُزخری، غَش در معامله؛ دوز وکلک در بازار ِ سیاه ِ دوست داشتن، جا باز کرده.
حالا بگذارید از حال ِ آنی بگویم که نو را آورده به بازار و کهنه را کرده دل آزار...حالش، حال ِ آدمی ست که از ذوق نو داشتن اصلاً یادش نمانده کهنه ای هم داشته. حالش حال ِ کودکی ست که کفشِ نوَش را از پا درنیاورده می خوابد وشاید هم درآورده بغل می کند ومی خوابد و غرق رویا ولبخند است. وباز هم آما آدم مگر کفش ولباس است؟! پیراهن ِ چهارخانه ی ِ پشت ویترین است که کهنه شود.جربخورد.رنگ بدهد.آب برود وسرآخر یا بخشیده شود به بیچاره ای یا نون خشکی یا سطل زباله ای؟
آدم دل شکسته؛ زخم خورده ی با یک عالمه خاطرات تلخ وشیرین، به دردِ کی می خورد؟ آن هم توی این زمانه که هیچ کس دل شکسته وبند زده را خریدار نیست...حالا دیگر بماند زخم و مرهم ومرمت و ....