سین مثه سانچی. مثه سقوط. مثه سوختنِ تو آب. سوز سرمای زلزله زده ها. مثه سرپل ذهاب.
خسته تون نکنم سین مثه سانحه از نوع هوایی؛ دریایی؛ زمینی...
حالا اگه جو ِ عید گرفته شما رو برید هفت سین بچینید. هفت سین طراحی کنید.هفت سین بخرید وسلفی بگیرید وبذارید اینجا، اونجا، همه جا و فراموش کنید سین های تلخ رو...

اخوان ِ ثالث می فرماد: 
"می‌دهم خود را نویدِ سالِ بهتر، سالهاست..." 


داشت می گفت: هرچیزی آداب خودش را دارد.انتظارهم آداب دارد. مادرِ مفقودالاثری را مثال زد که سالهاست نمی گذارد کسی درِ خانه اش را باز کند وهربارکه زنگ خانه اش را می زنند پا برهنه وبا اشتیاق به سمت ِ در می دَوَد. که شبستان خانه اش پر از میوه های نوبرانه ای است که تمام این سالها از سقف آویزان کرده تا پسرش برگردد وبخورد. داشت می گفت انتظارِ آدم نباید با شک ودرماندگی همراه باشد. باید با انتظار زندگی کنی تا آنچه وآنکه را که چشم به راهی بیاید. یعنی شوق ِ انتظارت نخشکد. باید کارهایی را بکنی که دوست داشته و از کارهایی حذر کنی که آزارش می داده.او بحث قشنگش را به انتظار برای ظهور وآدابش مرتبط کرد ومن داشتم از یک طرف از بحث ِ انتظار و آدابش حظ می کردم واز طرفی به دانه دانه کارهایی فکر می کردم که برای به ثمر رساندن انتظارم می کنم.یاد فیلم ِ شیارِ ۱۴۳ افتادم و فکر کردم آدمهای منتظر هرکدام شان یک اُلفتند.اُلفتی چشم به راه که گوشش هیچ خبری را دنبال نمی کند جز خبر آمدن پسرش و چشمش هیچ نمی بیند جز قامت رعنای پسرش.اُلفتی نا آرام و به راه نشسته...اُلفتی که با انتظار یکی شده.اُلفتی که نمی گذارد نومیدی ریشه ی انتظارش را بخشکاند.
داشتم فکر می کردم معلوم است که انتظار رنج دارد. چیزی که رنج نداشته باشد وصلش هم قدِ سهولتش عُمر دارد.
اُلفت ِ درونم هنوز منتظر است.شاید آداب انتظار را خوب بجا نیاورد اما ترجیح می دهد انتظار بکشد تا اینکه از چشم انتظاری اش دست بکشد.

" نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار"

به حال ِ نو کاری ندارم.حال ِ نو از وَجَناتش مشخص است و گمان نکنم توضیحی لازم باشد.نو؛ از اسم ورسمش پیداست نو است و عزیزکرده...
اما یا به قول دیالوگ آن فیلم؛ آماااا؛ هیچکس حال کهنه را نمی داند.حال ِ کهنه ای که تا دیروز قد واندازه اش حرف نداشت. زیبایی اش حرف نداشت. رنگ ورُخش حرف نداشت اما از بد ِ روزگار، یک عدد نوی پشت ویترین یک شبه؛ یک کاره، با دلبری اش؛ کار کهنه را ساخت.کهنه دل آزار شد.کهنه را گذاشتند دمِ در نون خشکی ببرد چون دیگر مثل آن روزهای قبل نو و براق نبود.جان و دلش، دست خورده بود.جاگیر وجا تنگ کُن شده بود.
حرف از جنس ولباس نمی زنم.حرف، حرف ِ معامله ی آدم است با آدم...تاسف بار است که این اصطلاحات ِبُزخری، غَش در معامله؛ دوز وکلک در بازار ِ سیاه ِ دوست داشتن، جا باز کرده.
حالا بگذارید از حال ِ آنی بگویم که نو را آورده به بازار و کهنه را کرده دل آزار...حالش، حال ِ آدمی ست که از ذوق نو داشتن اصلاً یادش نمانده کهنه ای هم داشته. حالش حال ِ کودکی ست که کفشِ نوَش را از پا درنیاورده می خوابد وشاید هم درآورده بغل می کند ومی خوابد و غرق رویا ولبخند است. وباز هم آما آدم مگر کفش ولباس است؟! پیراهن ِ چهارخانه ی ِ پشت ویترین است که کهنه شود.جربخورد.رنگ بدهد.آب برود وسرآخر یا بخشیده شود به بیچاره ای یا نون خشکی یا سطل زباله ای؟
آدم دل شکسته؛ زخم خورده ی با یک عالمه خاطرات تلخ وشیرین، به دردِ کی می خورد؟ آن هم توی این زمانه که هیچ کس دل شکسته وبند زده را خریدار نیست...حالا دیگر بماند زخم و مرهم ومرمت و ....

 


حادثه ی دلخراشی که اتفاق می افتد
حادثه ای مثل زلزله
مثل سیل
سقوط هواپیما
به قهرهایی فکر می کنم که فرصت آشتی اش با یک سقوط نابهنگام
یک تکان ِ خانه خراب کن سوخته...
به دلهای شکسته ای فکر می کنم که به دست نیامده و دلجویی نشده، در یک سفر ِ بی بازگشت باقی مانده
به بازمانده هایی فکر می کنم که برای شنیدن صدایی؛ لمس ِ آغوشی؛ دیداری تا ابد باید در حسرت باقی بمانند.
به عشقی فکر می کنم که آنقدر مهجور می ماند؛ آنقدر در دلها سرکوب می شود تا به گور برود.
به زخم
به غم
به بازی های با احساسات
بازیهای با آبروی مردم
به بخل ها
کینه ها
به دوریهای ناجوانمردانه
ونزدیکی های الکی وآبکی و وِلکی
به کوچکی دنیا
به کوتاهی فرصت
به خودم وفرصتهای سوخته ام
به خودمان که فکر می کنیم مرگ فقط برای همسایه است....
حادثه که اتفاق می افتد
دلم پر پر می شود برای همه ی فرصت از دست داده ها و آرزو به گور برده ها...