من در زندگی ام مهم ترین وعزیزترین آدمهای زندگی ام را بدرقه کرده ام. از دست داده ام. مادرو پدر و برادرم را، یانه بهتر است بگویم جانهایم را با لباس سفید مرگ بوسیده ام. خواب آرامشان را روی سنگ غسالخانه دیده ام.وقتی با بیل که زنده ها باهاش خانه می سازند ،خاک رویشان ریخته اند را دیده ام.خانه ی سرد بی حضورشان را دیده ام.دلتنگی وفقدانشان،بارها وبارها کافرم کرده به زندگی وفلسفه اش...هجرانشان ایمانم را به امید ومعجزه،زندگی ونفس کشیدن، متزلزل کرده است...

 

حالا از من با این اندوه همیشگی همراهم چه توقعی دارید؟! شماها که با یک بحران کوچک، صبر از کف می دهید؟ شماها که از بس نازک نارنجی هستید خدا شما رو گذاشته در لیست آسیب پذیرهایش و شبانه روز از دلتان مراقبت ومحافظت می کند...شماها که اصلن نمی دانید مفهوم صبر چیست؟! مفهوم از دست دادن وفقدان زدگی؟ شماها که بی رحمی مرگ را ندیده اید از  یسر بعد از عسر برایم نگویید...از سرپا شدن وبه زندگی برگشتن و دیدن خوشیها وداشته های حوالی ام حرف نزنید...شماها بروید همان بحران های خاله زنکی،زندگیتان را رفع ورجو کنید...

من همان مرغ در دام اسیر توام که خوش صید دلم کردی .بنازم چشم مستت را...

از من به شما وصیت

وقتی کسی برایتان محبوب است ؛ یعنی از آن محبوبهایی که نمی توانید قیدش را بزنید و نمی توانید جایش را به کسی بدهید،از آن محبوبهایی که مثل خون در رگهایتان جاری شده و مثل خون بهتان حیات می دهد ،از آن محبوبهایی که بی وقفه در جان شماست و دوری اش گرفتار یک مدل دلتنگی خاصتان میکند که با هیچ چیزی مرتفع نمی شود برایتان فرقی نداشته باشد که واکنشش به ابرازاحساستان چیست؟ از محبوب بودنش حرف بزنید .بنویسید. تبدیلش کنید به عاشقانه هایی اسطوره ای که دست به دست می گردد ونسل به نسل می چرخد . در دلتان چیزی را مخفی نکنید.مخصوصن دوست داشتن که حیف است در پستوهای وجود دفن شود وخاک بخورد ومتروک شود.

از من دوباره به شما وصیت

وقتی کسی برایتان محبوب نیست و فقط قصد دارید باهاش بازی کنید، یا قصد دارید تنهایتان را با حضورش پر کنید، یا جای عشق های از کف رفته یتان را باهاش پرکنید یا قصد دارید مزه مزه اش کنید بیخودی اسم محبوب رویش نگذارید.جسارت داشته باشید وصادق باشید. تحمل اینکه بداند هیچ کس شماست یا به قول الانیها دوست معمولی شماست یا رفیق فکریتان یا کمپینگ شکست خورد گی های شما راحت تر از این است که محبوب صدایش کنید وخر فرضش کنید و دلبسته اش کنید واهلی اش و بی هیچ عذاب وجدانی رهایش کنید در جهنم نبودن تان وترک کردنتان و خیلی چیزهای دیگر

شاید اگر شکستن دل هم مثل  شکسته شدن  اشیائ بی ارزش دور وبرمان، وسیله هایمان، حتی دست وپا و اندام قابل ترمیم و گچ گرفتنی  بیرونی مان ،پیگرد قانونی داشت وجرم محسوب می شد ومجازات  سنگین داشت و غرامت هنگفتی به دوش مجرمش می انداخت اینهمه دل شکستن،عادی نمی شد...اینهمه مثل آب خوردن، دل پشت دل شکسته نمی شد.اینهمه دل شکسته ی زخم خورده ی جراحت برداشته ی غیر قابل ترمیم ومرمت و درمان نداشتیم...

 

جز منِ بی تو دودمان بر باد،

 

ای دلیل عزیز ویرانی!

 

چند مسعود سعد سلمان و

 

چند خاقانی پریشان و

 

چند یاغی تبار دیگر را

 

قصد داری به خاک بنشانی؟!

اولین باری که شروع کردم به وبلاگ نویسی اینترنت پرسرعتی نبود.کارتهای اینترنت ودیال آپهای با سرعت کم وکشنده...شبکه ای وجود نداشت.این دم دستگاهها کجا بودند ؟! سرعت این شبکه ها آدم را می ترساند. هرچه سرعت این شبکه ها بیشتر می شود تنهایی ها عمیق تر. از بس که لطف یک چیزهایی را از بین برده.لذت کشف وشهود را، لذت تماشا از پشت انبوهی کلمه را. لذت حس کردن کسی از راه دور را، لذت عاشق شدن  محبوب ندیده را.کسی در گیر ظاهر نبود اینهمه...دوستی باطن داشت.عشق باطن داشت. کسی درگیر اعضا وجوارح آن یکی نبود.تن اندازه ی روح منزلت داشت...

 

باورکنید یادم نمی آید از کسی عکس خواسته باشم .چه آن زمان که سرعت اینترنت لاک پشتی بود و هنوز این شبکه ها نبودند چه حالا که می شود همین الان یکهویی آنهایی که دوست دارم را ببینم. اگر برایم کسی عزیز باشد، اگردر اعماق جانم نشسته باشد میتوانم از پشت همان کلمه ها هم حسش کنم و دوستش بدارم. دلتنگی ام با این کارها مرتفع نمی شود...عکسها دروغ می گویند. عکسها باعث می شوند آدم گول بخورد ونفهمد پشت چهره ی خندان قاب گرفته ی کسی، پشت آرایش کسی، پشت لباسهای رنگ رنگی کسی، جه حجمی از اندوه نشسته والبته برعکسش. حتی زیبایی سیرت آدمها با عکس صورتها، قابل تشخیص نیست...سرعت این شبکه ها، حرمت یک چیزهایی را از بین برده. تو رابه خدا  توی دلتان به من نخندید.میدانم حرمت وبعضی لغتهای نسل من، باید در لغت نامه ی دهخدا و لغت نامه های فارسی، تغییر شکل وماهیت بدهند و مثل کلمات خارجی که معادل دارند، معادل سازی شوند وبعضیهایشان هم از دایره ی لغات حذف شوند چون مصداق بارز عینی ندارند...

می ترسم اینقدر ، این شبکه ها سرعت بگیرند وما را غرق لذتهای موقت شان کنند که مثل ماشین زمان، از روی لذت های مهم و حس های عمیق و عشق که سرلوحه ی همه ی لذتهاست رد شویم و همه چیز را فدای این شتاب  هولناک کنیم...

خدایا 

جهنم نبودنها ودردهای پشت بندش، جهنم تنهایی ها ودردهای پشت بندش،جهنم دنیایت و آدمهایش،  از من تلی از خاکستر ساخته.چیزی از من نمانده که فریاد بزنم خلصنا من النار...اگر مقصود از نارت، همان آتش جهنم وعذاب است....عذابی بالاتر از اینهایی که بر سرم آمده؟! اگر می خواهی خلاص کنی ،خلاصم کن از نارهایی که هر روز تا بن جان مرا می سوزانند.خلاصم کن از جهنم زندگی.

گاهی هم ضرب المثل ها دروغ نمی گویند مثل این یکی که می گوید از هرچه بترسی بر سرت می آید من کم سن وسال بودم و نفهمیدم که نباید به این ضرب المثل نزدیک شوم. خطر دارد. کسی یادم نداد. یعنی بهترین سالهای زندگی ام با جنگ گذشت ...نوشتنش راحت است اما کیست که نداند جنگ چقدر بی رحم است ؟! کسی فرصت نداشت بنشیند ویادم بدهد.آن موقعها، بیشتر ، نحوه ی درست کردن ماسک ضد شیمیایی را آموزش می دادند و کمک های اولیه را  هم واینکه چطوری وقتی صدای آژیر قرمز را می شنویم باید به سمت سنگرهای مدرسه بدویم و وقتی شهر در معرض بمباران است باید چکار کنیم که جانمان حفظ شود وباید  یاد می گرفتیم  وقتی ترکشهای موشک های دوربرد نزدیک پایمان می خورد هنوز داغ است ونباید بهش دست بزنیم. آن موقعها ترس معنا ومفهوم دیگری داشت. ته دلمان آنقدر خالی  شده بود که ترسها در برابر فاجعه ها، بی مقدار شده بودند...آنقدر وضعیت قرمز دور وبرمان بود که جانمان برای وضعیت سفیدهای کوتاه در می رفت...برای همین کسی فرصت نمی کرد به اهمیت ضرب المثلها بپردازد و اهمیت از دست دادنها . کسی فرصت نداشت یادم بدهد که به این ضرب المثل نزدیک نشوم ومن نا دانسته  و ناشیانه نزدیک شدم. یعنی شاید هم تبعات جنگ بود که یکهویی در وجودم خودش را نشان داد.آثار جنگ در هر کدام ما جنگ زده ها یکجوری نمود پیدا کرد. بعضی ها به تنشان زد.بعضیها به سرشان...بعضیها به مالشان بعضیها به بچه هایشان...حالا من با این ضرب المثل چه بلایی سر خودم آوردم ؟! چطوری بهش نزدیک شدم؟!  مدام از نبودن مادرم ترسیدم. به این ترس پیله کردم .شاید هم او به من...همیشه از نبودن مادرم می ترسیدم. فوبیای بزرگی شده بود برایم. وقتی چادرش را سر می کرد و برای چند ساعت کوتاه از خانه دور می شد من آنقدر می ترسیدم وبی تاب میشدم که وقتی برمیگشت از زور ترسم بهش پرخاش می کردم. گریه نمی کردم.بغلش نمی کردم.فقط مثل دیوانه های احمق پرخاش می کردم و رابطه ام راباهاش سیاه وتاریک می کردم.قهر می کردم .لب به دست پختش نمی زدم. بهانه جویی می کردم و در تمام این مدتی که سعی در آزار دادنش داشتم زجر می کشیدم.  با خودم در نبرد بودم. شبهایی که قهر بودم باهاش را تا صبح گریه می کردم. بال بال می زدم  برایش اما یکبار ننشستم مثل آدم بهش بگویم من از نبودنت تا سرحد مرگ می ترسم. من از جای خالی ات دیوانه و آواره می شوم. بلد نبودم درد اصلی ام را بگویم اصلن. فقط بلد بودم با این ترسیدنهای بیخودم  زندگی را به کام خودم و مادرم تلخ کنم تا اینکه مادرم را در بدترین زمان ممکن، یعنی وقتی داشتم آدم می شدم و داشتم حس مادرانه ومسئولیتهایش را می فهمیدم ، درست وقتی زندگی مان داشت آرام می شد و دردسرها تمام می شد ، درست وقتی که داشت به رفاهی نسبی  می رسید تا خستگی جنگیدنهایش را در کند از دست دادم. مادرم را درست وقتی سختیها را پشت سر گذاشته بود و غوره ها با صبرهایش حلوا میشد از دست دادم.چون  از نداشتنش ترسیده بودم وبه سرم آمده بود.مرگ ومادرمبهم نمی آیند.لباس مرگ به قامت مادرم بزرگ بود. لباس مرگ زیبایی مادرم را خدشه دار کرد.لباس مرگ را باید تن ترسهایم می کردم تا مادر قشنگم را اینقدر بی رحمانه از دست ندهم ...لعنت به ترسهایم.لعنت به ترسهایم که گریبان خو شبختی ام را همیشه می گیرند.لعنت به ترسهایم که نمی توانم خفه یشان کنم .ترسهایی که درمان ندارند.که مثل یک غده ی بدخیم به جداره های روحم چسبیده ودرحال رشدند.ترسهایی که هربار بک مصیبت بر سر دلم آوردندجای خالی مادرم به اندازه ی کافی بزرگ بود که نشود تحملش کرد.نشود جبرانش کرد.نشود به کس دیگری داد آنوقت هنوز غم این یکی را باور نکرده، لباس مرگ را تن  نازنین ترین مرد زندگی ام دیدم .مردی که از فرط مهربانی اش، به رفیق بیشتر می ماند تا پدر...حالاجان این آدم فقدان زده برایتان بگوید ، بعضی ضرب المثلها بدجوری واقعی وخطرناکند . شما اگر به خرابه هایی که از من مانده  و  ترسهایی که  دست از بقایایم بر نمی دارندنگاه کنید می فهمید چه می گویم . 

میدانم نوشتن از عشق، دوست داشتن وبه کار بردن واژه های حبیب طبیب، معشوق ومحبوب در این عصر یخبندان و این دوران غریبانه ی خالی از عاطفه کار بسیار چیپی به نظر می رسد وشاید تنها خواننده های این نوع دل نوشته ها که اسمشان از خودشان چیپ تر است کسانی باشند هم نسل خودم با دلهایی شکسته و عشق هایی برگشت خورده که هنوز معتقدند عشق با همه ی سختیها وصعب العبوریهایش، نرسیدنهایش، در اوج لذت خوشبختی از دست دادن هایش، الهه ایست که زندگی را، لحظه ها را آرامتر و زیباتر می کند...هرچند که من همچنان وهنوز به شدت معتقدم که عشق برای عصر خاص ونسل خاص و کشور وسرزمین خاصی نیست. یک حادثه ی غیر مترقبه است که از قبل پیش بینی نمی شود و بر سر آدم هوار می شود . البته هوار کلمه ی کاملن غیر منصفانه وظالمانه ایست. بهتر است بگویم  به دل آدم وارد می شود و تنها اشکالش این است که اذن دخول نمی گیرد. مسئله اینجاست که کدام نسل وکدام نژاد، چطوری ازش استقبال می کند وبا آن  تا می کند و چطوری میزبان این مهمان ناخوانده  می شود.شاید مثل نسل من این مهمان ناخوانده را ببرد وبنشاند در بهترین و مرکزی ترین نقطه ی دل و مثل حبیب خدا، ازش پذیرایی کند و نگذارد بهش بد بگذرد.شاید هم مثل نسلی غریب از نژادی غریب تر ، مهمان ناخوانده محسوب شود که به قول ضرب المثل معروفمان فقط یک روز، دو روز خوش است.

خیلی دلم می خواهد امکانی بود که به ما کمک می کرد بفهمیم ( تو ) های عاشقانه ها، مخاطبهایی که نه به خاطر امتیازات خاص شان، بلکه برای جای ویژه ای که در دل آدم اشغال می کنند به خاص بودن معروف شده اند، چه حالی دارند وقتی کلمه ها وشعرها برایشان به رقص در می آیند و دلتنگیها برای شان از سر وکول عاشق بالا می روند و دنیای یک عاشق، برای آنها می چرخد وبه هوای آنها و چه حالی دارند وقتی همه چیز در قبضه یشان است ؟! 

 

خیلی دلم می خواهد حال محبوب ها و معشوق ها را بدانم وقتی یک آدم سرتاپا عاشق در زندگیشان هست .وقتی همه ی یاد کسی متعلق بهشان...وقتی دل ودین وعقل وهوش کسی را به آب می دهند ...وقتی کسی را از عطرشان، لایعقل می کنند...

 

خیلی دلم می خواهد حال محبوبها را ببینم وقتی به هر دلیلی ترک عاشق می کنند و یک عالمه خاطره روی دستش می گذارند...خیلی دلم می خواهد حس واقعی محبوبهایی را بدانم که مقوله ی عشق را قبول ندارند وناخواسته محبوب دل کسی شده اند...کاش امکانی وجود داشت برای سنجیدن دل...

دلم می خواهد در یک خلوت صبحگاهی،  در خلوتی خالی از صدای همهمه وضجه زدن زائرها، خلوتی خالی از بوها وعطرها، خلوتی خالی از تنه زدن ها وتنه خوردن ها، خلوتی خالی از مامورهای راه باز کن تذکر دهنده، خلوتی خالی از لگد شدنها ولگد کردنها،  بروم حرم ودر سکوتی مطهرو بی آلایش، مثل یک مریض لاعلاج، مثل یک به بن بست رسیده ی بی سامان، مثل یک مجنون شده ی بی درمان، به ضریحش دخیل ببندم و پای دخیلم آنقدر گریه کنم تا در حقم معجزه شود...!!