دوست دارم
یکی بیاید وجانم را بردارد وبگذارد توی همان مشت خاکی که هر دویتان خوابیده اید.
عطر تنتان را دیوانه ام ...
عطر مهربان ترین بوسه ها را میخواهم.
عطر دریای آغوشتان را که توی اش گم می شدم.
من حالی ام نیست .من نمی خواهم قبول کنم که توی خوابهایم یک درمیان ، ببوسیدم.
من صدای نفسهایتان را محتاجم
من صدای زنده ی اول صبحتان را از پشت سیمهای رابطه، می خواهم
من حالی ام نیست .
من وعده و وعیدهای هیچ آدمی را نمی خواهم.
تسلی هیچ آدمی را ...
من پا به زمین می سایم مثل کودکی هایم اما اینبار نه به بهانه های کوچک ...
من دامن پر مهر تو خاتونم را می خواهم و شانه های امن ومقتدر ِ تو اَبرمردم را ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱ ساعت 8:41 توسط آرام