اگر دلتنگت می شود وهیچ چیزی نمی تواند دلتنگی اش را مرتفع کند
وحول یاد تو تحصن کرده وتکان نمی خورد
تقصیر ندارد دلم
احمق خطابم نکن
دیوانه فرضم نکن
تو چه میدانی عشق چیست؟ چه میدانی وقتی در جان آدم می نشیند حلال ندارد؟!
تو چه میدانی فاصله، چطوری سر عشق را می برد وروی سینه اش می گذارد؟!
تو چه میدانی " با یاد خوشت خسبم " چه حال خوبی به آدم می دهد ؟!
تقصیر از دلم نیست
اگر که سعی میکند وباطل از آب در می آید
از دلم نخواه که حالا سعی اش را بی اندازد در مسیر فراموشی .در مسیر " نه خانی آمد ونه خانی رفت "
از دلم نخواه پای فرارش را تند کند واز آنچه که کاشته بگذرد و نماند به برداشت محصولش وتصور کند ملخ محصولش را خورده
از دلم نخواه باور کند ثمره ی دوست داشتنش همین یک مشت دلتنگی باشد وهمین حزن همیشه همراه وهمین اشکها وهمین برزخ بی رحمانه
دلم بدجوری می گیرد
دلم بدجوری می شکند وقتی می بیند همه ی تقصیرها گردنش افتاده.وقتی متهم می شود به اینکه احمق است و بدپیله وآویزان. دلم بد جور می گیرد وقتی همه خر فرضش میکنند و هیچ کس نمی نشیند پای حرفش وحق را بهش نمی دهد...