شاید ،باید لحنم را عوض کنم.لهجه ام را دستی بکشم. سرو شکلم را تغییر دهم.سرو شکل خیالهایم را.سرو شکل دوست داشتنم را .سرو شکل این ادبیات ِ زهرماری عاشقانه هایم را.باید قد بکشم کمی بیشتر ،تا دستم به نگاهت برسد. باید دردها ودلتنگیهایم را بگذارم در ِ کوزه وآبش را بخورم.باید واژه هایم را از باران لطیف تر کنم. از گل نازک تر .از آسمان آبی تر .از دریا عمیق تر ... باید این همه بهانه های دست و پاگیر را بگیرم از سطرها وبه جایش " تو " بگذارم ...شعری برای " تو" ُعاشقانه ای به نام " تو" ، اما...خوب که نگاه کنی می بینی دست من نیست ... " تو " به همان اندازه که خوشبختی می آورد ، دلتنگی را هم حامل است.به همان اندازه که آرامش می آورد ،بیتابی را هم.به همان اندازه که عطر علاقه وتبسم می آورد ، اشک دوری هم دارد. به همان اندازه که شوق می پاشد ، غم هم می نشاند... چطور بگویم ؟! باور کن ! دست من اگر بود جای تمام کلمه های دنیا " تو " می کاشتم ،تا خیال تمام عاشقانه های دنیا آرام بگیرد ...