خواستم وقتی برگشتم خانه در مورد ، جای انگشتهایی که صورت کوچکش را پوشانده بود بنویسم ،حرف بزنم،خواستم از خون مردگی زیر پوستش بنویسم ، حرف بزنم، خواستم از اندازه ی قد وقواره اش که از جای آن انگشتها خیلی کوچکتر ونحیف تر بود بنویسم.حرف بزنم.خواستم از معصومیت چشمهایش بنویسم ،حرف بزنم.خواستم از هنوز راه نرفتنش بنویسم. از هنوز خیلی کودکی اش ،حرف بزنم.خواستم از آینده ای که در انتظارش بود بنویسم ،حرف بزنم ...خواستم از آرزوهایم که از لحظه ی دیدنش تا دور شدنم در سرم می پروراندم ، بنویسم حرف بزنم.خواستم از آغوشم که دوست داشت محکم بغلش کند وبه جای تمام آدم بزرگها از محضرش عذر بخواهد بنویسم حرف بزنم . خواستم از اینکه دلم می خواست توی آن لحظه های کم وکوتاه شادش کنم تا یادش برود سنگینی دستی که به گل رخسارش نشسته ، بنویسم حرف بزنم.اما هنوز که هنوز است به دستهایم نگاه میکنم که نتوانست از شرم بزرگتر بودن ،عاشقانه ، بغلش کند و به عاشقانه هایی فکر میکنم که به دست ،دستهای بزرگ ما آدم بزرگها، چقدر پر رنگ ولعاب ، خلق می شود .هنوز که هنوز است پهنای انگشتها وفاصله یشان از خاطرم جدا نشده.هنوز که هنوز است نمیتوانم در مورد آن لحظه های تلخ بنویسم حرف بزنم ...
عاشقانه ای برای ستاره ای که نمیدانم الان کجای این شهر دارد می درخشد؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۱ ساعت 17:13 توسط آرام
|