والبته که صفات خدا ، تو ریش وتسبیح و پیس پیس ذکرو یقه آخوندی،سفرای زیارتی و نذورات دادن به سیرها و روضه های پر غیبت و مجلس های دعای پر گناه، متجلی نمیشه ...!!
باور کنید هیچ عید بی مادری، دیگر عید نمی شود...طعم خوش عیدهای با حضورمادرم را اگر نچشیده بودم شاید الان سر از اینهمه بی حوصلگی، بغض، ناصبوری، در نمی آوردم...
همه ی سالهای بعد از مادرم ،برای من ، بد وگزنده بوده تب وتاب مردم برای رسیدن به عید.صدای خوش بهارانه ی پرنده ها و دیدن گنجشکهای فربه، شکوفه های نشسته بر درختان، سبزه هایی که سر از زمین برآورده اند، هفت سینها وسبزه وسمونها،چهار شنبه سوریها،اگر برای شما نوید شادمانی وسرور ونو شدن است برای من ، جز ترکاندن بغضهای مانده در گلوو تالم خاطر،هیچ ارمغان دیگری ندارند
باور کنید خیلی دلم می خواهد برگردم به قبل از بغض.باران.غم...به روزهای خوب عیدهای قبل از رفتن مادرم وخانه ی شلوغ پدرم.
لرزه به دستم نبود
غم نبود
کاش دلم یکه و تنها نبود
یخ زده در قصه ی سرما نبود
سفره هفت سین من از غم پر است:
(( سرد و سخت
ساز و سوز
سیطره ی شب به روز
سبزه ی بی بار و برگ
سایه ی سنگین مرگ ))
تُنگ ترک خورده ی بی ماهی ام
یاد من آرَد غم تنهایی ام
گریه ی گه گاهی ام
غصه ی تنهایی من قصه نیست
حال و هوایی است
که باید گریست
حال که عید آمده آزرده ام
باز ترک خورده ام
مرده ام...
وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده ی «دوستت دارم»
کام زندگی را تلخ می کند
وقتی شنیدن دقیقه ای صدایِ بهشتی ات
زندگی را
تا مرزهای دوزخ
می لغزاند
دیگر – نازنین من-
چه جای اندوه
چه جای اگر...
چه جای کاش...
- این حرف آخر نیست -
به ارتفاع ابدیت دوستت می دارم
حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه
از لذت گفتنش امتناع کنم.
.
.
.
به آقای مستور که من عاشق نگاه عاشقانه و موشکافانه و منحصر به فردش راجع به زندگی،هستی،رنج وعشق هستم...
آقای مستور عزیز
حس خیلی خوبی دارم از اینکه امروز صاحب دست خطتان شدم . نمیدانید چقدر خرسندم که این چند کلمه توسط دستی نوشته شد که داستان اوایل کوچک بود به آن زیبایی را نوشته...داستانی که عنوان وبلاگم برگرفته از آن است...
چقدر دلم میخواست ازتان بخواهم شعر " به ارتفاع ابدیت دوستت دارم " را با صدای خودتان بخوانید اما رعایت وقتتان را کردم
روزی فراموش نشدنی که مرا برای ساعاتی از جهنم روزهای پایانی سال خلاص کرد...
دخترم دو روزه که ریه ش اذیته چون صدتا دانش آموز برای نماز عطر می زنند و تو یه نمازخونه ی مدرسه ای اجتماع میکنند .اونم از نوع عطر نمازی که تو شهر ما فقط پیدا میشه...
مدیونید اگه فکر کنید من اون لیست معرفی دانش آموز و مشکلاتش رو پر نکرده باشم...!!
مدیونید اگه فکر کنید وضعیت دخترم رو شرح نداده باشم !!
اینجوری میشه که هرچی رشته کنی به طرفه العینی پنبه میشه...
لازم به ذکره که دختر من از ماسک خسته وبیزاره ...
همین
دیگه ، زیاده عرضی نیست...
خدای عاشقانه های من شاهد
به مردن عزیزهایش
به اینکه تمام تحویل سالهای بعد از مرگ مادرش را در قبرستان بگذراند. به اینکه وقتی همه پای هفت سین نشسته اند و به هم لبخند میزنند و به صدای توپ و سرور وعوض شدن سال گوش می دهند وآغوش به آغوش می شوند و عیدی می گیرند اوبیقرار و مضطر ودلتنگ و اشکی بین دو قطعه در حال رفت وآمد بین مزارهای سه تا عزیزش است...
آدم به تنهایی هم عادت می کند.به بی معرفتی و بی مرامی آدمها هم...به سنگدلی بقیه هم عادت می کند.مثل اعتیاد آدمهای سیگاری به سیگار. آدم می پذیرد شکست را. از دست دادن را.غیر مهم بودن برای عالم وآدم را...
بعضی چیزها عوض نمی شوند.ربطی هم به صبر وانتظار ندارد.مثل مردن عزیزها...چه کسی می تواند بگوید توان تغییرش را دارد؟! یا عزیز بودن ومهره ی مار داشتن ؟! چه کسی می تواند با تلاش و صبر، خودش را عزیز کند؟! تنهایی؟ چه کسی می تواند یقه ی آدمها را بگیرد برای اینکه تنهایی اش را قسمت کند؟! یا یقه ی کسی را بگیرد و از او بخواهد عاشقانه بخواهدش و دوستش داشته باشد؟! اینجاست که بخت واقبال وپول وپله و استایل و سر وشکل و اینها نقش مهمی در عوض کردن اوضاع دارند. این وسط، اگر کسی پیدا شود که بگوید شعور وکمالات هم امتیاز محسوب می شود با خود من طرف است...
از همین جا اعلام برائت و انزجار میکنم از همه ی کسانی که لحظه ی تحویل سال قصد کنند برای دل تکاندن واین اراجیف نوروزی یاد من بی افتند...همین و ختم کلام...!!
همه ی شما را بخیر ما را بسلامت
ایراد از احساسم نیست.احساسم کما فی سابق همانقدر جان دار وپرهیاهو و پرحرارت قلبم را در قبضه گرفته...ایراد از کلمه هایم نیست که واژه ها وفادارترین دوستانی اند که در زندگی من در جریانند. ایراد از تو نیست...تو به همان سرعت گذشته داری رشد می کنی و بارمیدهی و ریشه هایت مانند ریشه های تنومند یک درخت هزارساله، در قلبم پا سفت کرده اند...ایراد از سن وسال من نیست.هنوز پیری به دوستت دارمهایم سرایت نکرده...پیری عددی نیست که بخواهد در برابر احساس من قد علم کند و کاری از دستش بر بیاید...
شاید ایراد از تنگی دلم باشد...از عرضه ی توان وبیانم...شاید ایراد از زیبایی وبزرگی بی حد و بی حصر تو باشد که در حصار سطرها نمی گنجد.اگر هم بخواهم بگنجانمش در حق تو اجحاف کرده ام...در حق دلم و در حق همه ی عاشقانه های جان داری که رسول عشقند...
جانم برایت بگوید: دوستت دارم واین تنها سطری ست که امید دارم همانقدر که از جانم ودلم بر آمده بر دلت بنشیند.بی کم وکاست...بی صغری وکبری چیدن و فلسفه بافتن...دوستت دارم و اندوه بزرگی ست نبودنت ونداشتنت وسط اینهمه بودن...
خدایا ! دنیا چرا نمی ایستد؟!