تو مسلمون ترین کشور جهان ، قرآن کتاب خووبیه برا سفره ی هفت سین . کتاب خوبیه برای دست عروس ودامادها...کتاب خوبیه برای بدرقه کردن راهی ها ومسافرها...کتاب خوبیه برای لب طاقچه ها، کنج کتابخونه ها...برای برکت دادن به خونه وکسب وکار وشیطون روندن از خونه ها...کتاب خوبیه برای بوسیدن وبه پیشونی گذاشتن...قرآن کتاب خوبیه برای قسم دروغ خوردن...گوربابای تعمق ودرکش...!!

والبته که صفات خدا ، تو ریش وتسبیح و پیس پیس ذکرو یقه آخوندی،سفرای زیارتی و نذورات دادن به سیرها و روضه های پر غیبت و مجلس های دعای پر گناه، متجلی نمیشه ...!!

بعد از کسی که رفته است عاشق هرچیزی بوده باشی ،از آن بیزار می شوی ...مثل عید...

باور کنید هیچ عید بی مادری، دیگر عید نمی شود...طعم خوش عیدهای با حضورمادرم را اگر نچشیده بودم شاید الان سر از اینهمه بی حوصلگی، بغض، ناصبوری، در نمی آوردم...

همه ی سالهای بعد از مادرم ،برای من ، بد وگزنده بوده تب وتاب مردم برای رسیدن به عید.صدای خوش بهارانه ی پرنده ها و دیدن گنجشکهای فربه، شکوفه های نشسته بر درختان، سبزه هایی که سر از زمین برآورده اند، هفت سینها وسبزه  وسمونها،چهار شنبه سوریها،اگر برای شما نوید شادمانی وسرور ونو شدن است برای من ، جز ترکاندن بغضهای مانده در گلوو تالم خاطر،هیچ ارمغان دیگری ندارند

باور کنید خیلی دلم می خواهد برگردم به قبل از بغض.باران.غم...به روزهای خوب عیدهای قبل از رفتن مادرم وخانه ی شلوغ پدرم.

کاش که ماتم نبود

لرزه به دستم نبود

غم نبود

کاش دلم یکه و تنها نبود

یخ زده در قصه ی سرما نبود

سفره هفت سین من از غم پر است:

(( سرد و سخت

ساز و سوز

سیطره ی شب به روز

سبزه ی بی بار و برگ

سایه ی سنگین مرگ ))

تُنگ ترک خورده ی بی ماهی ام

یاد من آرَد غم تنهایی ام

گریه ی گه گاهی ام

غصه ی تنهایی من قصه نیست

حال و هوایی است

که باید گریست

حال که عید آمده آزرده ام

باز ترک خورده ام

مرده ام...

در این هستی غم انگیز

وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده ی «دوستت دارم»

کام زندگی را تلخ می کند

وقتی شنیدن دقیقه ای صدایِ بهشتی ات

زندگی را

تا مرزهای دوزخ

می لغزاند

دیگر – نازنین من-

چه جای اندوه

چه جای اگر...

چه جای کاش...

- این حرف آخر نیست -

به ارتفاع ابدیت دوستت می دارم

حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه

از لذت گفتنش امتناع کنم.

 .

.

.

به آقای مستور که من عاشق نگاه عاشقانه و موشکافانه و منحصر به فردش راجع به زندگی،هستی،رنج وعشق هستم...

آقای مستور عزیز

حس خیلی خوبی دارم از اینکه امروز  صاحب دست خطتان شدم . نمیدانید چقدر خرسندم که این چند کلمه توسط دستی نوشته شد که داستان اوایل کوچک بود به آن  زیبایی را نوشته...داستانی که عنوان وبلاگم برگرفته از آن است...

چقدر دلم میخواست ازتان بخواهم شعر " به ارتفاع ابدیت دوستت دارم "  را با صدای خودتان بخوانید اما رعایت وقتتان را کردم

روزی فراموش نشدنی که مرا برای ساعاتی از جهنم روزهای پایانی سال خلاص کرد...

 

کاش اینجا بودی مامان

 

 خسته ام ودردها از سر وکولم بالا می روند و دلم می خواهد چند روزی از این شغل ِ شبانه روزی بیرون بیایم و یک دل سیر بی هیچ دغدغه و اضطراب و ترس و شخم زدنی، بدون فکر کردن به زخمهایی که خورده ام و بدون دست کشیدن به قسمتهای شکسته ی دلم وبدون ملامت کردن مهربانی خودم و نگرانی از عاقبت کسانی که از چشم دلم سقوط کرده اند، بخوابم. مثل دختران ِ دم بختی که فارغ از مسئولیتهای زنانه اند. مثل زنهایی که خوابهای سنگین چندین ساعته ی تا لنگ ظهری دارند و در خوابهاو رویاهایشان، جز خریدن تجملات زندگی و زیورآلات زنانه چیز دیگری یافت نمی شود. مثل زنانی که تخت می خوابند ومی دانند اگر  تقی به توقی بخورد مادر وخاله وخواهرها ودوستانی دارند برای صدا کردن و یاری خواستن...مثل دخترانی که با شب بخیرهای پرحرارت عاشقانه وامید به لذتهای صبح بخیرهای جانانه جوری می خوابند که خواب هفت پادشاه را می بینند...مثل زنانی که روزشان پر از قرا رهای گردش وتفریحی ست که وقتی برایشان نمی ماند که غصه ای بخورند. مثل زنانی که قلبهایشان مطمئن شده است  از دوست داشته شدن و ترس و تنهایی دور وبرشان پرسه نمی زند. مثل زنانی که تا لب تر می کنند خروار خروار عشق به پایشان ریخته می شود و خیال تختشان به خوابشان آرامش می دهد. دلم می خواهدبلاخره روزی برسد که  غصه ها وبغضها وجای خالیها و ترس ها بگذارند سر راحت به بالش بگذارم...دلم می خواهد رویاهایم دور ودیر نباشند که خواب را از چشم وقلب نازکم گریزان کنند. دلم می خواهد زنگ تلفن خانه ام هیچوقت به صدا در نیاید تا خواب از پر ِ کاه سبک ترم را بپراند و دلم را بلرزاند و بدبختی ها و از نو شروع شدن خستگیها را به رویم بیاورد...دلم می خواهد از فکر ریه ی دخترم وهمه ی چیزهای مربوط به خوشبختی وآرامش دخترم، مشکلات خواهر برادرهای هفت پشت غریبه ام، دلتنگی برای مزار پدر ومادرم و دوستت دارمهای خسته ی از نفس افتاده ام، تنهایی های تمام نشدنی ام، برای همیشه فارغ شوم و خدایا جان ! هرچه فکر می کنم می بینم مرگ تنها می تواند همان خوابی باشد که خلاصم می کند از بند تن و قفس زندگی...

 

اندر فواید نماز دبستانیها

 

دخترم دو روزه که ریه ش اذیته چون صدتا دانش آموز برای نماز عطر می زنند و تو یه نمازخونه ی  مدرسه ای اجتماع میکنند .اونم از نوع عطر نمازی که تو شهر ما فقط پیدا میشه...

مدیونید اگه فکر کنید من اون لیست معرفی دانش آموز و مشکلاتش رو پر نکرده باشم...!!

مدیونید اگه فکر کنید وضعیت دخترم رو شرح نداده باشم !!

اینجوری میشه که هرچی رشته کنی به طرفه العینی پنبه میشه...

لازم به ذکره که دختر من از ماسک خسته وبیزاره ...

همین

دیگه ، زیاده عرضی نیست...

 

مِی خوشم با اخبار خبرگان 

 

خدای عاشقانه های من شاهد

آدم به همه چیز عادت می کند.

به مردن عزیزهایش

به اینکه تمام تحویل سالهای بعد از مرگ مادرش را در قبرستان بگذراند. به اینکه وقتی همه پای هفت سین نشسته اند و به هم لبخند میزنند و به صدای توپ و سرور وعوض شدن سال گوش می دهند وآغوش به آغوش می شوند و عیدی می گیرند اوبیقرار و مضطر ودلتنگ و اشکی بین دو قطعه در حال رفت وآمد بین مزارهای سه تا عزیزش است...

آدم به تنهایی هم عادت می کند.به بی معرفتی و بی مرامی آدمها هم...به سنگدلی بقیه هم عادت می کند.مثل اعتیاد آدمهای سیگاری به سیگار. آدم می پذیرد شکست را. از دست دادن را.غیر مهم بودن برای عالم وآدم را...

 

بعضی چیزها عوض نمی شوند.ربطی هم به صبر وانتظار ندارد.مثل مردن عزیزها...چه کسی می تواند بگوید توان تغییرش را دارد؟! یا عزیز بودن ومهره ی مار داشتن ؟! چه کسی می تواند با تلاش و صبر، خودش را عزیز کند؟! تنهایی؟ چه کسی می تواند یقه ی آدمها  را بگیرد برای اینکه تنهایی اش را قسمت کند؟! یا یقه ی کسی را بگیرد و از او بخواهد عاشقانه بخواهدش و دوستش داشته باشد؟! اینجاست که بخت واقبال وپول وپله و استایل و سر وشکل و اینها نقش مهمی در عوض کردن اوضاع دارند. این وسط، اگر کسی پیدا شود که بگوید شعور وکمالات هم امتیاز محسوب می شود با خود من طرف است...

از همین جا اعلام برائت و انزجار میکنم از همه ی کسانی که لحظه ی تحویل سال قصد کنند برای دل تکاندن واین اراجیف نوروزی یاد من بی افتند...همین و ختم کلام...!! 

همه ی شما را بخیر ما را بسلامت

آخ که چقد دلم می خواهد مثل گذشته ،که عشق از سر و کول کلمه هایم بالا می رفت بنویسم.

ایراد از احساسم نیست.احساسم کما فی سابق همانقدر جان دار وپرهیاهو و پرحرارت قلبم را در قبضه گرفته...ایراد از کلمه هایم نیست که واژه ها وفادارترین دوستانی اند که در زندگی من در جریانند. ایراد از تو نیست...تو به همان سرعت گذشته داری رشد می کنی و بارمیدهی و ریشه هایت مانند ریشه های تنومند یک درخت هزارساله، در قلبم پا سفت کرده اند...ایراد از سن وسال من نیست.هنوز پیری به دوستت دارمهایم سرایت نکرده...پیری عددی نیست که بخواهد در برابر احساس من قد علم کند و کاری از دستش بر بیاید...

شاید ایراد از تنگی دلم باشد...از عرضه ی توان وبیانم...شاید ایراد از زیبایی وبزرگی بی حد و بی حصر تو باشد که در حصار سطرها نمی گنجد.اگر هم بخواهم بگنجانمش در حق تو اجحاف کرده ام...در حق دلم و در حق همه ی عاشقانه های جان داری که رسول عشقند...

جانم برایت بگوید:  دوستت دارم  واین تنها سطری ست که امید دارم همانقدر که از جانم ودلم بر آمده بر دلت بنشیند.بی کم وکاست...بی صغری وکبری چیدن و فلسفه بافتن...دوستت دارم و اندوه بزرگی ست نبودنت ونداشتنت وسط اینهمه بودن...

امروز توی مطب، وقتی قطره های سرم داشتند تلاش می کردند که به جان نیمه جان غمگینم،توانی بدهند،وقتی شالم را انداخته بودم روی چشمهام،که اشکهای احمق وقت نشناسم را پنهان کنم، صدای چندتا زن پیچید توی مطب...از صداها تصویری نداشتم.فقط تشخیص نسبتها سخت نبود.مادری با دخترهاش.صدا وقتی بالا میرود یعنی زمزمه ی عاشقانه نیست..رازگویی نیست...قرار نیست مهربانی در کارباشد.صدا که از سقفش بالاتر رفت یعنی قصد کلمه ها، هتاکی ست...بی حرمتی ست...غمگین واشک آلود از مخفیگاهم بیرون زدم و به جهل دخترها،زل زدم...به کلمه هایی که از دهانشان خارج میشد ...قیافه ی مادرشان را در این وضعیت، تصور می کردم.قیافه ی خودشان و دهان بی چاک وبست شان را...از صداها جز نفرین و بد وبیراه، چیزی بلند نمی شد...چه کسی می توانست عظمت مادر را، به آن دوتا دختر، حالی کند؟ چه کسی حاضر بود وارد میدان شود و با نخ وسوزن لبهاشان را بدوزد...؟! مثل یک نمایش بود...پرده ی وسط یک نمایش. نه از قبلش می دانستم و نه پایانش را...این پرده ی وسط، پرده ی سوزاننده و بی پرده ای بود...بعد از چند دقیقه ، بدون دخالت کسی،با خروج شان از مطب،صداها قطع شد اما اشکهای من،بی محاباتر ، از رسوا کردن من، مذایقه نکردند...

خدایا ! دنیا چرا نمی ایستد؟!