مردم به زلزله می گویند بلا، به سیل و سونامی می گویند بلا، من اما به بی عشق مُردن می گویم: بلا!

 

مهدیه لطیفی

گاهی آدم ناگزیرترین تصمیم را می گیرد...

در باب عشق

تمام چیزهایی که خریدنی اند و باید بابتشان پول بدهیم حتی گران ترین شان ،حتی آنهایی که با وسواس انتخاب می کنیم در برابر مقام محبوب ومعشوق ناچیزو به چشم نامدنی اند.

آن روز وقت رفتن ات کابوس می دیدم/ شاید اگر بیدار بودم دست هایت را...

 

رفتن آدمها مثل کابوس می ماند.مثل خواب بد.تا می آیی به خودت بجنبی ،تا می آیی کاری بکنی و دست وپا یی بزنی،تا می آیی تقلایی بکنی، تا از وحشت کابوس می پری می بینی چقدر حرف نگفته در گلویت مانده.چقدر تصمیم،چقدر خواسته...می بینی همه چیز تمام‌شده و تو مانده ای و حرفهایی که نزده ای. تلاشهایی که نکرده ای....تو مانده ای مثلی خری در گل بی پناه وحشت زده...

مصدر " رفتن " یک مصدر بالقوه است که هر لحظه ممکن است بالفعل شود. تومورناگهانی منتشر شده در جان زن  جوان همسایه ام با سه تا بچه ی  قد ونیم قداش ، مرگ ناگهانی  همسایه ی چند کوچه آنورترم که با لهجه ی شیرین شیرازی اش و دعاهای ورد زبانش همه را عاشق خود کرده بود و همه ی مرگهای دور وبرم دست این مصدر را ، این فعل سیاه بدترکیب رفتن را برایم رو کرده است.خب حالا ما در مواجهه با مرگ هیچ کاری نمی توانیم بکنیم.چون یک حقیقت محض لایتغیر است. نه می شود جوشن پوشید و مقابلش سپر گرفت.نه می شود با مرگ،تن به تن وارد مبارزه شد.نه می توان متقاعدش کرد که کارش ویرانگر است.نه میتوان یقه اش را گرفت وبه سینه ی دیوار چسباند تا بترسد وبرود وروی دیوار دیگری یادگاری بنویسد...نه می توان از صفحه ی زندگی محوش کرد...اما در مواجهه با غیر مرگ، جانم برایتان بگوید این مصدر مستعد را با دستهای نا مهربانتان، بالفعلش نکنید...با پای رفتنتان بالفعلش نکنید.با جفاهایتان بالفعلش نکنید.بیاید همه با هم، این چند صباح زندگی فانی را به فعلهای قشنگ مشغول شویم...فعلهایی که شاید سخت باشند اما هوا را، زندگی را، انتظار را، عشق را، جور دیگری می کنند...جوری که ترسی نماند. دلهره وآشوبی نماند...دردی نماند.آهی وحسرتی نماند.شکستنی نماند.زخمی پا نگیرد و شکل وشمایل دنیای حقیر، بوی امید بگیرد و جهان اینهمه پر نباشد از آدمهایی با قلبهای نا راضی شکسته.با غمهای پنهان در گلو مانده...!!

شما از غصه چه می دانید ؟ شماهایی که پای مبارکتان به هیچ  غسالخانه ای باز نشده؟! عزیز جانتان را کفن پیچ ندیده اید؟! شماها که به خاک نسپرده اید و برنگشته اید به خانه ی خالی از پدر ومادرتان؟!

چطور می توانم به یک پزشک از همه جا بی خبر، بفهمانم " من ارگ بمم خشت به خشتم متلاشی "  ؟!

کاش خاطره های مانده از عشق در دل عکس ها یا نامه ها ویادداشتها  بود تا می شد پاره اش کرد یا سوزاندش یا یک روز صبح که خسته ودرمانده از بی تویی از خواب گران برخاستی بردی و در دل زمین چالش کردی . کاش خاطره های  مانده از عشق در دل هدیه ها ویادگاریها بود تا می شد یکجوری از شرش خلاص شد ؛ دورش انداخت یا مثل آن آقای سرتاپا عاشق، روز عشق، همه ی هدیه های چند سال متمادی رایکجا برد وبین دونفره های شانه به شانه تقسیم کرد.اما امان از  چیزهایی که برجریده ی دل آدم ثبت می شود.چیزهایی که یک عمر، یک عمر همراهی ات می کنند و آخر سر با خودت کفن ودفن می شوند.نه دور ریختنی اند نه بخشیدنی نه فروختنی...