پدر روحانی عزیز!
من شجاع نیستم.یک ترسوی به تمام معنا هستم که تمام عمر ترسیده ام. از جنگ وصدای هواپیما، از جدا شدن از خانواده ام. از مرگ، از تنهایی، از همه چیز وهمه کس. حتی از یک نگاه ِ نامهربان از سوی یک مهربان. هیچوقت نتوانسته ام بر ترسهایم غلبه کنم. نتوانسته ام از خودم دفاع کنم.نتوانسته ام بگذارم بروم و برنگردم. اوج ِ دفاعم گریه است. عقب نشینی است. لاکِ دفاعی ام، غمگین شدن است. من آدم ِ نجنگیدنم.آدمِ مقابله به مثل کردن و تلافی نیستم.آدم ِ ضربه خوردنم . جوری می مانم توی میدان ِ ضربه خوردن؛ تا ضارب خودش از خجالت ِ بی دفاعی ام دست از ضربه زدن بکشد. من آدم ِ ترسیدنم. آدم ِمغلوب شدنم.آدم ِ دهن به دهن شدن نیستم.نقشم توی صحنه، ترک کردن است.هل من مبارز نطلبیدن است.
پدر روحانی عزیز!
از رفتن می ترسم. از رها کردن می ترسم. ترسهایم به من چسبیده اند و دارند کم کم به جگرگوشه ام منتقل می شوند.ترسهایم شده اند ملکه ی عذابم.کاشکی می شد جنگیدو ترس از عواقب وویرانی های بعدش نداشت.