نفرین آمون به لحظه هایی که نیستی !!

پدر روحانی عزیز!
من شجاع نیستم.یک ترسوی به تمام معنا هستم که تمام عمر ترسیده ام. از جنگ وصدای هواپیما، از جدا شدن از خانواده ام. از مرگ، از تنهایی، از همه چیز وهمه کس. حتی از یک نگاه ِ نامهربان از سوی یک مهربان. هیچوقت نتوانسته ام بر ترسهایم غلبه کنم. نتوانسته ام از خودم دفاع کنم.نتوانسته ام بگذارم بروم و برنگردم. اوج ِ دفاعم گریه است. عقب نشینی است. لاکِ دفاعی ام، غمگین شدن است. من آدم ِ نجنگیدنم.آدمِ مقابله به مثل کردن و تلافی نیستم.آدم ِ ضربه خوردنم . جوری می مانم توی میدان ِ ضربه خوردن؛ تا ضارب خودش از خجالت ِ بی دفاعی ام دست از ضربه زدن بکشد. من آدم ِ ترسیدنم. آدم ِمغلوب شدنم.آدم ِ دهن به دهن شدن نیستم.نقشم توی صحنه، ترک کردن است.هل من مبارز نطلبیدن است.
پدر روحانی عزیز!
از رفتن می ترسم. از رها کردن می ترسم. ترسهایم به من چسبیده اند و دارند کم کم به جگرگوشه ام منتقل می شوند.ترسهایم شده اند ملکه ی عذابم.کاشکی می شد جنگیدو ترس از عواقب وویرانی های بعدش نداشت.

توی زندگی ام فقط یک بار یکی یک نامه ی فدایت شوم برایم فرستاد. از آن نامه هایی که با"  ای نامه که میروی به سویش از جانب من ببوس رویش " شروع میشد وبا نمک در نمکدان شوری ندارد دل ِمن طاقت دوری ندارد " تمام میشد. از آن نامه ها که پایینش یک قلب می کشیدند ویک تیر از وسطش رد می کردند.از آن نامه ها که با دست خط کج وکوله بود و پیکی آن را با هزار ترس ولرز می رساند...بچه بودم نمی دانستم که ببوس رویش چقدر مهم است و نمی دانستم دل ممکن است به مرحله ای برسد که طاقت دوری نداشته باشد.ریز ریز می خندیدم.در عالم ِ بچگی ام سیر میکردم.عطر ونامه وگلبرگ و طاقت و دوری را نمی دانستم.اما حالا دل ِ من در مرحله ایست که طاقت دوری ندارد.در مرحله ایست که دوست دارد بنویسد ای نامه که میروی به سویش از جانب من سیر تماشایش کن...

تو نمی دانی مامان خوبم!
فرصت نشد بگویم . غرور ِ کاذبم هیچوقت نگذاشت که فاصله ام را باهات کم کنم.همیشه از دور دوستت داشتم.از دور برایت می مُردم. تو نمی دانی مامان! هروقت که قهر بودیم یواشکی صورت ماهت را نگاه می کردم. یواشکی می پاییدمت ودر دلم به خودم بد وبیراه می گفتم. تو نمی دانی مامان! الان دیر است برایت اینها را بگویم.دیراست برای این اعترافها.تو نمیدانی مامان! نمیدانی وقتی که می رفتی سفر خانه برایم جهنم بود.عطر دائمی ات همه جای خانه بود اما جای خالی ات دیوانه ام می کرد. هیچوقت نگفتم جای خالی ات اذیتم میکند بدون من سفر نرو.فقط یکبار گفتم.یکبار آنهم وقتی که دبر شده بود.وقتی که آمدم خانه ی سیاه پوش را دیدم جلوی همه اعتراف کردم.باصدای بلند؛ بی غرور؛ زانو زده و خاک مالی و باپاهای بی جان نشستم وسط حیات و اعتراف کردم که رفتنت ؛ نبودنت؛ جای خالی ات؛ را تاب نمی آورم. تو نمی دانی مامان! چه التماسها کردم تا تو را به خاک نسپارند. تو نمیدانی مامان ! نگفته بودمت که هر وقتی سریال تماشا میکردی و سرم روی زانویت بود ودستهایت توی موهایم چه کیفی می کردم.چه تسکینی می گرفتم.هرگز برنگشتم بگویم قربان دستهایت مامان. هرگز برنگشتم بگویم جانم به جانت بسته است...تو نمیدانی مامان! تو نمیدانی که چه چیزهایی را از تو پنهان کردم که الان دلم می خواهد باشی تا برملایشان کنم. تو نمیدانی مامان ! دیر شده برای این حرفها...الان بگویم دوستت دارم چه فایده؟ الان بگویم قربان شکل ماهت چه فایده؟! الان بگویم برگرد برمیگردی؟! بگویم غلط کردم که قهر کردم برمیگردی؟! بگویم دوستت دارم می شنوی؟! بگویم دوری ات را هنوز نپذیرفته ام باور می کنی؟
فقط از آن دورها برایم دعا کن.برایم آرامش بفرست.برایم عشقت را حواله کن حالم هیچ خوب نیست

دارم فکر می کنم که هر آدم ِ فقدان زده ای باید مثل ِ یعقوب پیامبرمان،  بیت الاحزانی  داشته باشد تا برود آنجا وغمهایش راهرچند وقت یک بار بگذارد وبرگردد ویا مثل ِمولایمان چاهی که غمهایش را بریزد آن تو

تا همین چند وقت پیش فکر می کردم توانایی عشق بالاست آنقدرها که بشود باهاش، جای خالی را پر کنی، سینه ی قبرستان رافراموش کنی، گریه هایت از دسترس خارج بشوند.آرامش به دلت برگردد،دردهای بی درمانِ  تنهایی ودلتنگی ات درمان شوند.اما چند وقتی ست که دارم می بینم زورِ عشق، به بعضی غمها، به بعضی چیزها نمی رسد.

فکر نمی کنم کسی پیدا بشود که از گُل بدش بیاید.گُل را همه دوست دارند.گل مثل ِ همین دخترهای نوباوه می ماند که شیرینی خاصی در صدا وسیمایشان است جوری که از همه دل می برند ونیازی نیست که هیچ کار خاصی بکنند وهیچ سعی ِ دلی...گل هم همین است دیگر. زیبای خوش بوی رنگین ِ وَجد آورنده ی مشتاق کننده. با همه ی اینها من از یکی از این زیبارویان ِ خوش بو بدم می آید.از اِسمش واز رسمش.گلایل.گل دراز بدترکیبی که می نشیند توی تاج های گل تا بیاید به کسی که دارد از مصیبت جان میدهد تسلی بدهد.آخر چطوری می تواند تسلا بدهد؟! تنها گلی که توی گل فروشی چشمم را نمی گیرد گلایل است.مرا یادِ حزنهایم می اندازد بدجوری. حکایت ما آدمها هم مثل همین گلهاست.بیایید گلایل نباشیم که آدم را یاد غمهایش بی اندازیم.