جانم برایتان بگوید که بعضی تلخیها، بی پایان است.بعضی دااغها بی نهایت تازه می ماند.نه خوردن ِ خاک سردت می کند.نه دور شدن از فضاهای خاطره انگیزش.نه حتی توکل که نقطه ی مطمئن امید است.داغهای دلم تازه اند.اصلاً راحتتان کنم یک تکه غَمم.فقدان زده ای بی بال وپرم.هر روز به خدا می گویم من مثل ِ بنده های همیشه راضی به رضایت نیستم.من بنده شاکی توام.وقتی ازخودت شاکی ام شکایت ِ بقیه را پیش که بِبرم؟ اصلاً شکایت خودت را پیش که بِبرم؟! من که سوادم به این حرفها قد نمی دهد.به من گفته اند آن که جان می بخشد تویی.آنکه جان می ستاند تویی.قربان ِ جان بخشیهایت بروم می شود بگویی جانِ عزیزهای ِ دربَرم را چرا ستاندی؟! سر ِ همین از تو شاکی وناراضی شدم.بهم میگویند در دهانت را گِل بگیر با این حرفهایت.تو که خدایی حالیشان کن که جای ِ خالی با آدم چه می کند؟!
من امروز و همه ی روزها غمگین وخسته ام.کافیست کسی بگوید مامانم.بگوید بابایم من از جریحه های دلم خون می چکد.
خدایا! کاری به جراحت هایی که از جانب آدمهایت نصیبم شده ندارم. به من بگو با جراحتهایی که تو به قلبم وارد کردی چه کنم؟!
مامانم داشت زندگی اش را می کرد.تازه به راحتی افتاده بود.تازه میخواست بیاید خانه ات زیارتی که عمری آرزویش را داشت.پدرم تازه داشت خستگی ِ دَوَندگیهایش را دَر می کرد.تازه میخواست بنشیند وپا روی پا بی اندازد وبا مامانم کیف کند.تازه میخواستند هم را درست وحسابی ببینند و لذت ببرند.
خدایا ! من به بنده های همیشه راضی شکرگزارت کاری ندارم. من به جراحتهایم دست میکشم فقط تو در ذهنم می نشینی.کینه ات را به دل گرفته ام.
خدایا! حالم بداست مثل زمانی که نیستی. دردا که تو همیشه.... باقی اش را نمی گویم.مادرم یادم داده کفر نگویم...

از یک جهت شباهت زیادی بین خودم وجوادی ِ فیلم ِ ماه ِ رمضان دیدم.از آن جهت که در انتظارهایش آنقدر مصمم بود که تا آب پاکی روی دستش ریخته نمی شد؛بی خیال نمی شد و از این جهت که همیشه پایان انتظارهایش تلخ وگزنده بود...فقط فرق من وجوادی در این بود که او فقط شش سال داشت ورنجهایش خیلی از خودش بزرگتر و سنگین تر بود.نمی دانم چطور دوام می آورد؟!