بعضی غم ها آنقدر بزرگند که با دریا دریا اشک و یک دنیا ضجه آرام نمی گیرند. تازه  اشک ها وضجه ها ، داغت را تازه تر می کنند و با صدای ضجه های خودت وغربت قلبت بیشتر به خودت می آیی که تازه اول کار است... همه چیز تمام شده و دستت دیگر به لحظه های قبل از آن غم نمی رسد.که دیر شده خیلی دیر...

خدا نصیبتان نکند آن غم ها را...نصیب هیچ آدمی...

آخرین باری که توانستم پدرم را ببوسم روز وداعش بود.تلخ ترین و جانکاهترین بوسه ی زندگی ام بود.

آنهایی که بابا دارید قطعن نمی توانید بفهمید که در این چند سطر چه اندوه بزرگی نهفته است.

دلم برایش تنگ شده .آنقدر که بعضی روزها خودم را به مرگ میزنم شاید زودتر بروم جهانی که الان دارد با مادرم می گوید و می خندد...

هیچ اتفاق شیرینی نمیتواند خاطره ی تلخ آن بوسه ی روی سنگ غسالخانه را از حافظه ی من پاک کند.

هیچ کس وهیچ چیزی نمی تواند جبران مافات کند و پدر آدم را  زنده کند وبرگرداند.هیچ معجزه ای تا حالا از پس مرگ برنیامده .فقط در قصه های قرآنی گفته اند پیامبری مرده را زنده می کرده تا مردم به خدایش ایمان بیاورند.

حالا من به آن پیامبر نیاز دارم.به معجزه اش نیاز دارم. به خدایش تا سرحد مرگ نیاز دارم...

کجاست دم مسیحایی عیسایی...؟!

 

 

همانطور که گیاه برای زنده ماندن به آب کافی،نور کافی ومناسب،هوای کافی وخاک حاصلخیزوجای مناسب نیاز  دارد آدمی هم برای ادامه ی زندگی، به مهر وعشق کافی وامید به میزان مناسب، احتیاج دارد...

برای من

تنها عشق است که  ممد حیات است 

و 

مفرح ذات ...