دلم نمی آید اینجا را ببندم .تخته کردن هیچ دری کار من نیست .من آدم تصمیم گیریهای ساده نیستم چه برسد به سختش ...دلم نمی آید تنور داغ این عاشقانه ها را رها کنم وبروم پی کارم .دستم نمی رود که پشت کنم به چشمهایی که اینجا خانه کرده است .به نَفَسهایی که این همه ، هم نفسم بوده اند.دلم نمی آید حالا که اوایل کوچکم ،بزرگ شده ، حالا که اینهمه دوام آورده ام ،حالا که سنگینی وآوار تمام بغضهای این فصلها را تاب آورده ام ،به چشم بر همزدنی بزنم و خودم خرابش کنم .حالا که این دوستت دارمها پشت قباله ی زندگی ام شده اند .نمی خواهم از خیر عطر " تو " بگذرم . دستم نمی رود به هیچ فراری.به هیچ نماندی.به هیچ کم آوردنی، به هیچ خسته شدنی .بگذار راحتت کنم .بگذار خیال دنیا را راحت کنم.هیچ بهانه ای ،هیچ دلیلی به اندازه ی دلم نمی تواند پایم را قرص کند .هیچ دلیل ومنطقی نمی تواند به اندازه ی دلیلهای قلبی ام قد علم کند .چه بهانه ودلیلی محکم تر وقشنگ تر از دوستت دارمهایی که توی دلم خانه کرده ؟!! من از هراس تمام طوفان ها،دست به دامن کلمه می شوم ...دست به دامان رویای همیشگی ام....دست به دامن تو. دستم نمی رود .دلم نمی آید اینجا را ببوسم وبگذارم کنار ...پس بگذار فانوس دلم همیشه روشن بماند ...
+ نوشته شده در شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۱ ساعت 11:5 توسط آرام