آدم ازیک جایی به بعد، چشمه ی تقلایش خشک می شود.درست از آنجایی که دلتنگی وسختی هایش، فقدان ومصیبتهایش، تا پای احتضار می برد و بر می گرداندش...
آدم از یک جایی به بعد، حرف دوست داشتن که به میان می آید پایش را می گذارد روی پدال گریختن و آنقدر گاز می دهد تا هیچ دوستت دارمی به گرد راهش نرسد...
آدم از یک جایی به بعد، به جای اشک، خون گریه می کند و خون دل می خورد واگر به چیزی که بوی عشق می دهد برخورد راهش را کج می کند ؛ مثل ماشینی که به مانع رسیده،به ناهمواری جاده...مثل ماشینی که در خطر سقوط از دره است...
ریشه ی انتظار آدم از یک جایی به بعد می خشکد ...
محبوب های محبوب !
ریشه ی انتظار آدم را نخشکانید...
قلب پر از عشق آدم را جریحه دار نکنید...
ارتکاب به قتل فقط در گرفتن جانی که در تن آدم است،نیست...
در گرفتن همه ی وجود آدم یکجا ویک مرتبه است...
محبوب های نازنین !
هوای عشق آدم را با آلاینده هایی مثل غرور، بی تفاوتی، جفا ، آلوده نکنید.بگذارید عاشق های تان به هوای عشق زنده بمانند...
عشق آدم را اینهمه خوار وخفیف نشمرید.باور کنید عشق، خیلی سرتر وبهتر وشایسته تر وبا ارزشتر از همه چیز زندگی ست....
محبوب های نازنین !
دوستت دارمهای آدم را جلوی چشمش، سر نبرید، این کارتان مثل این است که جلوی یک مادر فرزندش را سربریده اید...
محبوب های عزیز!
عاشق هایتان را ارج بنهیدو در حمل بار سنگین این احساس کمکشان کنید...تنهایشان نگذارید...
شما را به جان عزیزهایتان، دست خالی رهایشان نکنید در دریای متلاطم دوست داشتنتان...
محبوب های غائب از نظر !
درست است که عاشق هایتان، به خدا می سپارندتان وبا اینکه جانشان را سوزانده اید به جان دوست دارندتان اما " در دیزی باز است ؛ حیای گربه کجا رفته است؟! "
محبوب های نازنین ! این کارها آخر عاقبت ندارد...!!