محبوب های عزیز کرده ی از دست رفته !

آدم ازیک جایی به بعد، چشمه ی تقلایش خشک می شود.درست از  آنجایی که دلتنگی وسختی هایش، فقدان ومصیبتهایش،  تا پای احتضار می برد و بر می گرداندش...

آدم از یک جایی به بعد، حرف دوست داشتن که به میان می آید پایش را می گذارد روی پدال گریختن و آنقدر گاز می دهد تا هیچ دوستت دارمی به گرد راهش نرسد...

آدم از یک جایی به بعد، به جای اشک، خون گریه می کند و خون دل می خورد واگر به چیزی که بوی عشق می دهد برخورد راهش را کج می کند ؛ مثل ماشینی که به مانع رسیده،به ناهمواری جاده...مثل ماشینی که در خطر سقوط از دره است...

ریشه ی انتظار آدم از یک جایی به بعد می خشکد ...

محبوب های محبوب ! 

ریشه ی انتظار آدم را نخشکانید...

قلب پر از عشق آدم را جریحه دار نکنید...

ارتکاب به قتل فقط در گرفتن جانی که در تن آدم است،نیست...

در گرفتن همه ی وجود آدم یکجا ویک مرتبه است...

محبوب های نازنین ! 

هوای عشق آدم را با آلاینده هایی مثل غرور، بی تفاوتی، جفا ، آلوده نکنید.بگذارید عاشق های تان به هوای عشق زنده بمانند...

عشق آدم را اینهمه خوار وخفیف نشمرید.باور کنید عشق، خیلی سرتر وبهتر وشایسته تر وبا ارزشتر از همه چیز زندگی ست....

محبوب های نازنین !

دوستت دارمهای آدم را جلوی چشمش، سر نبرید، این کارتان مثل این است که جلوی یک مادر فرزندش را سربریده اید...

محبوب های عزیز!

عاشق هایتان را ارج بنهیدو در حمل بار سنگین این احساس کمکشان کنید...تنهایشان نگذارید...

شما را به جان عزیزهایتان، دست خالی رهایشان نکنید در دریای متلاطم دوست داشتنتان...

 محبوب های غائب از نظر ! 

درست است که عاشق هایتان، به خدا می سپارندتان وبا اینکه جانشان را سوزانده اید به جان دوست دارندتان اما " در دیزی باز است ؛ حیای گربه کجا رفته است؟! "

محبوب های نازنین ! این کارها آخر عاقبت ندارد...!!

 

 

 

 

 

 

نمیدانم چقدر از توانم مانده تا همچنان مثل یک وکیل مدافع خبره، ازموکلی مثل عشق دفاع کنم آنهم در دادگاهی که همه چیزش، برعلیه عشق وبه ضرر عشق است؟! دادگاهی که در آن عشق شانس برنده شدنش کم است.

نمی دانم با این زخمهای کاری شاکیها، با این دلهای شکسته ی خون شده، با این کاردهای به استخوان رسیده،‌این فاصله های بی رحمانه، چگونه می توانم عشق را تبرئه کنم و ورق را در دل آنهایی که زخم خورده اند، آنهایی که بارها وبارها، شکست خورده و اعتمادشان را از دست داده اند، آنهایی که بی رحمانه از دست داده اند، آنهایی که کم نگذاشته اند اما از عشق ورزیدن، جفایش نصیبشان شده، آنهایی که ترک برداشته اند، آنهایی که در آستانه ی فروپاشی اند، برگردانم...؟!!!

نمیدانم چطور میتوانم زیبایی عشق را، امنیتش را، قدرتش را ثابت کنم و دست مقصران اصلی را رو کنم...؟!

چطور میتوانم وقتی خودم یکجاهایی کم می آورم و یکجاهایی همانی نیستم که باید؟!

چطور می توانم وقتی نمیتوانم در برخورد با آدمهای اطرافم،پای زخمهاوبی اعتمادیهایم را وسط نکشم؟! چطور می توانم وقتی خودم هم نمیتوانم همچنان مثل مرغی که یک پا دارد از ساحت مقدس عشق دفاع کنم و خوبیهایش در رفتارم متجلی شود؟! چطور می توانم وقتی خودم شده ام یک شاکی ناراضی...یک مانده در راه بی توشه...؟!

چطور می توانم وقتی خودم چشم به روی آدمها وغرورشان می بندم.چشم به روی احساس صادقانه یشان.چشم به روی حضورهای مهربانانه یشان ؟! 

چطور می توانم وقتی در ایمانم به عشق،اینهمه شک افتاده ؟! در دل باورهایم اینهمه ترس، ریشه دوانده؟!

چطور میتوانم مثل قبلترها، بگویم جان شما وعشق؟! جان شما و دوستت دارمهایتان؟ 

چطور می توانم بگویم مراقبت مهربانی هایتان باشید که تحلیل نرود ؟! 

مراقب چراغهای رابطه باشید که خاموش نشود؟

مراقب فانوس دلتان باشید که به پت پت نیوفتد؟! 

چطور میتوانم بگویم غرورتان فدای یک تار موی عشق؟! یک لحظه لذت انتظار؟!

وقتی خودم اینهمه تلخ جان وتلخ کلمه وتلخ گفتار و تلخ کام وتلخ قلم شده ام...

 

من هیچوقت مامان اینطوری نبودم. من از آن مامانهای با تحمل بوده ام . از آن مامانهایی که مثل شیر از همه چی بچه یشان مراقبت می کنند.از آن مامانهای همیشه مهربان،همیشه آغوش،همیشه عاشق...از آن مامانهای نازک نارنجی نبوده ام.حتی با همه ی غمگینی ام وهمه ی از دست دادنهایم، دلخستگیها ودلشکستگی هایم برای دخترم مامان شاد وشنگولی بوده ام ...من هیچوقت مامان اینطوری نبودم ...مثل مامانی که دیروز بودم.مثل مامانی که برای چند ساعتی احمق شده بود و ترس بزرگی در دل دخترش کاشت.ترسی که دین وایمان خودم را به باد داده ،جانم را گرفته...ترسی که خودم میدانم چقدر به روح آدم لطمه میزند و چقدر آدم را آزار میدهد.ترس از دست دادن. ترس بی مادر شدن برای همیشه...نوشتن اینها برایم ساده نیست.ساده نبود مامان اینطوری شدن.هنوز چشمهای پف کرده از اشکش و نفسی که از زور گریه بالا نمی آمد از جلوی چشمم نمیرود. هنوز حرفهایش توی گوشم است.هنوز نمیتوانم خودم را ببخشم. شاید اصلن بخشیدنی نباشد کار دیروزم. باید  در جایی پسش بدهم تا جبران مافات بشود. هنوز معتقدم رفتن از همه بر می آید و آدم به خاطرش ماندن را باید حوصله کند.هنوز هم دارم به آدمهایی فکر میکنم که در دل بقیه ترس می کارند.از این ترسهای بد. از این ترسهای وحشتناک.از این ترسهایی که دیروز دخترم را تا پای بی جان شدن برد...تازه فکرش را بکنید این  از دست دادن فقط برای چند ساعت ناقابل بود اما همین زمان کم را نمیشود با هیچ چیزی جبران کرد وای به حال یک عمر...

بله.همه ی شماها درست می گویید .آدم به نبودنها عادت میکند. به نداشتن ها، به از دست دادن ها، به شکسته شدنها، به فاجعه ها، به همه چیز عادت می کند. اما هیچکس محض رضای خدا نمی گوید این عادت کردن چطوری ممکن می شود. چه بلایی سر آدم می آید تا عادت کند.‌چه قسمتی از وجود آدم می میرد و هیچکسی نمی فهمد. چه روزگاری از آدم سیاه می شود تا عادت کند. چه غمهایی در جان آدم رسوخ میکند. چه اعتماد بنفسی از آدم زایل می شود.چه جانی از آدم میرود وبر نمی گردد. چه ترس لرزه هایی برای همیشه در وجود آدم رخنه می کند. چه بلای دائمی  سر خنده های آدم می آید. چه لحظه هایی از آدم سیاه می کند.چه روزهایی،چه شبهایی...هیچکس نمی گوید این عادت کردن چقدر سخت به دست می آید و شاید اصلن به دست نیاید وشاید  آدم تمارض کند تا راحت تر بتواند تحمل کند وحتی آدم شاید ادای عادت کردن  را در آورد وشکل وشمایلش را تبدیل کند به آدمی که عادت کرده تا از شر شماتت ها، ملامتها، دعوت به امیدها، نصیحتها خلاص شود..کاش عادت کردن مثل تلفظش، نوشتنش،  همینقدر پیش پا افتاده وساده بود .. از چه واژه هایی کمک بگیرم تا بتوانم نشان دهم عادت کردن ، شکل دیگری از مردن است...؟! 

گاهی شرمنده می شوم از مسلمانی ام.میدانی کدام گاهی ها؟! وقتی که  باید فساد زیر پوستی مسلمانهای سیاه پوش عاشورایی را ببینم ودم برنیاورم وکاری از دستم برنیاید...!!

 

برای اولین بار توی زندگی ام در برابر بی مهری آدمها، سکوت نکردم.بغض نشدم. نسپردمش به زمان تا حلش کند.متنبه اش کند. نترسیدم که برود وبرنگردد.اعتقادم به( در هر شرایطی خوب بودن را ) گذاشتم در کوزه وآبش را خوردم.حتی بعدش عذاب وجدان نگرفتم.درگیرش نشدم.برای اولین بار به کسی گفتم برود به جایی که رفته ها رفته اند و بر نمی گردند.آنجایی که حتی لذت انتظار درتو می میرد.دلیلش این بود که مطمئن بودم هرگز به خواسته ام عمل نمی کند.مطمئن بودم کبوتر جلدی ست که به بام من بر میگردد.مطمئن بودم منفعت طلب نیست و آنقدر حال من را می فهمدکه به حال سگی  خودم رهایم نمی کند.این جسارتم را مدیون این اطمینان قلبی ام که او به من داده.کاشکی همیشه همینقدر درست وحسابی حضورمان رابه کسی ثابت کنیم.آنقدر درست وحسابی که هروقت کم آوردیم وخسته شدیم ، هر وقت از جلد خوب بودن ومهربانی بیرون زدیم، هروقت  حتی نیاز داشتیم به عقده گشایی، بهانه جویی ، بتوانیم بی واهمه وترس ودلهره ی از دست دادن، به سرمان بزند وخیالمان راحت باشد که آن لحظه های جنونمان غرور کسی را، دل کسی را، جریحه دار نمی کنیم  و نمی گذارد برود که برود.

مرا نبخش

مرا به خاطر این روزهای لعنتی خسته...

مرا برای این چشمهای همیشه خیس

مرا برای صدای گریه ای که امنیت خانه را زهرت کرده

مرا به خاطر این روزهایی که جز عبوسی وتلخی چیزی از من نمی بینی

مرا به خاطر این شبهایی که میدانم با ترس از دست دادنم وکابوس تنهایی میگذرانی

مرا به خاطر صدایم که مهربانی ازش پر کشیده و سرتو داد وهوار میشود

مرا نبخش نازنینم،جانم،عزیز جانم...

مرا به خاطر نامهربانیهای این چندوقته ام، برای این به حال خودت رها کردنت،به خاطر اینهمه غمگینی و دل آشوبی وجنونم هرگز نبخش دخترم !

می خواهم مطمئن شوم هر کاری سزایی دارد.

هر زخم زدنی، هر جریحه دار کردنی، هر دل شکستنی، هر نامهربانی،هر کم لطفی...

مرا نبخش 

میخواهم بدانم جریمه ام چقدر هنگفت است؟!

میخواهم بدانم سزای این روزهایم چقدر سنگین است؟!

نبخشیدن را یاد بگیر دخترم

بخشیدن و از خیر شادیهایت گذشتن، فقط خودت را جریحه دار میکند.

بخشیدن و رها کردن فقط خودت را شکننده میکند.

بخشیدن فقط خودت را رنجور وخسته میکند

بخشیدن فقط گل وجود خودت را پرپر میکند...

فقط خودت را از پا می اندازد

 

در این عصر تلگرام وکانال هایش، شبکه های اجتماعی و امکاناتش، در این عصر ویسها و مکالمه های آنلاینی و عکسهای همین الان یکهویی در حمام و دستشویی و محل کار وتاکسی، در این عصری که توی خیابان وتاکسی ومهمانی و جمعهای خانوادگی همه یک جوری سر در گوشی فرو برده اند که دلت عمیقن میگیرد  و وقتی داری باهاشان گفتگو میکنی به جای اینکه نگاه گرمی به تو ببخشند چشمشان به پیام ست وصفحه ی تلگرامشان و خنده ی گول زنک ملیحی بر لبانشان که مثلن بگویند حواسشان هست چه می گویی، در این عصر احوال پرسی های بی بوسه وبغل وسرد  در گروههای فامیلی ونرفتن سراغ دیدار ها، در این عصر دلتنگ نشدن ها، تشنه ی دیدار نشدنها، نگران نشدن ها، بیقرار قرار نشدن ها، در این عصر بی رحمانه ی ارتباطات خالی از همه چیز ، بلاگفا باید قدر بلاگرهای وفاداری چون من را بداند که هنوز نوشتن در وبلاگم را، بودن در وبلاگم را، ماندن در وبلاگم را عاشقانه دوست دارم حتی اگر دیگر جانی برایم نمانده باشد تا برای خواننده های پر کشیده ی اینجا، برای آنهایی که هنوز دوست داشتن برایشان قابل احترام است، بنویسم...!!

آدم از یک برج بلند چندین طبقه، به بیرون پرت شود هزاران  هزار مرتبه بهتر است تا از قلب کسی که تا سرحد مرگ دوستش دارد.