اصرار آدمها را برای زودتر سر پا شدن ِ بعد از عزا را نمی فهمم.اینکه می خواهند هنوز خاک مرده ات خشک نشده از عزا دربیایی را نمی فهمم.اینکه نمی گذارند بابت از دست دادن های بزرگت حسابی ضجه بزنی و چنگ بی اندازی به همه چیز و تلاش کنی تا برگردند. یکی بیاید بهشان بگوید آدم خودش حقیقت را می داند. مرگ را می شناسد. با از دست دادن غریبه نیست. همیشه در جان خیلی از ماهایی که دلی در سینه یمان داریم که به عشق و دوست داشتن گره خورده است، یک هراس از دست دادن هم پا به پایش بوده و چه شبها وچه روزهها که مثل گنجشک لرزان با ترس از زمین عشق دانه برداشته ایم تا مبادا شکار شویم یا زخمی. دروغ محضی ست یکی بیاید بگوید از دست دادن برایش مهم نیست یا زندگی اش متصل به هیچ چیزی نیست جز زندگی. آدمها مثل سگ دارند دروغ می گویند هم به خودشان و هم به بقیه. همه ی ما آدمهای دوپا ترس از دست دادن داریم و همه ی ما آدمهای دوپا با از دست دادنها از دست میرویم یکی کمتر ویکی بیشتر. آن یکی که بیشتر لابد زندگی خوب باهاش تا نکرده وکفه ی از دست دادنش سنگین تر بوده تا به دست آوردنش. از دست دادن هم که ربطی به سعی برای از دست ندادن ندارد. یکی از دست می رود، یکی می خواهد که از دستت برود توی دست دیگری و در هردویشان تویی که از دست دهنده ای یک مقصر بی تقصیری. بیایید این بازی را تمام کنیم و در سوگواری دلِ همدیگر شریک شویم. بیایید دست کشیدن روی غمها را جور دیگری امتحان کنیم. باور کنید برای کسی که در مرحله ایست که جهان وزندگی برایش تنگ وقفس شده روضه ی حضرت عباس خواندن دردی را دوا نمی کند.بدتر متلاشی و جریحه دار و آشفته و غریبش می کند. بیایید کسی که تبش گرفته ودر انتظار عیادت است را بی حرفی پاشویه کنید تا تبش درجه به درجه کم شود و از هذیان بی افتد. آدمی که از دست می دهد سرزنش ندارد.خودش سرزنشهایش را کرده و در دادگاه خودش هزار بار متهم وتبرئه شده.بیایید لباس مشکی آدم را به وقتش از تنش در بیاورید.بیایید آدم را به وقتش به برگشتن به زندگیِ دوباره، امیدوار کنید. بگذارید آدم بی مزاحمت، چله سکوت و عزایش را بگیرد.
قبلنها من آدم ِ بدجورعاشقی بودم. از آن عاشقهای خرمسلک. عاشقهای نسنجیده. اینی نبودم که الان هستم. الان یک کرگدن پوست کلفتم. یک آدم ترسو که وقتی مثل دیوانه ی شکست خورده ی محله اش به " دوستت دارم " بر می خورد راهش را کج می کند. من را ترسانده اند. حالی ام کرده اند که به هیچ آدمی اعتماد نکنم.حالی ام کرده اند دوری دوستی می آورد.حالی ام کرده اند آدمها پرنده اند. بعضیهاشان هم یکهو می زنند روی ترمز. حالی ام کرده اند دلتنگی هایم را به تارو پود تنهایی های خودم گره بزنم. به من یاد داده اند دل اصلاً آن چیزی نیست که تا الان فکر می کرده ام و فقط یه تکه گوشت است که میتوانم بی اندازمش جلوی سگ وگربه و هورمونهای احمقم را مهار کنم و همه چیز زیر سرِ اُکسی توسین است به همین سادگی. جانم برایتان بگوید من هم قبلنها مثل شماها بودم صبور ِ آرام با قلبی مطمئن و انتظاری برای پایان شبهای سیاه. گنجشک دلم با یک چیزهای ساده ای خوشحال می شد و مثل کودکی که بهش وعده ی دروغ می دهند فریب می خوردم.من هم مثل شماها وابسته بودم.دلبسته بودم.جانم در می رفت برای یک لحظه هایی ورسیدن به یک عطرهایی ولی از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان سرِ عشقم را در مسلخِ غریبانه ای بریدند وروی سینه اش گذاشتند. دوستانِ عاشق ِ دونفره ای که به من می گویید چطور می توانم؟ دوستان ِ فقدان زده ای که به من می گویید که نمی توانید جای خالی محبوب را تاب بیاورید، دوستانی که در آغوش من گریه می کنید برای جراحت هایتان، دوستان بی تفاوت وبا تفاوت وسرد وگرم و عاشق وخنثای من! خواستم بگویم از یک جایی به بعد کاری از دست کسی بر نمی آید فقط باید بنشینیم و صبر پیش گیریم و گاهی هم برویم ودنباله ی کار خویش گیریم وانگار نه انگار که " عشق آخرین عبادت ماست "