دوست داشتن به دوست داشته شدن هیچ ربطی ندارد اما خوش شانسی آدم است که آنی دوستت بدارد که دوستش داری با وجودی که احتمالش یک به صد است. با همین احتمال اگر پیش بروید دیگر کارهای کرده یتان را با کارهای نکرده ی معشوق در یک ترازو نمی گذارید. منتظر نمی مانید که در جواب آی لاویویتان " آی لاویوتو" دریافت کنید. آی لاو یو خودش می آید. نیازی نیست کار خاصی کنید. عمل ِ زیبایی کنید. پیکرتراشی کنید. به شعورتان اضافه کنید یا هرچیزی.گاهی شما خودتان را تبدیل می کنید به همانی که محبوبتان دلش می خواهد اما مسئله اینجاست که مسئله خودِ شمایی. شما " آی لاو یویش" نیستید. پس اگر عاشقید عشقتان را بچسبید و دقیقه ها و مجال ها را غنیمت بشمارید وعاشقی کنید واگر خریدار عشقید که باید بگویم با نهایت تاسف وتالم عشق خریدنی نیست.

عاشق دوچرخه بودم.من از آنهایی ام که عاشق نمی شوم نمی شوم اما اگربشوم یک جور ناجوری می شوم. در عکسهای کودکی ام یک دوچرخه کنار ِ دستم است که  گویی یک جفتِ خوشبختیم.
عاشق دوچرخه بودم و پدرم در آن زمان ِ سخت سالی که خیلی ها به نان ِ شبشان محتاج بودند و بعضی وسایل وامکانات را فقط بعضی خانواده ها داشتند و حتی قند وروغن ونمک به هم قرض می دادند برایم یک دوچرخه تهیه کرد.

آن سالها که شب با رویای دوچرخه می خوابیدم وصبح با این امید بیدار می شدم که دوچرخه ای کنارم ببینم و آنقدر غرق رویای دوچرخه و قول پدرم بودم که حالی ام نبود پدرم چطور می خواهد در آن وضعیت برایم دوچرخه بخرد.حالی ام نبود که این دوچرخه ی آهنی به رنج پدرم نمی ارزد.حالی ام نبود که بعضی عشقها را باید برای عشقهای بزرگتر ذبح کرد وسربرید.حالی ام نبود که معشوقم یک معشوق ِ بی جان ِ بی احساس است و آنقدر که من دوستش دارم او ندارد و اصلاً او قلب در سینه ندارد. قلب ِ مهربان ِ پدرم کنار دستم بود ومن در رویای یک قلب وعشق ِ کاذب...
دوچرخه ام به جانم بسته بود. یک روزی، یک روز ِ نحسی یک مهمان ِ ناخوانده که راننده ی خاور بود به اتفاق ِ زن و پسرش آمدند خانه یمان. از آن مهمانهایی بودند که کنگر می خوردند ولنگر می انداختند و مثل ِ قوم مغول غارت می کردند و می خوردند و می بردند. عشقم به خطر افتاده بود.می دانستم پسر مو طلایی نُنُرشان دوچرخه ام را از دستم در خواهد آورد. از همان اول؛ از همان بچگی، قدرت جنگیدن نداشتم. جنگهایم را در دلم می کردم وصلحهایم برای آن بیرون بود به خاطر همین روحیه ی ضعیف احمقانه ام و روحیه ی مهربان ِ خانواده ام می دانستم فاتحه ی دوچرخه ام را باید بخوانم. برق ِ عشق را در چشمهای آن پسر می دیدم ونقشه ی شومی که برای عشقم کشیده بود را حس می کردم. روزی که لنگرشان را کشیدند تا راه بی افتند و بروند آن پسر، آن پسر ِ احمق که هنوز که هنوز است دلم نمی خواهد باهاش روبرو شوم با وقاحتِ تمام دست گذاشت روی دوچرخه ام و معامله ی عشق ِ من بین دوخانواده ها جوش خورد واین وسط من هیچکاره بودم. هیچکاره ی گریان و به سرزنانی که شیونش تمام محله را برداشت اما کسی شیونش را ندید. پدرم نبود که نگذارد جانم را ببرند. جانم را گذاشته بودند بالای خاور ودست ِ من کوتاه. قدِ من کوتاه.صدای من کوتاه.بخت ِ من کوتاه.
تنها جنگی که کردم، تنها سعی ِ باطلی که کردم این بود که دور از چشم ِ بزرگترها دندانهای تا بیخ مسلحم را در بازوی آن پسرِ از خودراضی فرو کنم و آنقدر فشار دهم تا عمق زخمش اندازه ی عمق ِ زخمم بشود. از آن روز به بعد حس کردم جنگیدن بی نتیجه است. وقتی عشقت را می خواهند باید دست ودل باز باشی و بدهی برود.آن روز برای اولین بار در آن سن ِ کم؛ معنی ِ رفتن ِ جان از بدن را فهمیدم.معنی از دست دادن را. فهمیدم سعی ِ دل باطل است.فهمیدم عشق همیشه در مخاطره است.فهمیدم برای عاشقی حضور معشوق لازم وضروری نیست.دوچرخه ام اولین ِ عشقی بود که از دست دادم اما هنوز داغش به دلم وهمراه ِ من است.مانده ام آدمها چطور می توانند آدم از دست بدهند و به دست ِ بادهای فراموشی بسپرندش واز آدم توقع داشته باشند که دردِ از دست دادن را فراموش کند؟!

 

خاطره ی من ودوچرخه ام

به قول سید علی صالحی عزیز 

منم انگار یکی از کاتبان پرگویم که هرچی می نویسم عاشقانه از آب درمیاد

بعضی سوالها را هیچوقت نپرسیم. من طاقت نیاورده ام پرسیده ام. من نتوانسته ام زبان به کام بگیرم و پرسیده ام با یک امید ِ خاصی هم پرسیده ام و جوابش مرا تا مرز متلاشی شدن کشانده. برای بعضی سوالهای ذهنتان خودتان جوابهای قشنگ بسازید و خودتان را گول بزنید.گاهی لازم است در یک گول ِ خوش خط وخال بمانید اما حقیقت را ندانید.بعضی حقیقتها آنقدر تلخ و کُشنده است که هرچه دیرتر بدانی اش خودت راحت تر نفس می کشی...
" سینه ی تنگ من و بار غم او هیهات " را که می فهمید؟!
پس بعضی سوالها را هرگز نپرسیم! هرگز، خیلی به درد ِ این موقعها می خورد.

حتی قدیمها یا خیلی هم دور نَروم همین نسل ما، که عشق و پیغام ِ دوست داشتن را فقط نامه ها می رساندند واز هر ده تا خانه یکی شان تلفن داشت و پسرها فقط حق داشتند عاشق بشوند یا درست تَرَش پسرها باید نخ می دادند ودخترها باید نخ را بی خیال می شدند وگرنه بی حیا و بی شرم وعفت بودند؛ دوره ای که پسرها، باید جان می کَندند وهفت خان رستم را رد می شدند تا دستشان به خرمای بر نخیل برسدو بیشتر از این اذیتتان نکنم عشق خون به  جگرشدن داشت و نرسیدن ها به خاطر جفاها نبود و بیشترش سختگیری خانواده ها بود و پسرها ودخترها با دلهای عاشق؛ جدا جدا می رفتند سر ِ خانه وزندگیشان و دقیقاً مثل شهرزاد ِ سریال ِ شهرزاد قربانی بزرگ آقاها می شدند و آب خوش از گلویشان پایین نمی رفت؛ هم اینهمه آدمِ گمشده و رفته و رها شده و شکست خورده و قلب ِ جریحه دار وجود نداشت. باید بگویم باعث بسی تاسف است که در این عصر ِ امکانات، عصر ِ سرعت و در دسترس بودن، عصری که اینستا وتلگرام نمی گذارد از کسی بی خبر باشی و تولد و  وفات و عروسی ها را فراموش کنی یا دیر به گوشت برسد و از آب خوردن همدیگر هم به طرفه العینی باخبر می شویم ، اینهمه دوری وفراق و عذاب ِ الیمش ! باعث تاسف نیست؟!

اگر قرار باشد بگویم دلم برای آن سالهای دور ِ مدرسه تنگ شده یا نه ؟! نه می توانم مطلق بگویم هرگز ونه می توانم بگویم دارم پرپر می زنم برای برگشتن به آن سالها.تنها چیزی که می توانم بگویم این است که بگویم جدای ِ از فُرمهای سیاه وخاکستری وقهوه ایمان وجورابهای ضخیم ِ سیاه و مقنعه های چانه ای؛ جدای از صدای بمباران ها و هواپیماها وآژیرهای قرمز و پناهگاههای مدرسه و تشویشی که در دلمان برپا بود برای اینکه نمی دانستیم  کجای شهر وکدام محله بمب وموشک خورده؛ جدای از مربیهای پرورشی ِ نکیر ومنکرمان و مسیرهای پر از گشتهای کمیته وبرادران محافظ؛ جدای از برنامه های ارزشی صبحگاهی ولبیک گفتنهایمان؛ دلم برای صدای خنده ی دوستانم؛ دلم برای مامان ِ همیشه نگران منتظرم، برای مسیر ِ از خانه تا دبیرستانم وتمام نوستالژیهایش؛ سادگی همه ی همکلاسیهایم که نمی دانم الان کجایند وچکار می کنند ونمی دانم بلاخره توانستند به آرزوهایشان برسند یانه؛ دلم برای صدای قل قل سماور خانه یمان و بوی نان داغیِ که پدرم در سرمای زمستان وتاریکی هوا تدارک می دید و صدای ِ رادیوی بابام وشیرِ خدایش، برای  عطر ِ خانه یمان؛ صدای خواب آلود مادرم واصرارش برای صبحانه خوردنمان، برای آینه ای که تویش سرتاپای خودمان ومقنعه ها ولباسهای تیره یمان را برانداز می کردیم عمیقاً و شدیداً تنگ شده است و آرزو می کنم برگردند آن روزهایی که بوی عزیزهایم را می داد.عزیزهای رفته ام...عزیزهای سفرکرده ام...عزیزهای دورم...