عاشق دوچرخه بودم و پدرم در آن زمان ِ سخت سالی که خیلی ها به نان ِ شبشان محتاج بودند و بعضی وسایل وامکانات را فقط بعضی خانواده ها داشتند و حتی قند وروغن ونمک به هم قرض می دادند برایم یک دوچرخه تهیه کرد.
آن سالها که شب با رویای دوچرخه می خوابیدم وصبح با این امید بیدار می شدم که دوچرخه ای کنارم ببینم و آنقدر غرق رویای دوچرخه و قول پدرم بودم که حالی ام نبود پدرم چطور می خواهد در آن وضعیت برایم دوچرخه بخرد.حالی ام نبود که این دوچرخه ی آهنی به رنج پدرم نمی ارزد.حالی ام نبود که بعضی عشقها را باید برای عشقهای بزرگتر ذبح کرد وسربرید.حالی ام نبود که معشوقم یک معشوق ِ بی جان ِ بی احساس است و آنقدر که من دوستش دارم او ندارد و اصلاً او قلب در سینه ندارد. قلب ِ مهربان ِ پدرم کنار دستم بود ومن در رویای یک قلب وعشق ِ کاذب...
دوچرخه ام به جانم بسته بود. یک روزی، یک روز ِ نحسی یک مهمان ِ ناخوانده که راننده ی خاور بود به اتفاق ِ زن و پسرش آمدند خانه یمان. از آن مهمانهایی بودند که کنگر می خوردند ولنگر می انداختند و مثل ِ قوم مغول غارت می کردند و می خوردند و می بردند. عشقم به خطر افتاده بود.می دانستم پسر مو طلایی نُنُرشان دوچرخه ام را از دستم در خواهد آورد. از همان اول؛ از همان بچگی، قدرت جنگیدن نداشتم. جنگهایم را در دلم می کردم وصلحهایم برای آن بیرون بود به خاطر همین روحیه ی ضعیف احمقانه ام و روحیه ی مهربان ِ خانواده ام می دانستم فاتحه ی دوچرخه ام را باید بخوانم. برق ِ عشق را در چشمهای آن پسر می دیدم ونقشه ی شومی که برای عشقم کشیده بود را حس می کردم. روزی که لنگرشان را کشیدند تا راه بی افتند و بروند آن پسر، آن پسر ِ احمق که هنوز که هنوز است دلم نمی خواهد باهاش روبرو شوم با وقاحتِ تمام دست گذاشت روی دوچرخه ام و معامله ی عشق ِ من بین دوخانواده ها جوش خورد واین وسط من هیچکاره بودم. هیچکاره ی گریان و به سرزنانی که شیونش تمام محله را برداشت اما کسی شیونش را ندید. پدرم نبود که نگذارد جانم را ببرند. جانم را گذاشته بودند بالای خاور ودست ِ من کوتاه. قدِ من کوتاه.صدای من کوتاه.بخت ِ من کوتاه.
تنها جنگی که کردم، تنها سعی ِ باطلی که کردم این بود که دور از چشم ِ بزرگترها دندانهای تا بیخ مسلحم را در بازوی آن پسرِ از خودراضی فرو کنم و آنقدر فشار دهم تا عمق زخمش اندازه ی عمق ِ زخمم بشود. از آن روز به بعد حس کردم جنگیدن بی نتیجه است. وقتی عشقت را می خواهند باید دست ودل باز باشی و بدهی برود.آن روز برای اولین بار در آن سن ِ کم؛ معنی ِ رفتن ِ جان از بدن را فهمیدم.معنی از دست دادن را. فهمیدم سعی ِ دل باطل است.فهمیدم عشق همیشه در مخاطره است.فهمیدم برای عاشقی حضور معشوق لازم وضروری نیست.دوچرخه ام اولین ِ عشقی بود که از دست دادم اما هنوز داغش به دلم وهمراه ِ من است.مانده ام آدمها چطور می توانند آدم از دست بدهند و به دست ِ بادهای فراموشی بسپرندش واز آدم توقع داشته باشند که دردِ از دست دادن را فراموش کند؟!
خاطره ی من ودوچرخه ام
منم انگار یکی از کاتبان پرگویم که هرچی می نویسم عاشقانه از آب درمیاد
" سینه ی تنگ من و بار غم او هیهات " را که می فهمید؟!
پس بعضی سوالها را هرگز نپرسیم! هرگز، خیلی به درد ِ این موقعها می خورد.