و تو چه می دانی که طوفان هایی که به ریشه ی دلم زدی با من چه کرده؟! 

 

وتو چه میدانی که چقدر از ریشه های دلم با مصیبتهایی که بر سرم آمده سوخته و خاکستر شده؟!

 

و تو چه میدانی تکیه گاه نداشتن در این عصر یخبندان بی مهری یعنی چه؟!

 

وتو چه میدانی چقدر دلم را سوزانده ای وبا طوفانهای سهمگینت، خانمانم را برانداخته ای؟!

 

وتو چه میدانی پس دادن بزرگترین وعزیز ترین هدیه هایت،چقدر جانسوز و غم انگیز و دهشتناک بوده؟!

 

وتو چه میدانی که با این فقدان ها وجام بلاها چقدر از تو فراری شده ام؟!

 

وتو چه میدانی زندگی با دلی که جراحتش به چرک نشسته چقدر سخت و غیر ممکن است؟!

 

 

منی که زخم خورده ی توام نمیتوانم به آدمها بگویم مهربانی، بخشیدن، عشق، اجابت،انیس ومونس بودن، رها نکردن،از صفات توست...من که با همه ی فقدان ها روبرو شده ام و طوفان از دست دادن همش به دل زندگی و خوشی ام زده است و دست خالی ورها شده در این دنیا مانده ام نمیتوانم هیچ کسی را به حضور تو وهمراهی ات مطمئن کنم...نمیتوانم بگویم کسی هست که اجابت می کند و بابت اجابتش هیچ چیزی نمی خواهد...نمیتوانم به کسی امید واهی بدهم وقتی دل خودم خالی از هر امیدی ست...وقتی کسی با التماس از من می خواهد دعا کنم و با امید دیوانه واری می گوید به اجابت دعاهای من دلش روشن است دلم می خواهد پشت صبر تصنعی ام قایم نشوم و پشت این صورت امیدوار مسخره و دلم را از سینه ام بیرون بکشم وبگذارم جلویش وبگویم من،با این سینه ی شرحه شرحه از فراق، تحبس الدعاترین آدم روی زمینم...می فهمی خدا ؟!

از بلاگرهای مردی که برای تحقیر زنها از واژه ی زن وزول استفاده می کنند متنفرم...بلاگرهای معروفی که  ادعای منورالفکری دارند و  ادای آدمهای خیلی خوب ومهربان مدافع حقوق همه را در می آورند .بلاگرهایی که اتفاقن ، هواخواه هم زیاد دارند واز بخت بد، بیشترشان هم زنهای محترمی اند که زن وزول خطاب می شوند و من خیلی دلم می خواهد دلیل این ساده رد شدن زنها از روی تحقیر شدن را بفهمم...!!

باید زخم نبودنت را ببینی بر جریده ی دلم

با تمام قوا

دوستت دارم 

و هرگز

لشگر پر قدرت نبودنت، نمی تواند شکستم بدهد

من مجهزم 

مجهز به سپر قدرتمند عشق 

 

 

من آدم دلتنگ شدنم اصلن هم نمی توانم مثل بعضی ها بگویم گذشته ها گذشته وقتی نگذشته ونمی گذرد...آدمی ام که فاصله برایش مثل درد لاعلاج بی درمان سرطان ترسناک است...آدمی که به داشته های کوچکش مثل کَنه می چسبد تا به این شکل،از دوریها وفاصله های بزرگ  احتمالی جلوگیری کند.آدمی که حاضر است کلی دلتنگی وانتظار را به جان بخرد وماهها وسالها در لذت جانکاه ِچشم به راهی بماند  اما کسی برایش نسخه ی جدایی نپیچاند...آدمی که از نظرش، دوست داشتن مقدس است...حرمت دارد. آدمی که معتقد است میهمان ِدل میهمان یک روزه نیست و نباید تبدیل به گذشته ای شود که گذشته...آدمی که با یک جرعه ی ناچیز از دریای بیکران عشق،با یک نگاه کوچک وبه چشم نیامده هم، می تواند از دامانِ آشفتگی و کم آوردن خود را برهاند ودنیا را با همه ی ابتذالش تحمل کند. 

خب عشق به خودی خود درد محسوب نمی شود.عشق احساس بزرگی ست که در هر تعریفی گنجانده شود بازهم نمی شود شرحش داد.اندازه اش را،حجمش را،رنگ وبو و عمقش را...عشق به خودی خود آنقدر زیبا و باشکوه است که نمی توانی چشم از زیبایی و دلآرایی اش برداری...همه ی حسهای دیگر در برابرش ناچیز و بی ارزش به چشم می آیند.حاضری به خاطرش تمام عمر وشادی ات را بدهی و لبریز از انتظاری شوی که نمی دانی پایانش تلخ می شود یا شیرین. سیاه می شود یا سفید...درد از آدمها به دل می رسد.عشق  با زخم زدن آدمها لکه دار می شود.سینه ی عاشق منتظر آدم، با خنجر بی مهری آدمها،شرحه شرحه می شود.این دلتنگی ها، نومیدی ها، تلخ کامیها، بغضها،آهها،این بیقراریها،تشویش ودلهره وترسها ربطی به عشق ندارد.ما آدمها عشق را از نفس انداخته ایم...خوفناکش کرده ایم آنقدر که اسمش که می آید ازش فرار می کنیم...ما آدمها با بی تفاوت بازیهای نابجایمان؛ با وقت صرف کردن هایمان برای هزار کار بیخود و وقت نگذاشتنمان برای احساس و عشق ؛ ما آدمها با کج فهمی هایمان،آویزان رابطه شدنمان، رفتن بدوقت وآمدن بدوقتمان ؛ ما آدمها با رشک وحسادت هایمان؛ با غرور نابجایمان ؛ با کوتاه نیامدنمان ؛ حوصله نکردنمان، با سر حرفها نماندن هایمان؛  با پای دل نماندن هایمان؛ با از این آغوش به آن آغوش شدنمان؛ با سهم همدیگر قاپیدنمان؛ با این دروغ گفتن هایمان؛ با این در رفتن هایمان؛  با کم فروشی در دوستت دارمهایمان وگرنه چه چیزی بهتر از عشق می تواند راه نجات ورستگاریمان باشد؟! چه چیزی بهتر از عشق می تواند پناه همه ی بی پناهی ها وکاستی دنیا باشد برایمان ؟! چه چیزی بهتر از عشق می تواند بار مصیبتهایمان را کم کند؟! چه چیزی بهتر از عشق می تواند  باشد برای قابل تحمل کردن دنیا...

نگذارید

 

زخم آدم مزمن شود

 

پینه ببندد

 

جزام شود...!!

و دوست داشتن كه هيچ ربطى به دوست داشته شدن ندارد.

 

 

 

 گیتا گرکانی

سلام بابای عزیزم.

 این وقت شب دارم برایت نامه می نویسم.چون دلتنگی ها دارند سینه ام را می ترکانند.جراحت قلبم تا می آید خوب شود زخم مزمنش با هر نیشتری سرباز می کند.حال من این روزها به دیوانه ای می ماند که راه را گم کرده. با اتفاقات این یک ماهه هم که دیگر نگو. پریشان،خسته، بی شکیب...در تمام این خودم را به آن راه زدنها، در تمام این وقتهایی که یادی از تو نمی کنم پرم از یاد تواما مثل بچه ها از درد سهمگین نداشتنت، فراری ام. چند وقت  پیش ، میم عزیز دردانه ی مامان  که بعد از مدتها از موضع قهرش پایین آمد و آشتی ام را پذیرفت می گفت چقدر لاغر و‌نزار شده ام...چقدر شکسته و‌آشفته.چقدر تا شده از غم...راستش را بخواهی مثل آنوقتهایش رییس بازی در آورد‌و دعوایم کرد من اما با بغض فرو‌خورده گفتم بابا که نیست می خواهم دنیا نباشد...خب از تو چه پنهان می دانستم دوری از تو مرا از بین می برد اما فکرش را نمی کردم که اینجوری بریده از زندگی ...که اینجوری در جهنم این فاصله ی نکبتی  که سهم قلب من شده. من با هر فاصله ای کنار می آمدم قابل باور بود اما با فاصله تو ودوری ات، با این فاصله ی دهشتناک نمی توانم کنار بیایم. با این فاصله که باعث فاصله  ی من با همه ی امیدها شده....خودت برگرد و سختی این دوری را ببین.آثار وخرابی هایش را...خودت برگرد و خانه ی خالی از خودت را ببین. سفرهای کنسل شده ی من به سمت جنوب را ببین. قطار خالی از ذوق وشوق دیدار و چمدان من را ببین.خودت سری به بی تویی من بزن ...سری به گریه ها واز خواب پریدنهای شبانه ام...به روزهای خالی وساکت و مغمومم...

دلم برای عاشقانه نوشتن هایم تنگ شده به اندازه ی دلتنگی ام برای تو ...دلم برای آن روزهایی که هنوز جانم با مرگ پدرم تحلیل نرفته بود و هنوز در من شوقهایی باقی بود و امیدهایی و دلخوشی هایی به پایان انتظارهایم.دلم برای آن روزهایی که بی وقفه از دوست داشتن، کلمه قطار می کردم و تا پای جان، پای نوشته هایم می ماندم...دلم برای آن روزهایی که جهان کلمه هایم اینهمه حزن وغم نداشت...برای آن روزهایی که دلتنگی همه ی قلبم را تصاحب نکرده بود و اینهمه درد توی سینه ام نبود...