محبوب ها در هیچ چیزی مشترک نیستند جز در محبوب بودن و مورد پسند واقع شدن و اهلی کردن و درنهایت عاشق کردن.

عاشق ها هم نه در رنگ رخسار و شکل وشمایل و این چیزها جز در یک مورد ِ بی وقفه دوست داشتن و عاشق بودن...

هرکسی ممکن است با یک چیزی اهلی شود .یک چیزی که شاید آن دیگری را اهلی نکند و یا به چشم آن دیگری نیاید.

یا صبر ِ عاشقی اش برای کسی باشد که برای آن دیگری خنده دار است...

گاهی محبوب کسی پول است.گاهی محبوب کسی لبخند است.گاهی محبوب ِ کسی اخلاق است.گاهی محبوب کسی قد وبالاومو و رو...یا به زبان ساده تر، عامل محبوبیت کسی یکی از عوامل بالا...اما از نظر من آن محبوبی محبوب است که بی هیچ عامل ِ دلبرانه ای دل ببرد و بی هیچ سعی ِ عامدانه ای، دلت را خانه ی خودش کند وبی هیچ ترفندی، آتش عشق به جانت بی اندازد.این جور محبوب ها نباید بمیرند و باید ژن شان تکثیر شود ویا علمی بیاید که شبیه سازی شان کند. اینجور محبوب ها هرتار موی گندیده یشان به کل جهان می ارزد...

با این تفاسیر هرکسی یار ِخودش، بار ِخودش، آتیش به انبار خودش...

 

پارسال همین موقع ها دکتر خیلی سعی کرد به من بفهماند که به دنیای اطرافم عادت کنم و سخت نگیرم . وقتی دروغ شاخ داری می شنوم تعجب نکنم و وقتی جفای آدمها را در حق هم می بینم اشک نریزم. خیلی سعی کرد حالی ام کند که  تحقیرها وتحمیق ها را جدی نگیرم .حرص تعرض ها وتجاوزهای  کلامی  وغیر کلامی را نخورم ودنیا را مثل جنگلی از حیوانات ببینم که خالی از احساس و تعقل است...دوریها را فراموش کنم. فقدان ها را  بزرگ نکنم و مثل همه ی آدمها عادی  زندگی کنم اما من  آدم ِ این حرفهای سخت نیستم. خودم را امتحان کرده ام بارها...

به من  اینجوری نگاه نکنید.باید کنارم باشید وباهام همخانه ای همسفری چیزی بشوید تا بدانید این زن ِ آشپزخانه ای ، این زن ِ همیشه در خانه ی تاتر نرفته ی کافه ندیده ی  بی مراوده با آدمهای فرهیخته، از پشت همین سادگی اش همان رنجی را می کشد که یک هنرمند برای  دردهای آدمهای اطرافش...

اما گاهی از شدت وسنگینی این رنج دلم میخواهد به جمعهای زنانه ای پناه ببرم که دارند در مورد قیمت سبزی ومیوه حرف می زنند.دلم می خواهد از شر این رنج ها ورنجش ها ودلشکستگی ها پناه ببرم به کوچه وبا پیرزن  تنهای همسایه  که کم از طاهره خانوم چنگالی توی آن فیلم قدیمی ندارد، دمخور شوم و به فضولیهای رنگارنگش جواب بدهم یا گاهی  یک عالمه سبزی بخرم وزنهای همسایه را جمع کنم وبساط غیبت  وسرک کشیدن را راه بی اندازم.

من، از خودم خسته ام که حتی نمی توانم خیلی عادی بروم صف نانوایی وبی بغض برگردم....که  هی مدام به اطرافیانم تذکر  می دهم که مراقب لحن شان باشند. که هی مثل چسب راضی می خواهم این را با آن بچسبانم وذکر موتو قبل ان تموتو را بهشان یاد آوری کنم... خسته ام از سپر بلای دیگران بودن...دلم میخواهد وقتی جدال های آدمهای زندگی ام را می بینم  هیچ رنجی نکشم ومثل بقیه هرهر به همه ی دردها بخندم... راست راست زندگی ام را بکنم و بابت هیچ دردی شبم را تا صبح خراب نکنم.

سعی ام را کرده ام که آدم نباشم اما نمی شود. نمی توانم شاید چون نمی خواهم وترجیح میدهم این رنج مرا از پا در آورد تا رنج ِ آدم نبودن ....