امید به خدایی در دل من می نشیند که بعد از طوفان وزلزله،بعد از ویرانیهای از پس روزهای بسیار بسیار سخت، در دل آن آدم طوفانزده مانده باشد...امید به خدایی که شعار نباشد...عادت ولق لقه ی زبان نباشد...امید به خدایی که سوهان روحم نباشد...
چطور می شود امید به خدای کسی را پذیرفت که به یتیم که می رسد راه کج میکند ؟! به مستمند می رسد، بی بضاعت می شود؟! به دل از دست داده و دیوانه می رسد مسخره اش میکند؟! به بدگویی وقضاوت می رسد می نشیند بر خوان غیبت و از لذتهایش حظ می برد...؟! به یاری رساندن که می رسد عاجز وناتوان می شود ؟! به آشوب زده می رسد خطیب می شود...؟!!
من امید به خدای دل از دست نداده ها، با طوفان مرگ روبرو نشده ها، سرطان به جان مادرهایشان ندیده ها، پدر نرفته ها، درد نکشیده ها، عزیز از دست نداده ها، بی پولی نکشیده ها، تنهایی نکشیده ها، بی یار ویاور نمانده ها را هرگز باور نمیکنم...
پس من چگونه گویم کاین درد را دواکن ؟!
آخه کدوم عکسی غم رسیده به جان ودویده به تن رو نشون میده؟!
آخه داغ سینه ی آدم وزخمهای کاری روح آدمو کدوم دوربینی تا حالا نشون داده؟! الان من از چشمهای خیس اشکم و بینی باد کرده م براتون عکس بذارم دیگه غمگسارم میشین مثلن؟! الان مسئول چیزای مربوط به من هستین یعنی؟!
من بی غصه ترین آدم روی زمینم دست از سرم بردارید...
کسی صبح پتو را از روی تو کنار نمیزند
و چشمهای اشکی مردهات را با حرکت آرام دست نمیبندد
باید راهی میبود که جلوی علت مرگ؛ دکتری با خودکار کَنکوی آبی مینوشت: دلشکستگی
باید کسی بود که مرگ در اثر شکستن قلب و گریهی شبانه را موضوع تز دکترایش میکرد
قبل از اینها
قبل از همهی اینها
باید کسی پیدا میشد
و با جرئت و جسارت
از دلشکستگی میمُرد
زیتا ملکی
گم می شد، چه کم می شد!؟
چه خوش بود این ورق را
پاره زین تقویم می کردند...
حسین منزوی