اگر عشق خریدنی هم بود من قدرت خریدنش را نداشتم...

من امید به خدایی را که در دل کسانیست که روزهای سختی را از سر نگذرانده اند را دوست ندارم...من این ایمان گزنده یشان را دوست ندارم.این آرامش مضحک صورتهایشان را...

امید به خدایی در دل من می نشیند که بعد از طوفان وزلزله،بعد از ویرانیهای از پس روزهای بسیار بسیار سخت،  در دل آن آدم طوفانزده مانده باشد...امید به خدایی که شعار نباشد...عادت ولق لقه ی زبان نباشد...امید به خدایی که سوهان روحم نباشد...

چطور می شود امید به خدای کسی را پذیرفت که به یتیم که می رسد راه کج میکند ؟! به مستمند می رسد، بی بضاعت می شود؟! به دل از دست داده و دیوانه می رسد مسخره اش میکند؟! به بدگویی وقضاوت می رسد می نشیند بر خوان غیبت و از لذتهایش حظ می برد...؟! به یاری رساندن که می رسد عاجز وناتوان می شود ؟! به آشوب زده می رسد خطیب می شود...؟!!

من امید به خدای دل از دست نداده ها، با طوفان مرگ روبرو نشده ها، سرطان به جان مادرهایشان ندیده ها، پدر نرفته ها، درد نکشیده ها، عزیز از دست نداده ها، بی پولی نکشیده ها، تنهایی نکشیده ها، بی یار ویاور نمانده ها را هرگز باور نمیکنم...

 

گور پدر دل شکستن ها...گور پدر تنهایی ها ودلتنگی ها...گور پدر زخمهای کاری بر دل نشسته که منتظرند با هر محرکی،سرباز کنند.گور پدر بغضهای در گلو مانده، بغضهای شکسته،گور پدر قرن بیست ویکم و رابطه های آنطورکی.گور پدر همه ی چیزهایی که به جان عشق افتاده اند.به جان دل دل کردنهای عاشقانه، به جان دستهای مهربان وآغوشهای مترادف امنیت.به جان لذت انتظار که از هر لذتی بالاتر و سازنده تر است.به جان دوستت دارمهای صبور .گور پدر تمام فاصله ها ودوریهای ساخته ی دست نامهربان بشر.گور پدر همه ی آفتهایی که به روح دوست داشتن،صدمه میزنند...نگذارید عشق این همه تنها و یکه بماند.راه دل را از ترس این آفتها، بی اعتمادیها،زخمها سد نکنید..بگذارید معجزه گون بودنش را ثابت کند.همه ی جفاها را به پای عشق نگذارید...همه ی کمبودها را به پای مصرف بی رویه ی دوست داشتن نگذارید...به اندازه ی خود عشق، پایش بایستید...نه اندازه ی محبوب ومعشوقهایتان...!!

مرده شور عصر تکنولوژی را ببرند که دایورت کردن را  انداخت به جان عاطفه ی آدمها....

بابای من ، بهترین بابای دنیا بود. نه به خاطر اینکه بابای من بود.اگر بابای هر کدام شما هم بود همینجوری محکم وبی شک با قلبی مطمئن می گفتید که بهترین بابای دنیاست...!!

 

ایرانسل، با اینکه یک وقتهایی  با  پیامکهای بی وقت وبیهنگام تبلیغاتیش تنهایی هات را بهت یادآوری میکند و گوش بزنگ بودن ومنتظر بودنت را به در بسته می کوبد ، محاسن چشمگیری دارد...یکیش اینکه امکان بهانه آوردن را برای جواب پیام ندادن، میگیرد و دیگر کسی نمی تواند بی اعتباری وبی شارژی اش را بهانه کند..یعنی یکجورهایی امکان دروغ گفتن را میگیرد...چون شمایی که شارژ نداری میتوانی فاقد اعتبار بودنت را به مخاطب منتظر پاسخت،اطلاع رسانی کنی واز شارژ خودش برای پیامک دادن استفاده کنی...پس دیگرنمی توانی بعدها نداشتن اعتبار رابهانه کنی مجبور می شوی بگویی نخواستم جواب بدهم و دلیلش به خودم مربوط است...یکیش هم اینکه به شمای منتظر ، تماسهای از دست رفته ات را اعلام میکندو خرسندت میکند مخصوصن وقتی تو ماهها منتظر آن تماس بوده باشی وحتی از شدت ذوق، اشکت را در می آورد و جانی در پاهای سست وتن خسته و دل زخم خورده  ی متالمت می دواند وقلبت را احیا میکند...آنجایی که دردی داشتی وخاموش بودی...جاده وبی آنتنی اسیرت کرده و موقعیتهای این شکلی...یک امکان خیلی خوب دیگر هم دارد که من گذاشته امش برای یک زمان خاص ودوستش دارم و به نظرم برای این دوره، که رابطه ها در برزخی از بودن ونبودن، خواستن ونخواستن گیر افتاده اند،برای عشق های یک طرفه و تماسهای بی پاسخ روی دست مانده،برای زمان هایی که در تحریم به سر می بری همان ساعتهای اوج دلتنگی، همان ساعتهای تلخ انتظار،همان ساعتهای جانسوز پریشان احوالی، خیلی به کار عاشقها ، می آید.مثل امکان پست رستانت،که در پستخانه ها وجود دارد.به نظرم ایرانسل هوای آدمهای عاشق را با این خدماتش دارد حتی وقتهایی که می توانی باپیشوازهایی دوست داشتنی به استقبال صدای مخاطب خاصت بروی...

دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دواکن ؟!

فاصله اندازها را دوست ندارم...بهانه هایی که از خرمگس معرکه منزجرکننده ترند...وقفه هایی که بدموقع و وقت نشناس،آرامش دقیقه هایی را خراب می کنند که تو روزها وشبهای زیادی چشم انتظار وقوعشان بودی...فاصله اندازهایی که بی رحمند و تا می آیی در بستر آرام خوشبختی جان تازه بگیری، می زنندکاسه کوزه ی  لذتت را می شکنند...آنهایی که بلد نیستند وسط غمهایت بی افتند وخانه ی محنتهایت را خراب کنند...بلد نیستند بی افتند وسط و عمر چشم به راهی وانتظارت را کوتاه کنند....بلد نیستند پا درمیانی کنند برای رساندنت به لحظه های بی خدشه و هراس و بی اضطراب آرامش...که بلد نیستند دوستت دارمهایت را لگد نکنند و قلبت را نشکنند وزخمت را تازه نکنند...

من وقتی تو را ندارم پژمرده ترین آدم زمینم

 

برای شکستن وکوچک شماردن عشق،چه بازیها که در نیاوردیم. چه دلها که به بازی نگرفتیم.چه قلبها که نشکستیم...چه بی تفاوتیها که مد نکردیم...

 

 

بعضیام نشستن عکس پروفایل آدمو وارسی کنند و هی انگشت تو چشمت کنن که ببین چقدر خوشحالی...ببین اونقدام غم نداری...ببین  رفتی تو سبزه ها.کنار رودها...ببین زنده ای ...

 

آخه کدوم عکسی غم رسیده به جان ودویده به تن رو نشون میده؟! 

 

آخه داغ سینه ی آدم وزخمهای کاری روح آدمو کدوم دوربینی تا حالا نشون داده؟! الان من از چشمهای خیس اشکم و بینی باد کرده م براتون عکس بذارم دیگه غمگسارم میشین مثلن؟! الان مسئول چیزای مربوط به من هستین یعنی؟! 

من بی غصه ترین آدم روی زمینم دست از سرم بردارید...

زمان چیز مهمی می شود وقتی قرار است مامانت را ظرف سه ماه برای همیشه از دست بدی.دلت می خواهد زمان، خریدنی بود.برگشتنی بود اما همان زمان چیز مزخرف غیرقابل تحملی می شود وقتی داری انتظار می کشی ...وقتی پر از دلتنگی هستی.وقتی عاشق سرگردان بیقراری شده ای...

آدرس پستی من، فقط دست پستچی محله است...برای رساندن نامه های بیمه و پاسپورتهای واحد بالا و خط جایزه ی ایرانسل و خریدهای اینترنتی خانه ...پست چی محله ، هر بار برای تحویل بسته ها مجبور می شود با یک نفر که منم مواجه شود...مجبور است که توضیح دهد بسته برای من نیست اما امضای رسیدن وتحویل گرفتنش دست خودم را می بوسد...پستچی محله ی ما ،به شکل احمقانه ای به من و کلافگی ام لبخند میزند و اسم و امضایم را از بر است...پست چی محله ،گاهی برای کمک به من و بی حوصلگی ام اسمم را می نویسد وجای امضا را خالی میگذارد...من و پست چی محله گاهی در طول یک هفته، چهار مرتبه مجبور به ملاقات می شویم وهربار قبل از امضا با یک قیافه ی نادم و مجبور می گوید ببخشید خانم ! واحد بالایی نیستن ...مجبور شدم به شما تحویل بدهم...توی دلم  می گویم آقای پستچی ! خالی  این خانه را شما هیچوقت نخواهید فهمید.چون همیشه بسته هایی برای آدمهایی می آورید که وجود خارجی دارند .کاش لااقل یکی از بسته های در دست تحویل شما با این خنده های هیستریکی که ضمیمه اش کرده اید ،مخصوص من بود..یا لااقل این صندوق پستی زرد ومشکی چسبیده به در می توانست جای من نامه های شما وبسته ها را در دل خودش جا بدهد و به جای من امضا بدهد ...کاش میشد  هرگز شما وآن بسته های بی خاصیت تان را نبینم تا آرزوی  بسته ی خاص داشتن را به گور نبرم.. 

زنی که لبهایش همیشه می خندد وطوفان غصه ودلتنگی هم خنده ی لبهایش را نمی تواند جابه جا کند منم....زنی که غم چشمهایش با خنده ی لبهایش نمی خواند منم...زنی که وقتی دارند سرش داد میزنند وتحقیرش میکنند،خنده ی لبهایش نمی ماسد منم.زنی که وقتی عصبی ست میخندد منم...زنی که وقتی می بازد و شکست میخورداما خنده ی لبهایش همچنان ادامه دارد منم. زنی که صدای آرام خنده ایش با قلب نا آرامش نمی خواند منم. زنی که خنده های غلط اندازش کار دستش داده منم...زنی که نمی تواند لبخندهایش را از روی صورتش جمع وجور کند منم...زنی که انگار با لبخند متولد شده منم...زنی که هرجا که برود لبخند های رو لبهایش دنبالش می آیند منم. زنی که تا گریه سر ندهد و آه نکشد غصه اش را کسی نمی بیند و لای لبخندهایش گم وگور می شود منم. زنی که لبخندهایش نمی گذارند غمهایش کشف شوند منم...زنی که خنده هایش، وقت نشناس و غیر ارادی اند منم...زنی که دارد از درون می ترکد وکوه غصه است اما بیرونش ، مردم را کشته منم...زنی که دلش می خواهد لبخندهایش را بفرستد به جایی که عرب نی انداخت منم...زنی که لبخندهای  نارفیقش را دوست ندارد منم...

خوش به حال همه ی آنهایی که مقبول ومطلوب ومحبوبند...!!

 

حیف است که در این دنیا آدم‌ها از دل‌شکستگی نمی‌میرند

کسی صبح پتو را از روی تو کنار نمی‌زند

و چشم‌های اشکی‌ مرده‌ات را با حرکت آرام دست نمی‌بندد

باید راهی می‌بود که جلوی علت مرگ؛ دکتری با خودکار کَنکوی آبی می‌نوشت: دل‌شکستگی

باید کسی بود که مرگ در اثر شکستن قلب و گریه‌ی شبانه را موضوع تز دکترایش می‌کرد

قبل از این‌ها

قبل از همه‌ی این‌ها

باید کسی پیدا می‌شد

و با جرئت و جسارت

از دل‌شکستگی می‌مُرد

 

زیتا ملکی

اگر فصل فراق از دفتر ایام 

گم می شد، چه کم می شد!؟

 

چه خوش بود این ورق را

پاره زین تقویم می کردند...

 

حسین منزوی