دوستت دارم ِ بدون دلتنگی 

دوستت دارم ِبدون انتظار ،دوستت دارم ِ بدون بی حواسی

دوستت دارم ِبدون کم آوردن، دوستت دارم ِ بدون خستگی ، دوستت دارم ِ بدون اشتیاق

دوستت دارم ِ بدون آرزو ،دوستت دارم ِبدون رویاهای شبانه

دوستت دارم ِ بدون خیال بافی های شاعرانه 

دوستت دارم ِ بدون دوری وصبوری

دوستت دارم ِ بدون التماس ِاز فرط عشق

 دوستت دارم ِبدون تمناهای قلبی ،دوستت دارم ِ بدون درد

 دوستت دارم بدون سوختن ،دوستت دارم ِبدون پروانه گی ، دوستت دارم ِ بدون آب شدن

دوستت دارم ِ بدون خیلی چیزها را نمی فهمم...

خوبی ِدوستت دارم ،طروات ِ دوستت دارم

 ماندگاری دوستت دارم ،بزرگی ِدوستت دارم ، قشنگی ِدوستت دارم

جاذبه ی ِدوستت دارم ،عمر ِدوستت دارم به همین هاست...

به همین سختهای جانفرسا...!!

 

" درخت که می شوم

تو پاییزی

کشتی که می شوم

تو بی نهایت ِ طوفان ها

تفنگت را بردار

وراحت حرفت را بزن "   ( گروس عبدالملکیان )

 

سلام آقای بلاگفا...

مدت هابود تصمیم داشتم یکی از نامه هایم را برای تو بنویسم...

برای تو که خانه ی  مجازی دوستت دارمهای پر از دلتنگی منی...

خواستم بگویم از همراهی ات ممنونم...

از شانه به شانه شدنهایت وقت ِ اضطرابهای عاشقانه ام

از اینکه نوشته هایم را بدون برگشت زدن ،با جان ودلت ، می پذیری...

از اینکه همه ی وقتها هستی ...

شبها وصبح ها و همیشه و همه وقت...

از اینکه اینهمه وقت،حرف از کوچ نزده ای حتی وقتهایی که اختلال ِ حواس پیدا کرده ای...

از اینکه بخواهی  بارو بندیل ببندی و  نوشته هایم ،بی نشانی وبی مقصد و آواره بمانند...

ممنونم که روی کلمه های ساده ام که گاهی بیش از حد رویایی می شوند عیب نمی گذاری

ممنونم که به دردکشیدن هایم ، برچسب نمی زنی

ممنونم که اینهمه آستانه ی تحملت بالاست که خسته نمی شوی

ممنونم که از زیر بار ِ باران های موسمی با دلیل ِ دلم ،شانه خالی نمی کنی

ممنونم که هم چتری ...هم هوا...هم دستی برای خالی دستهایم

هم روحی برای کلمه های نیمه جانم...

راستی آقای بلاگفا

مانده ام با اینهمه واژه ی عاشق ِدلتنگ ِلبریز از دوستت دارم ِ من چطور عاشق نشده ای؟

مانده ام چطور رایحه ی خاطره های من، دامن ِدلت را نگرفته ؟

راستش سنگ هم اگر هم خانه ی این نوشته ها می شد ، شاید از سنگ بودنش ، خسته می شد

و به لذت های دوست داشتن و خاطره ساختن و دل دادن فکر می کرد...

به هر حال  خواستم بگویم :

ملالی نیست به لطف ِ همراهی مهربان تو، جز دوری دستهایش  ...!

خواستم نمکی را که خورده ام حق شناس باشم ونمک دان نشکنم ...

به قول شاعر :

 خدا را دوست دارم...

حافظ را هم ...

خداحافظ را نه ...!!

امضاء  /  آرام ِ خیال بهشت

 " یکی از آخرین صبحهای خرداد سال یک هزار وسیصد ونود ودو شمسی "

 

 

بعضی عقب نشینی های عاشقانه مقدس اند

حرمت دارند

از خیر ِ بعضی حسها ولحظه ها گذشتن ، فقط کار یک آدم ِ سراپا عاشق، می تواند باشد

حتی ، قید آرزوهای کوچک وساده را هم،  زدن  ...

فقط یک عاشق می تواند بار دلتنگیها ودوریها را تنهایی به جان بخرد...

این عقب نشینی های عاشقانه ضعف نیست...

هیچ وقت به نفرت وفراموشی ختم نمی شود

فقط مجبوری گاهی با دستهای عاشقت، ببخشی اش به دنیایی که دوست دارد.

 حتی اگر تمام عمر در خنده هایت ،اشکهای مدامی خانه کنند...

این نوشته را تقدیم می کنم به " بانویی" که تمام نامه هایش پراز حسادت های قشنگ زنانه است.

که هر شب کابوس دخترکانی را می بیند که در زندگی محبوبش راه می روند

که مدام خودش را سرزنش می کند

که مدام از عیبهایش حرف  می زند

که مدام در دادگاه قلبی اش ،خودش را متهم می کند

که مدام فکر می کند " لیلی " ِ شایسته ای نبوده .لیلی دم ِدستی بوده

که مدام عاشقی کردنهایش را یادش می آورد...

که مدام از نبودن ونداشتن ونخواستن و نماندن محبوبش ،درد نامه ، می نویسد

که لای کلمه ها  پژمرده شده...که مایوس شده ...دیوانه شده..که جان داده...

که  خیلی وقتها از رشکهای عاشقانه ، دق کرده ...

اما با همه ی این حرفها ، هنوز عاشق است

و هربار که  می نویسد نوشته هایش بوی یاس  می دهد

 

وقتی بغض دارم برای ترکاندنش به تو فکر می کنم

وقتی دلتنگی بی حد وحصری دوره ام می کند برای خلاصی از دستش به تو فکر  می کنم

وقتی دلشوره های بی اسم ورسم ،بی قرارم می کنند به تو فکر می کنم.

وقتی خسته می شوم ،وقتی دلگیر می شوم.وقتی دلخور می شوم از دست کسی ،تنها، به تو فکر می کنم

فکر کردن به تو ،مثل فکر کردن به دریا می ماند

فکر کردن به تو مثل فکر کردن به خوشبختی ست

رفاه می آورد.

از وقتی رفته ای یک بند ، به خودم تلقین  می کنم آنقدرها هم دور نیستی...

فاصله ی مان از این دنیاست تا آن یکی...

به خودم می قبولانم که هر روز حواست توی خانه ام می چرخد

هنوز هم مواظب کم وکاستیهای زندگی ام هستی...

دارم فکر می کنم چطور راه بروم به تو خواهم رسید...؟!

دارم فکر می کنم قدمهایم را چطور بردارم می شود پایم را توی دنیایت بگذارم؟

دارم فکر می کنم چرا از بین همه ی خانواده ی کوچکمان ، من دست از یادت نمی کشم ؟!

دارم فکر می کنم مگر بی  یاد تو ،روزگار می گذرد...

مگر توی دوتا سیصد وشصد و پنج روز می شود آنهمه سال ِآسودن در آغوشت را فراموش کرد؟!

من که آدمهای دو روزه ی زندگی ام هم می شوند برایم تعلقی...

من که به فراموشی غریبه های هفت پشت نا آشنا هم نمی توانم فکر کنم...

بگذار برایت هر روز نامه بنویسم...نامه های خیس...نامه های پر از نیاز ...نامه های پر از ناز...

بگذار هر روز برایت حرف بزنم...

من دارم توی یک عالمه حرف نگفته دق می کنم...

من دارم توی یک عالمه دلتنگی،جان می دهم...

بگذار بنویسم و گلاب گریه هایم را همین جا نثارت کنم...

بگذار بنویسم و

عطر دوستت دارم هایی که برای همیشه میانمان خاموش ماند را برایت با همین کلمه ها بفرستم

بگذار هر روز بنویسم دوستت دارم وتو هرشب به خوابم بیایی و بگویی " مراقبم هستی"

بگذار هر روز از آدم های خودخواه این دنیا گلایه کنم

 و تو هر شب بخوابم بیایی وبگویی : " درد غصه هایت به جانم "

بگذار هر روز حرف بزنم تا اینهمه حرف مانده در گلو خفه ام نکند...

راستی تا یادم نرفته این را هم بگویم .

این حرف هم یکی از هزاران حرفیست که توی گلویم مانده:

از قول من به   فرشته ی مرگ   بگو:  نمی بخشم اش...

 

 " دارم خفه می شوم در این تنهایی

   لطفاً کمی آغوش برایم بفرست  "

نمی روم .این را روزهایی که تصمیم می گیرم به سیم آخر بزنم و برای همیشه این خانه ی مجازی را بگذارم برای بازماندگانش به خودم می گویم...نمی روم و این تصور را درذهنم خلق می کنم که  دستهایی هم هست که دامن رفتن ِ مرا بگیرد...که به خودم اطمینان بدهم داغی ِ دوستت دارمهایم از دهن نیفتاده است...به خودم می گویم نمی روم وتصور می کنم صداهای التماس آمیزی  را که توی گوش جانم می پیچند وچمدان را  از دستهایم  می گیرند.وبه خودم این اطمینان را می دهم که اینقدرها هم ، عاشقانه هایم  دست وپاچلفتی نیستند که نتوانند از پس یک تنه بودن این همه دوستت دارم بر بیایند.نمی روم وبا خودم این فعل منفی هراس آور را تکرار می کنم تا یادم بماند که نماندن ، نبودن ، نخواستن وهمه ی فعلهایی که با یک حرف ناقابل "ن " دنیای عاشقانه ی گرم ِمهربان کسی را ویران  می کنند اینقدرها هم قادر نیستند برای به استیصال رساندن دنیای دیوانه وار ِ عاشق ِ کسی مثل من...نمی روم وچمدانم را بر می گردانم و می نشینم پشت دری که هیچ وقت خدا دستم به باز شدنش نمی رود محض فرار از لحظه های رنج آور دوری و فاصله...می مانم واین فعل ماندن را آنقدر تکرار می کنم تا فاتحه ی دلم را نخوانم ...تا یادم بماند اگر قرار شد بروم جوری بروم که برکه ی کوچک دلم به دریا بپیوندد...جوری بروم که لازم نباشد قید ِ مهربانی و صبر و دوست داشتنهایم رابزنم...جوری بروم که از من خاطره ی خنده هایم بماند...و  عطر دلتنگیهای قشنگم...که دنیا به سوگ بنشیند برای جای خالی ِنگاه عاشقم ...جای خالی دستهایم...جای خالی دلم...!!

برای به زانو در آوردنم تو از مرگ حتی جلو می زنی "

دوستت دارم های من ودلتنگی های کوچک وبزرگم و دردهایم نوشته می شوند.

نامه می شوند

پست می شوند

مُهر می خورند

تاریخ وساعت ،پای هر کدامشان می نشیند.

وچقدر سخت است که

 قشنگ ترین حسهای قلبی آدم ،قشنگ ترین دلتنگیهای آدم،قشنگ ترین بیقراریهای آدم،

بریزد توی دامن یک مشت کلمه ...تقسیم شود بین سی ودوحرف محدودِ الفبای این سرزمین...

اسیر شود توی سطرهای محدودِ متنهای کوتاه وبلندت...

چقدر سخت است که نشود ،نتوانی خنده ها وخوشیهایت را سنجاق کنی به سینه ی این نوشته ها

وچقدر سخت است نتوانی هق هق واشک و اوج دلتنگی ات را ضمیمه کنی به سطرهایت

چقدر سخت است که عطر ِخاطره هایت را نتوانی بدهی به جان ِکلمه های ساده ات

کاش  کلمه ها شانه می داشتند برای سر گذاشتن رویشان هنگام دردمندی

کاش کلمه ها  آغوش داشتند وقت ِ دلتنگی های سختت ...

 کاش خستگیهایت را کلمه ها، بستر آرامش بودند...

کاش می شد دوست دارم ها را به همان اندازه ای که هستند ...

دلواپسیها را با همان حجم ِحقیقی شان...

آرزوها را با همان رنگ ولعابشان، به کلمه ها فهماند.

هرچند که دنیای کلمه های من ، بی خبر نیستند از احوالات قلبی ام

که حرف به حرف ِواژه ها ، با عطر ِخاطره هایم غریبه نیستند

که نقطه ها وعلامتها حتی راه ِ قرار گرفتن من را می دانند

که راه ِ خانه ی تو را بلدند

که حساب ِدلتنگیهای من ،دستشان آمده ...

که وقت ِ دیوانه شدنم را دارند...

که می دانند کی به احتضار میرسم...کی دق می کنم...کی رَشک می برم...

دانه دانه حسرتهایم را از بَرند...

اما انگار  مثل خودم ناتوانند...

مثل خودم نمی توانند منتقل اش کنند...

مثل خودم بی جان و روح وذوق اند...

مثل خودم نصفه نیمه اند.

ناقص اند.

مثل خودم ساده اند.

 ساده ی بی شیله ...

 

" کاش می توانستم صدای تو را بنویسم

سراسیمه ودلتنگ "       (عباس معروفی)

 

این روزها ،واژه ی خسته ام از تعبیر ِ  " دوستت دارم " توی نوشته هایم بیشتر شده . خواستم بنشینم وبشمارم این کلمه ی بی حد ومرز را که با چند حرف ساده ، تمام تلاشش را می کند که به نوشته، بفهماند سنگینی بار خستگی هایم را...خسته ام از خودم... خسته ،ازاینهمه ضعفی که گریبان بُنیه ی عاشقانه ام را گرفته .. خسته از این همه هراسی که ثانیه های خوبم را نابود کرده. خسته ام حتی از دلتنگی هایم...از دلتنگی هایی که با آغاز صبح ، گریبان گلویم را می گیرند وتا لحظه های به خواب رفتن، یا بارانی ام می کنند... یا تبدیل می شوند به درد های جسمانی...خسته ام از نبودن همه ی آنهایی که محتاجم به بودنشان...که دلم می خواهد برگردند . که صدای شان را برگردانند به سیمهای رابطه ام. که دلم می خواهد برگردند ومراقبم باشند وسط خستگیهایم...که دلم می خواهد مرهم بگذارند روی گوشه گوشه، دل زخمی هایم...خسته ام از دستهایم...از دستهایی که مطمئن شده ام با دستهای یک  آدم بی عرضه وهنر، فرقی ندارند...خسته ام از دلم...از دلی که نمی داند کی وکجا باید عاشق باشد وکی وکجا  فارغ؟ کی وکجا  باید مطیع باشد وکی وکجا  سرکش؟ کی وکجا باید بزند به طبل بی عاری وکی وکجا به طبل سرخوشی؟ از همین یک قلم بیشتر خسته ام... از همین یک قلم بیشتر رنجیده ام...از همین یک قلم ِبیچاره ،که، توی تمام عمرش، جز از دست دادن و به خاک سپردن چیزی نصیبش نشد...از همین یک قلم که آشیان ِهمه ی دوستت دارمهای دیوانه وار من است...از همین یک قلم که ،بی رحمانه ،از دست داده امش...که تنهایی ودست خالی ، نمی توانم برایش کاری بکنم...که ناشی ونابلدم...که ناتوان و خسته ام...خسته ...

 

به قول عربها : الحب العذاب  واین نهایت عشق است...

.

.

.

"اگر یک دو سطر است، یا یک دو صفحه
تو مسئول فحوای این شعرهایی
اگر زشت و بدخط، اگر خوب و خوانا
تو داری مرا می‌نویسی.

مگر چیست سرمایه ی من؟
بجز حرف‌هایی که از تو
بجز لحظه‌هایی که با تو
بجز راه‌هایی که تا تو...

و هر روز حس می‌کنم رو به پایان خویشم
و از روز دیگر
تو آغاز یک حسّ و حال جدیدی.

زمین سردتر می‌شود – باغ انگور کمتر
و آدم به گرما و گرما به خورشید
و خورشید، مرهون پیراهن توست.

اگر سردم اینجا، اگر گرم و گیرا


تو مسئول تعبیر این فصل‌هایی.

تو مسئول تعبیر این فصل هایی

تو مسئول تعبیر این فصل هایی


مرا گرم بنویس


مرا از سرِ سطر..."    (سید علی میر افضلی)

بعضی دردها آنقدر در جانت بیتوته کرده اند، که گاهی یادت می رود درد داری و داری درد جانفرسا می کشی... بعضی دردها بخشی از اعضای تنت شده اند .انگار نباشند چیزی  کم داری.انگار چیزی گم کرده ای. بعضی دردها آنقدر ، مدام وبی وقفه ، در جوارحت ، می چرخند، آنقدر در جسمت راه می روند، که عادت می کنی به بودن شان...به مبتلایی ات . به لا علاجی شان . از دستت به پایت ، از معده ات به قفسه ی سینه ات، از سرت به شانه هایت،از گلویت، به گونه ات ،از گونه ات ، به خستگی، به عُزلت...خانه نشینی...زمین گیر شدن...!

 

" تو دو شانه داری

 واندوه ِ انبوهِ مرا

 فرش پانصد شانه ی تبریز هم که باشد ،کم است ..."     ( حامد عسکری)

رویا را دوست دارم

رویا را ،که هم نام توست...

رویا را که می تواند به یک چشم برهم زدن، تو را کنارم بنشاند

که خنده هایت را،که دستهایت را،که شانه هایت را،که صدایت را،میهمان دلم کند

که آغوشت را ،که نَفَسهای زندگی بخشت را، ببخشد به دنیای ِتنهایی هایم

رویا را دوست دارم

رویا را که فاصله ی قشنگی ست ما بین دلتنگیهای نفسگیرم و خاطر مهربان ِ " تو "

که راه را ،جاده را ، فاصله را بر می دارد از سر راه ِ دوستت دارمهایم

رویا را دوست دارم

که فرصت ِشیرین ِ عمر ِمن است برای فرار از خستگیها...

برای دَک کردن ِ فکرهای بی حوصله ومزاحمم

رویا جای دنج من است

که تنهایی هایم را به جان می خرد

که عطر " تو " را می رساند به وقتهای ناکوکم

رویا ،میهمانی ِمجلل ِ " تو "ست

به وقت ِنا خوش احوالی ام

به گاه ِ بیقراریهای بیتاب کننده ی بی درمانم...

رویا ، میهمانی با شکوه توست

که تویش به سلامتی ات ،پایکوبی می کنم.می خندم.

که این رمیده از قرار را ، رام می کند.آرام می کند

رویا را دوست دارم

رویا نام ِ خیالی " تو " ست به وقت غائب ِ از نظر بودنت. به وقت نبودنت...!

رویا نام ِ خیالی ِ آرامش من است به وقت دردکشیدنم....به وقت زخم خوردنم...

رویا را دوست دارم

واین زن ِ رویاباف ِ خیالی ِدیوانه را ...

آدم ِ خانه داری مثل من ،آدمی که بیشترین لحظه های زندگی را توی فاصله ی بین آشپزخانه ونشیمن راه می رود. و همراه با راه رفتن، به مسئولیتهای ظاهراً ساده اما بسیار سختش مشغول است...روزهای هفته، برایش یکسان است. توی همه ی روزهایش مجموعه ای از کارهای ریز ودرشت صف بسته اند. نه خواب تا دم ِ ظهر جمعه ای را می شناسد ونه راه آشپزخانه را  هیچ روزی از روزهایش ، فراموش می کند.با وسایل ساده ی بدون ِ تجمل ِ خانه اش دوست صمیمی ست...می تواند ساعتها برایشان شعر بخواند تا حوصله یشان از هم سر نرود. می تواند به ضیافت دلتنگی هایش مهمان شان کند. ساعتها روی شانه یشان، های های ، برای فراقهای دلش ، گریه کند و هق هق، اشک بریزد.گاهی هم به صدای خنده های دیوانه وارش، مهمان شان کند. گاهی هم هوس کند ، با صدایی نه چندان هنرمندانه ودلچسب یک دهن آواز بخواند تا ثانیه های جمع وجور کردن و گردگیری و شست وشو و طباخی، دوستانه تر بگذرد.از همه ی اتفاقها، صمیمی تر وگرم تر لیوانهای چایی ست که هم توی سرمایش حسابی به تن خسته و روح خسته ترم می چسبد هم توی گرمایش...هم روزهای پر از بی حوصله گی اش ،هم روزهای پر از دلتنگی اش، هم روزهای پر ازشوقش ...و البته ، مهم ترین و بزرگترین اش فکرهایی اند که محبوب قلب منند...که مدام می توانم خانه را ،آشیانه را، دوستهای توی خانه را، شریک عطر روح انگیزشان کنم...که پرده را، که پنجره را، که اتاق را،سقف را،دیوارها را، مهمان ِنوازش شان...که آه را ،که اشک را،که خنده را،که موسیقی را،کتاب را،آغشته ی گرمی حضورشان ...

آدم ِخانه داری مثل من ،درست است که فیش حقوقی ندارد. که مرخصی ندارد. که استعلاجی ندارد. که استراحت وتعطیلات تابستانی وتعطیلات آخر هفته ای ندارد. اما ساعتش، همه ی روزهای خدا ، کوک ِکوک است. خروس خوان را خوب می شناسد. ساعتهای کاری اش محدود به چند ساعت خاص نمی شود...یک جور ِ خاصی ، شغلش ،شبانه روزیست. توی دسترس است. کسی جای اش شیفت ، نمی ایستد.آف ندارد. حتی وقتهایی که سخت بیمار است...که دلش می خواهد کسی پرستاری اش کند.حتی وقتهایی که عزادار است ودلش می خواهد عزا نگه دارد. حتی وقتهایی که دلش سفرهای تنهایی دور می خواهد....حتی وقتهایی که دلش یک سینما رفتن دوساعته ناقابل می خواهد. حتی وقتهایی که دلش می خواهد لم بدهد وکتاب بخواند و وسطش ، هزار خروس بی محل مزاحم نشوند...وکسی برایش بساط چای بیاورد ...حتی وقتهایی که دلش می خواهد یک جای دنج ، مخفی شود و خودش را عمیقاً بغل کند...حتی وقتهایی که دلش می خواهد بدون نگرانی ازآینده ی این وآن سرش را بگذارد وبمیرد...

ای خدای بزرگ
که در آشپزخانه هم هستی
و روی جلد قرص های مرا می خوانی
لطفن کمی آن طرف تر!

باید همه ی این ظرف ها را آب بکشم
و همین طور که دارم با تو حرف می زنم
به فکر غذای ظهر هم باشم
نه!

کمک نمی خواهم
خودم هوای همه چیز را دارم
پذیرایی جارو می خواهد
غذا سر نمی رود
به تلفن ها هم خودم جواب می دهم
وگردگیری این قابیادت هست ؟
اینجا کوچک بودم
و تو هنوز خشمگین نبودی
و من آرامبخش نمی خوردم
درست بعد طعم توت فرنگی بود و خواب
که تو اخم کردی
به سیزده سالگی
ملافه
و رویاهایم
ببخش بی پرده می گویم
اما تو به جیب هایم
کیف دستی کوچکم
و حتی صندوقچه ی قفل دار من
چشم داشتی!

ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه ام نشسته ای
حالا یک زن کاملم
چیزی توی جیب هایم پنهان نمی کنم
کیفم روی میز باز مانده است
هر هشت ساعت یک آرامبخش می خورم
و به دکترم قول داده ام زیاد فکر نکنم
لطفن پایت را بردار
می خواهم تی بکشم!

 ناهید عرجونی

 

دارم به خاک فکر می کنم

مثل فکر کردن هایم به هوا،باران ،عشق ، زندگی...

فکر می کنم خاک هم می تواند مثل هوا باشد... نه؟!

فقط جایشان فرق دارد .

خاک هم می تواند زنده کند.

عطر دارد ...

آرامش دارد ...

از همه مهم تر ، رهایی می آورد

چه اشکالی دارد دلم خاک بخواهد ؟!

به جای هوایی که مثل خسیس ها از هم دریغ می کنیم

به جای هوایی که از هم می قاپیم.می دزدیم...

به جای هوایی که اینهمه احتکارش می کنیم...

به جای هوایی که قیمتش، اینهمه  گران شده ...

من همان گاههای  " تو نیستی "

همان گاههایی که بی وقفه دلتنگیها ، راه نفسم را می گیرند

همان گاههای دلشوره وهراس

همان گاههای جانکاهِ  پراز آرزو و حسرت

همان گاههای خسته شدن ، کم آوردن

همان گاههای پر تلاطم ِ ملتهب

همان گاههای بیقراری واستیصال

دلم مشتی خاک می خواهد

مشتی خاک برای آرمیدن...!!

.

.

.

بعد از دوست داشتنَت

 تنها مرگ

زندگی‌ام را به شوق می‌آورد "       (سید محمد مرکبیان )

تو تا به حال دنبالِ کسی بوده ای ؟

نه ،  دل خور نشو

گلِ نازم

تو هیچ وقت کسی را دنبال گشته ای ؟

هیچ وقت به یک خواب،

وَفقط یک خواب

فکر کرده ای ؟

عزیزِ دل

تو تا به حال

به فکرِ خیابان ها بوده ای ؟

به فکرِ جاده هایی که در جستجویَ‌ت

 لگد می شوند؟

به فکرِ مَن‌ی که تو را منتظرم؟

نه!

نبوده ای

هرگز نبوده ای

 

دیشب برای ی تو آرزویی تازه کردم

دعایی نو!

خواستم یک بار هم شده

به انتظارِکسی باشی

نه این که نیاید

یا حتا دیر کند وُ تو خیلی باشی، نه

خواستم کمی هم شده

چشمی به جاده بداری وُ چشمی به ساعتِ دست

دستی به آسمانِ دعا دهی

دستی به بازیِ سنگ ریزه

سنگی به چاله بیاندازی

سنگی به سَرنوشت

خواستم کمی دلَت شور بزند

با خودت راه بروی، حرف  بزنی

مثلن بگویی اگر نیاید هیچ وقت مرا نمی بیند

بگویی اگر نیاید، به جهنم

به درک!

بگویی لیاقت نداشت،احمق بود

بگویی...

بعد میانِ آن‌همه به جهنم، به درک ها

میانِ آن همه برود بمیردها

میانِ...

دلَت هُرری بریزد

نکنَد نیاید!

نشوَد که انتظارم به او نرسد وُ

نبینمَ‌ش!

کاش یک آن بیایَد

یک دَم!

 

خواستم یک آن ِ کم ،هم شده

بمانی

ببینی

که شاید بدانی

چه‌قدر سال‌ نیامده ای وُ

چه‌قدر من

 

منتظرم!


چَشم‌ی به آسمانِ دعا

چَشم‌ی به راه...

 

پس کِی می آیی؟

 

افشین صالحی

 

 

ابرهای دلتنگی اگرچه ابرهای سمجی هستند

اگرچه مثل ِ گل ِ همیشه بهار، فصلی ندارند خاص ِ خودشان

اگرچه همیشه حوالی دلم پرسه می زنند  

اما دوستشان دارم...

چون آسمانِ دلم ، دلخوش همین ابرهای سنگین ِ دلتنگی ست

چون طراوتِ بعد از بارش این ابرها را دوست دارم

چون رسالت دارند  باغچه ی خاطره هایم را ، دستی بکشند

آبی باشند بر التهاب ِ سوزناک ِ بیقراریهایم...!!

ابرهای سمج دلتنگی را بدجوری عاشقم

وقتی می شوند جاری ِ قطراتی بر پهنای صورتم

وقتی می شوند مرواریدهای پر حرفی ، توی چشمهای ِ همیشه در انتظارم...

وقتی می شوند دانه های عاشقی ، چکیده بر دست نوشته هایم

وقتی می شوند همراه ِاول ِ بالش ِ خواب وخیالم...

ابرهای سمج دلتنگی را دوست دارم

چون قد ِ دلم عاشقند. همدم اند.

چون قد ِ دلم با " تو " آشنایند...

با " تو " مهربانند

چون عطر ِ " تو " را همچون من عاشقند

چون مثل دلم بیتاب خنده های " تو " اند

چون یادِ " تو " را  همچون من طواف می کنند.

ابرهای سمج دلتنگی را دوست دارم 

اگرچه گاهی  وقت ِ باریدن ، تلخم می کنند

اگرچه گاهی عبوس وخسته وکلافه ام می کنند

اگرچه گاهی بار ِزخم ها را آوار می کنند روی شانه هایم 

اما ابرهای سمج دلتنگی را عاشقم

چون همیشه حامل ِ  " تو " اند

حامل تو وعطر ِآغوشت ...!! 

عاشقانه آنقدر باید جان داشته باشد که وقت خواندنش ، دلتنگی های لای کلمه هایش را ، دلتنگی کنی. انتظارش را درد بکشی. بغضهایش را بترکانی. دستها وچشمهایش را زندگی کنی. از گرمی عاشقانه ی بوسه هایش ،داغ شوی.از دیووانگی حرف به حرفش ، دیوانه شوی.از اشتیاقهای گاهی گاهی اش، قند توی دلت آب شود .از قرارهای بیقرارش ، بیقراری بریزد به جانت.از خستگی ِ کم آوردنش ، کم بیاوری. از غمگینی اش غمت بگیرد. از بزرگی اش ،هراست...

باید رویایی ات کند. باید پرتت کند وسط آرزوهایت... دستهایت را بگیرد و ببرد توی دل دوستت دارمهایت، یک به یک جای خالی هایت را جلوی چشمت بکارد. دلتنگت کند. بیتابت کند. هوایی ات کند. هوس ِشانه به شانه شدن کنی. هوس ِپیاده روی های خوش ِ دونفره...هوس دوست داشتن تا مرز دیوانگی. هوس ِ امنیت یک آغوش...

عاشقانه باید کاربلد باشد. باید بلد باشد چطور از واژه های ساده ، و راههای سخت، دریایی از دوستت دارم بریزد توی دلت...بلد باشد حس تمنا، را توی چشمهایت بکارد. بلد باشد کاری کند که  وقت خواندنش ، جان به لب شوی از شوق ودلتنگی. که بلد باشد از حسهای ترسناک تنهایی برساندَت به ارتفاع علاقه...عاشقانه باید خود ِ " تو " باشد. بلند .عمیق. دائمی. ناتمام ِ رویایی . فراموش نشدنی. دچارکننده. درد آور. شوق انگیز. گرم . سوزنده.مملو از عطر ِ خوش ِآرامش،خوشبختی...

 

 " مرا چشمهای تو دیوانه کرده است

همان چشمهایی که باران

همان چشمهایی که دریا

همان چشمهایی که از چند فرسخ بهار است "       ( سید علی میر افضلی)

از روزهای آن ور ِ سال شروع شد. من مدتهاست آدم ِ غیر منتظره ها نیستم...آدم ِ یکهویی های تلخ وگزنده...آه... چقدر این کلمه ی " گزنده  "را آشنایم...چقدر این کلمه ی " گزنده " مرا یاد گزیده شدنهایم می اندازد. گزیده شدنهای غیر منتظره... وقتی انتظارش را نداری... وقتی  به کسی توی دلت آنقدر اعتبار بخشیده ای که دلت نمی خواهد بیاید وبا دستهای خودش آن اعتبار قشنگ را به هم بریزد. داشتم می گفتم: درست است که من یک آدمم با عالمی از دلتنگی های شخصی وخاص خودم ، درست است زیادی توی باغ  بعضی  چیزها نیستم...درست است آدم جمع های دوستانه وسفرهای دوستانه وتفریحهای دست جمعی  گروهی دوستانه نیستم...درست است  در جواب  " حالت چطور است ؟! "  فقط میتوانم بگویم بدک نیستم...یا کمی ابری ام...یا هوای گریه با من ..یا دلم گرفته ای دوست ...یا ...درست است که  غمگینی مضحکی  توی دلم همیشه جا خوش کرده که برای خیلی ها، به طرز رقت آوری، مضحک است اما برای خودم  این تنهایی غمگنانه  یک جورهایی  خاطره بازیست... زیستن در هوای آن چیزهاییست که دوست تر میدارم...درست است که  آدم مناسبی برای یک دوستی دخترانه نیستم...که یک مشت دلتنگی ام ، که نمی دانم کجا  باید چطور به اهالی دهه ی تو سلام کنم  یا چطور نازت را بخرم یا چطور با "خداحافظی ها " و "شادی زی ها " و " خوش باش با دیگرانهایت " کنار بیایم ؟! راستش از همان روزهای آن ور ِ سال ، یک پایم جلوی آینه است و هی ، گوشهایم را رصد می کنم...یک پایم وسط فکرهایم است برای پیدا کردن گوشهایی که تو روی اش عیب گذاشتی به راحتی ...روزهای زیادیست که دارم فکر می کنم بعضی حرفها ، زخم کاری ست...مختصر ، مفید، مهلک و تلخ...کاش تو ، کاش تنها تو ، اینهمه ،اینهمه ، اینهمه  از کلمه ها برایم درد قطار نمی کردی آنهم یکهویی...بدون مقدمه....کاش آماده ام می کردی ...تو راست نگفتی ...تو این بار بزرگترین توجیه  عالم دوستی ، را سرم هوار کردی  وقتی گفتی آدمها  از عیب جویی  خوش شان نمی آید .من را گذاشتی توی دسته ی آدمهایی که  توی لیست سیاهت نقش داشتند...گفتی همه ، تشنه ی تعریف اند و من موقع خواندنش،هزار بار، به خودم رجوع کردم که همیشه  از لحن تعریف های تعارف مابانه بیزار بوده ام . تو بزرگترین زخم زبان ِ عالم دوستی را تحویلم دادی وقتی با زبان  خودت گفتی کاش چیزی شبیه نوشته هایم بودم...ومن از آن روز ِ آن ور ِسال  دارم با پیامکهای مهربان تو دنبال دانه دانه عیبهایم می گردم .مخصوصاً توی دوستی کوتاه چند ماهه ای که نخواستم عمرش اندازه ی عمر گل باشد اما ترجیح دادم سکوت کنم .ترجیح دادم حرفی نزنم که  زبانم هم مثل گوشهایم متهم شوند به نیستی.. من بریدم .من شکستم.من سکوت کردم.من قصد دارم تا آخر دنیا ، برای " تو " سکوت کنم .سکوت کنم .تا بدانی  وسط سکوت هایم  قصد دارم دنبال گوش های گمشده ام بگردم... دنبال نوشته هایی که در " آرام "   وجود خارجی داشته باشد . من نرفته ام .من رفتن بلد نیستم.من جایی مابین پیامهای دور از انتظار تو ،دردمندانه جا خوش کرده ام... 

به پاس  نامه ات و هدیه ات ویادداشتهای توی کتاب ارسالی ات

  که نگویی آرام مجازی ، هر چه می گوید شعر هایی خالی از شعور است هرچند بگویی هم میروم پی شعور بگردم ...به پاس خداحافظی قشنگ نامه ات...که ما عادت کرده ایم به خداحافظی های زیبا وماندگار ونه سلامهای ممتد بی غرض وانتظار...

من نامه ام را  همین جا پست میکنم.همین جا که   واژه هایش باب ِ آشنایی مان بود. همین جا که  تقویم قلبی من است...همین جا که  بهتر از هر پیامک وتماس بی پاسخ وبا پاسخی  می شود رویش حساب کرد.

ببخشید که دیر شد...روزهاست دارم به جواب ِ نامه ات فکر می کنم...واعتراف میکنم اولین باری بود که نمیدانستم باید چطور بنویسم که ترجمه ی سکوتم باشد...؟!

رفتن را از جان ِ کلمه هایم بگیر

واژه ی رفت ، واژه ی رفتن، واژه ی چمدان ، واژه ی سفر

حتی تمام کفشهای آماده ی سفر ...

جاده های بی سروته... راههای رو به آسمان ...

هنوز نیامده های رفته...

دستهای عاشقم را سست می کنند ، پاهای صبرم را لنگ...

انصاف نیست از اینهمه واژه ، از این جهان بزرگ ادبیات ،سهم ِمن تلخ هایش باشد

دلتنگ هایش...

بارانی هایش...

بیتاب هایش...

خسته هایش...

بیا و از خیر تعبیر کردن کابوسهایم بگذر

بیا و عشق را به  روح نیمه جان ِ کلمه هایم ، تزریق کن

بیا و از پیله ی تنهایی بیرون بیاورم  تا دوباره ،پراونه شوم

من دلم ماندن می خواهد

من از همه ی فعلهای عالم ، ماندن را عاشق ترم...

من از همه ی واژه ها ، ماندن را تشنه ترم ...

بیا و بمان !

یعنی جواب ِ این همه علاقه آیا

همین تو دور و

من دور و

گریه هامان که بی گفتگو ؟!

 

" سید علی صالحی "

ضرب المثلها دروغ نمی گویند.بعضی هاشان را باید جدی گرفت .یکی شان همین

" آدم از هر چه که بترسد سرش می آید"

این ضرب المثل عامیانه را همه می دانند.تاریخ ِ لحظه هایی که از سر آدم می گذرد این را نشان داده... لااقل به من ...به من خوب نشان داده... یکی از ترسهای بزرگ عمرم ، ترس از دست دادن بوده...همیشه...همیشه ترس از دست دادن یک گوشه از روزها وشبهایم بوده است...هراس اینکه من بمانم وبشوم بدرقه کننده ی عطر نفسهایم...عزیزیهای جانم ...هراس ِ مشایعت کننده بودن ، خیلی از لحظه هایم را ویران کرده...دقیقه هایی که می توانست به مهربان ترین شکل ممکن بگذرد...اما این ترس ، این دلهره ، از دلم هیچوقت جدا نشده...خیلی از خنده های ازته دلم ،روی لبهایم خشک شده.ماسیده...خیلی از بهترین روزها به کامم زهر شده...بغضی ام کرده...خیلی از شبها ،خیلی از شبها ،آرامشم با فکرهای مضطرب وخوابهای هولناک از سرم گذشته...و محصول این همه دلشوره ها، یک مشت شماره اند که مهمترین رقمهای زندگی ام شده اند . که مجموعه ای از دلنگرانیهایم هستند...

 

هراس ِ از دست دادنت ویرانم کرد

هراس ِ از دست دادنت بیشتر از خود ِ " از دست دانت " دیوانه ام کرد

هراس ِ از دست دادنت ،چه خوابهایی را که بر من حرام نکرد؟!

چه خنده هایی را  که از لبهایم ندزدید؟!

هراس ِ نبودنت

هراس ِ نداشتنت

هراس ِ خاموشی ات

هراس ِ جدایی از آغوشت

هراس ِ  بی دستهایت شدن

هراس ِ بی چشمهایت شدن

هراس ِ بی خنده هایت شدن ...

از من ، آدم ِدلتنگ ِضعیف ِهمیشه بیماری ساخته که دلش تنگ ِ یک دقیقه، درد نکشیدن است...

که دلتنگی قلبش دائمی شده...

که همه ی روزهایش ،بوی هراس گرفته ...

که دست وپا میزند لای یک مشت دوستت دارم و ترس های پر از  " از دستت دادن "

که دوست دارد کسی دست ببرد قطعه های از هم پاشیده ی روحش را به هم متصل کند...

که دلش دار المجانین می خواهد

یا بهتر است بگویم : خانه ی رویاها

از همان هایی که می توانی تویش خودت باشی ...خودِ واقعی ات ...

وتا دلت می خواهد رویا ببافی ...

که خنده های بارانی ات برای هیچ کسی مشمئز کننده نباشد

که دلتنگیهایت حوصله ی کسی را سر نبرد

که درد نکشی...

زخم نخوری ...

زخم ِ زبان نشنوی ...

 بی ترس.بی هراس.بی مسئولیت...بی نگرانی برای این وآن . بی دلخوری. بی تعارف.بی تکلیف...

آرام .رها ...

 

 

به هر سطری که پا میگذارم باران می گیرد

کلمه ها در من راه می روند

حرفها دوره ام می کنند

خاطره ها گریبان بغضم را می گیرند ...

شعرها ، عاشقانه ها ، ترانه ها

خیال ِ دیوانه ام را ، خیال آشفته ام را ، به عطر روزهای خوب گذشته پیوند می زنند ...

خیالم پرت می شود درست توی دل دوستت دارمهایم

خیالم پرت می شود درست توی دستهای دور از دسترس ِتو

خیالم درست پرت می شود توی چشمهایت...

خیالم درست پرت می شود حوالی یادت ...

دلم می خواهد یقه ی حروف وکلمه ها را بگیرم وبگویم به جادویتان ایمان ندارم

دلم می خواهد به کلمه ها بگویم ناتوان وعقیم اند

دلم می خواهد گلایه کنم

دلم می خواهد برای یک بار هم که شده حرفها را قورت ندهم

دلم می خواهد به واژه ها پناه نبرم برای حرف زدن

دلم می خواهد به عادت آدمها ، شکل بقیه ی آدمها  دوست بدارم 

و رنگ دوست داشتنهایم را  هی عوض کنم

دلم می خواهد فراموشی بگیرم ...

تعلقات خاطرتم را بریزم دور...

دلم می خواهد به عطر هرچه علاقه پشت کنم ...

اما ...

نمی شود ...اما من نمی توانم ...

من جانم، به همین بیقراریها خوش است

من دلم به همین عطرها ، روشن است ...

پای ماندن و زیستنم به همین دوستت دارمها به راه است...

بگو چه چاره کنم ؟!

............

 

" وقتی که زندگی من هیچ چیز نبود

هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم

باید ، باید ، باید ، دیوانه وار دوست بدارم

کسی را که مثل هیچ کس نیست ..."   " فروغ فرخزاد "

طعم تلخی دارد دلتنگی ِ همراه با بغضهای شکفته ونشکفته

اما خوبی اش این است که وجب به وجبش ، به عطر دستهای " تو " آغشته است

 از یاد ِ " تو "  آکنده است ...

و هر آنچه که آکنده از خاطر " تو " باشد، آرامم می کند

اگرچه از پَسش ، تمام دلتنگیهای عالم سرم هوار شود

اگرچه هر بار یکی از موهایم پیر شود

اگرچه سوی چشمهایم کم ...

میدانی؟!

من معتقدم

تنهایی آدم باید به نام کسی باشد

دلتنگی آدم باید در تعلق ِخاطری باشد

خاطر آدم باید لبریز از رایحه ی دوستت دارمی ، باشد

با همه ی سختیهایش...با همه ی تلخیهایش..!!

.

.

.

 این روزها

جای دو نفر در من خالی است:

من که بی تو هیچم


و تویی که


هیچ وقت نیستی...



ناصر رعیت نواز  "

 

 

 

 رضا صادقی ، دست به یقه ی احساسم شده ، دارد می خواند:

" تو که میری نفسم می گیره "

و بغضهای چند روزه ای که بیخ گلویم بود ،سرباز می کنند 

رضا صادقی  دارد می خواند:

 "همه ی خستگیات یکجا چند؟ "

ومن به خستگی دستها وچشمها وقلبم ، نگاه می کنم و به بهایشان فکر می کنم

 رضا صادقی با التماس می خواند :

" تو بخندی همه چی حل میشه

تو بخندی همه چی خوبه بخند...بخند...بخند "

ومن عمیقاً دلتنگ خنده هایی می شوم که فقط  توی چند تا قاب خاطره دارمشان

 رضا صادقی محزون می خواند:

" همه چی خوبه فقط دلتنگم

آخه هیچی مثه دلتنگی نیست "

 ودانه دانه دلتنگیهای ساده وسختم ، می شود باران...می شود طوفان...می شود آوار...

رضا صادقی  ، به حزن والتماسش ، چاشنی عشق را اضافه می کند و ادامه می دهد:

" دو تا دریاچه تو چشماته ولی

 هیچ دریاچه ای این رنگی نیست "

ولعنتی نمی داند که آشفته حالم می کند چقدر

 که به دلم هوس می اندازد که  عاشقانه ای ترتیب دهم پر از شوق نگاه

 رضا صادقی ، جان به لبم می کند وقتی می خواند:

" هنوزم دور خودم می گردم

من و این عقربه ها هم دردیم

ساعتا از سر هم رد میشن

ما فقط می ریم و برمی گردیم "

 و من چقدر ، یاد طواف خودم می افتم به دورِ لحظه های دردناک ِدلتنگیهام...دوست داشتن هام...

رضا صادقی دارد تکرار می کند

ومن دنبالِ پیدا کردن کلمه های جانداری  که بشوند عاشقانه ای .شعری.چیزی...

 

 

در خاطره ی خانه صدای تو نشسته است

 

می گوید: کدام از خدا بی خبری گفته که یک مشت خاک همه چیز را تمام می کند ؟! راست می گوید . یک مشت خاک عرضه اش کجا بود؟! مگر از پس ِدستهای همیشه روشن تو بر می آید؟ مگر از پس نگاههای مقتدر تو بر می آید؟ مگر می تواند عطر آغوش تو را بدزدد از من؟! مگر از دستش بر می آید میان قلب من و قلب مهربان تو خط های سرد فاصله را بی اندازد؟ مگر می تواند آهنگ صدای ات را از لحظه های همیشه تشنه ام بگیرد؟ من که ایمان دارم یک مشت خاک ، حریف ِ بزرگی ات نمی شود.من که حتی آن لحظه ی آخرین وداع ، آن لحظه ی هولناک جدایی ، دوباره ، خودم را سپردم به دستهای مردانه ی خودت...من که همان لحظه هم به آغوش خودت پناهنده شدم که تسلایم دهی...من که آن دقیقه های تلخ هم ، به بوسه های تو اکتفا کردم. با دستهای تو ، آرام گرفتم . به شانه های تو تکیه دادم برای برگشتنم به زندگی بدون ِتو...یک مشت خاک توانش کجا بود؟! کجا توانست ؟ می تواند خیال خاطر ِ گرمت را از من دور کند...؟ من هنوز هم ، هر صبح ، به خنده های تو لابه لای خاطره هایم سلام می کنم وشبها برای بغل خوش عطرت کلی دلتنگی می کنم...من هنوز هم دستهایت را از رویاهایم بیرون می کشم و بوسه می زنم بر پینه های خسته ی سالهای با تلاش زیستنت ...من هنوز هم به عشق نوازش هایت ، دست از دردهایم می شویم و مرهم زخمهایم می شوی ...من هنوز هم به همه ی پیرمردهای سرراه ِ زندگی ام با عشقی وصف ناشدنی عرض ادب می کنم به پاس پدرانگی تو...به پاس انگشتهایی که هیچ وقت خدا سیلی سیمای من نشد...بخدا ،آن انگشتها بوسیدن داشت. بوییدن داشت...سر خم شدن می طلبید...من هنوز هم در جان زندگی ام می بینمت...وقتهایی که خیلی دلتنگم...وقتهایی که خیلی دلم می خواهدت...وقتهایی که زیادی ،کم می آورم...وقتهایی که خودم را گم می کنم...وقتهایی که زخم می خورم. سیلی می خورم از دستهای روزگار ...وقتهایی که کسی نیست تا زیر بازویم را بگیرد وسرپایم کند،می بینمت...هستی کنارم...وبه اعتبار بودن تو ، به اعتبار دوست داشتن تو ،به دوستت دارمهای خسته ام ادامه می دهم. به زخمهایم پشت می کنم ودر خودم این جمله را دوره می کنم که " یک مشت خاک عرضه اش کجا بود تا تو را اینهمه از من بگیرد ؟ "

 اَبرمرد مهربانم !

همه ی روزهای ِ من

روز بزرگ ِ توست ...