وقتی بغض دارم برای ترکاندنش به تو فکر می کنم
وقتی دلتنگی بی حد وحصری دوره ام می کند برای خلاصی از دستش به تو فکر می کنم
وقتی دلشوره های بی اسم ورسم ،بی قرارم می کنند به تو فکر می کنم.
وقتی خسته می شوم ،وقتی دلگیر می شوم.وقتی دلخور می شوم از دست کسی ،تنها، به تو فکر می کنم
فکر کردن به تو ،مثل فکر کردن به دریا می ماند
فکر کردن به تو مثل فکر کردن به خوشبختی ست
رفاه می آورد.
از وقتی رفته ای یک بند ، به خودم تلقین می کنم آنقدرها هم دور نیستی...
فاصله ی مان از این دنیاست تا آن یکی...
به خودم می قبولانم که هر روز حواست توی خانه ام می چرخد
هنوز هم مواظب کم وکاستیهای زندگی ام هستی...
دارم فکر می کنم چطور راه بروم به تو خواهم رسید...؟!
دارم فکر می کنم قدمهایم را چطور بردارم می شود پایم را توی دنیایت بگذارم؟
دارم فکر می کنم چرا از بین همه ی خانواده ی کوچکمان ، من دست از یادت نمی کشم ؟!
دارم فکر می کنم مگر بی یاد تو ،روزگار می گذرد...
مگر توی دوتا سیصد وشصد و پنج روز می شود آنهمه سال ِآسودن در آغوشت را فراموش کرد؟!
من که آدمهای دو روزه ی زندگی ام هم می شوند برایم تعلقی...
من که به فراموشی غریبه های هفت پشت نا آشنا هم نمی توانم فکر کنم...
بگذار برایت هر روز نامه بنویسم...نامه های خیس...نامه های پر از نیاز ...نامه های پر از ناز...
بگذار هر روز برایت حرف بزنم...
من دارم توی یک عالمه حرف نگفته دق می کنم...
من دارم توی یک عالمه دلتنگی،جان می دهم...
بگذار بنویسم و گلاب گریه هایم را همین جا نثارت کنم...
بگذار بنویسم و
عطر دوستت دارم هایی که برای همیشه میانمان خاموش ماند را برایت با همین کلمه ها بفرستم
بگذار هر روز بنویسم دوستت دارم وتو هرشب به خوابم بیایی و بگویی " مراقبم هستی"
بگذار هر روز از آدم های خودخواه این دنیا گلایه کنم
و تو هر شب بخوابم بیایی وبگویی : " درد غصه هایت به جانم "
بگذار هر روز حرف بزنم تا اینهمه حرف مانده در گلو خفه ام نکند...
راستی تا یادم نرفته این را هم بگویم .
این حرف هم یکی از هزاران حرفیست که توی گلویم مانده:
از قول من به فرشته ی مرگ بگو: نمی بخشم اش...
" دارم خفه می شوم در این تنهایی
لطفاً کمی آغوش برایم بفرست "