آدم ِ خانه داری مثل من ،آدمی که بیشترین لحظه های زندگی را توی فاصله ی بین آشپزخانه ونشیمن راه می رود. و همراه با راه رفتن، به مسئولیتهای ظاهراً ساده اما بسیار سختش مشغول است...روزهای هفته، برایش یکسان است. توی همه ی روزهایش مجموعه ای از کارهای ریز ودرشت صف بسته اند. نه خواب تا دم ِ ظهر جمعه ای را می شناسد ونه راه آشپزخانه را  هیچ روزی از روزهایش ، فراموش می کند.با وسایل ساده ی بدون ِ تجمل ِ خانه اش دوست صمیمی ست...می تواند ساعتها برایشان شعر بخواند تا حوصله یشان از هم سر نرود. می تواند به ضیافت دلتنگی هایش مهمان شان کند. ساعتها روی شانه یشان، های های ، برای فراقهای دلش ، گریه کند و هق هق، اشک بریزد.گاهی هم به صدای خنده های دیوانه وارش، مهمان شان کند. گاهی هم هوس کند ، با صدایی نه چندان هنرمندانه ودلچسب یک دهن آواز بخواند تا ثانیه های جمع وجور کردن و گردگیری و شست وشو و طباخی، دوستانه تر بگذرد.از همه ی اتفاقها، صمیمی تر وگرم تر لیوانهای چایی ست که هم توی سرمایش حسابی به تن خسته و روح خسته ترم می چسبد هم توی گرمایش...هم روزهای پر از بی حوصله گی اش ،هم روزهای پر از دلتنگی اش، هم روزهای پر ازشوقش ...و البته ، مهم ترین و بزرگترین اش فکرهایی اند که محبوب قلب منند...که مدام می توانم خانه را ،آشیانه را، دوستهای توی خانه را، شریک عطر روح انگیزشان کنم...که پرده را، که پنجره را، که اتاق را،سقف را،دیوارها را، مهمان ِنوازش شان...که آه را ،که اشک را،که خنده را،که موسیقی را،کتاب را،آغشته ی گرمی حضورشان ...

آدم ِخانه داری مثل من ،درست است که فیش حقوقی ندارد. که مرخصی ندارد. که استعلاجی ندارد. که استراحت وتعطیلات تابستانی وتعطیلات آخر هفته ای ندارد. اما ساعتش، همه ی روزهای خدا ، کوک ِکوک است. خروس خوان را خوب می شناسد. ساعتهای کاری اش محدود به چند ساعت خاص نمی شود...یک جور ِ خاصی ، شغلش ،شبانه روزیست. توی دسترس است. کسی جای اش شیفت ، نمی ایستد.آف ندارد. حتی وقتهایی که سخت بیمار است...که دلش می خواهد کسی پرستاری اش کند.حتی وقتهایی که عزادار است ودلش می خواهد عزا نگه دارد. حتی وقتهایی که دلش سفرهای تنهایی دور می خواهد....حتی وقتهایی که دلش یک سینما رفتن دوساعته ناقابل می خواهد. حتی وقتهایی که دلش می خواهد لم بدهد وکتاب بخواند و وسطش ، هزار خروس بی محل مزاحم نشوند...وکسی برایش بساط چای بیاورد ...حتی وقتهایی که دلش می خواهد یک جای دنج ، مخفی شود و خودش را عمیقاً بغل کند...حتی وقتهایی که دلش می خواهد بدون نگرانی ازآینده ی این وآن سرش را بگذارد وبمیرد...

ای خدای بزرگ
که در آشپزخانه هم هستی
و روی جلد قرص های مرا می خوانی
لطفن کمی آن طرف تر!

باید همه ی این ظرف ها را آب بکشم
و همین طور که دارم با تو حرف می زنم
به فکر غذای ظهر هم باشم
نه!

کمک نمی خواهم
خودم هوای همه چیز را دارم
پذیرایی جارو می خواهد
غذا سر نمی رود
به تلفن ها هم خودم جواب می دهم
وگردگیری این قابیادت هست ؟
اینجا کوچک بودم
و تو هنوز خشمگین نبودی
و من آرامبخش نمی خوردم
درست بعد طعم توت فرنگی بود و خواب
که تو اخم کردی
به سیزده سالگی
ملافه
و رویاهایم
ببخش بی پرده می گویم
اما تو به جیب هایم
کیف دستی کوچکم
و حتی صندوقچه ی قفل دار من
چشم داشتی!

ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه ام نشسته ای
حالا یک زن کاملم
چیزی توی جیب هایم پنهان نمی کنم
کیفم روی میز باز مانده است
هر هشت ساعت یک آرامبخش می خورم
و به دکترم قول داده ام زیاد فکر نکنم
لطفن پایت را بردار
می خواهم تی بکشم!

 ناهید عرجونی