آدم ِخانه داری مثل من ،درست است که فیش حقوقی ندارد. که مرخصی ندارد. که استعلاجی ندارد. که استراحت وتعطیلات تابستانی وتعطیلات آخر هفته ای ندارد. اما ساعتش، همه ی روزهای خدا ، کوک ِکوک است. خروس خوان را خوب می شناسد. ساعتهای کاری اش محدود به چند ساعت خاص نمی شود...یک جور ِ خاصی ، شغلش ،شبانه روزیست. توی دسترس است. کسی جای اش شیفت ، نمی ایستد.آف ندارد. حتی وقتهایی که سخت بیمار است...که دلش می خواهد کسی پرستاری اش کند.حتی وقتهایی که عزادار است ودلش می خواهد عزا نگه دارد. حتی وقتهایی که دلش سفرهای تنهایی دور می خواهد....حتی وقتهایی که دلش یک سینما رفتن دوساعته ناقابل می خواهد. حتی وقتهایی که دلش می خواهد لم بدهد وکتاب بخواند و وسطش ، هزار خروس بی محل مزاحم نشوند...وکسی برایش بساط چای بیاورد ...حتی وقتهایی که دلش می خواهد یک جای دنج ، مخفی شود و خودش را عمیقاً بغل کند...حتی وقتهایی که دلش می خواهد بدون نگرانی ازآینده ی این وآن سرش را بگذارد وبمیرد...
ای خدای بزرگ
که در آشپزخانه هم هستی
و روی جلد قرص های مرا می خوانی
لطفن کمی آن طرف تر!
باید همه ی این ظرف ها را آب بکشم
و همین طور که دارم با تو حرف می زنم
به فکر غذای ظهر هم باشم
نه!
کمک نمی خواهم
خودم هوای همه چیز را دارم
پذیرایی جارو می خواهد
غذا سر نمی رود
به تلفن ها هم خودم جواب می دهم
وگردگیری این قاب…یادت هست ؟
اینجا کوچک بودم
و تو هنوز خشمگین نبودی
و من آرامبخش نمی خوردم
درست بعد طعم توت فرنگی بود و خواب
که تو اخم کردی
به سیزده سالگی
ملافه
و رویاهایم
ببخش بی پرده می گویم
اما تو به جیب هایم
کیف دستی کوچکم
و حتی صندوقچه ی قفل دار من
چشم داشتی!
ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه ام نشسته ای
حالا یک زن کاملم
چیزی توی جیب هایم پنهان نمی کنم
کیفم روی میز باز مانده است
هر هشت ساعت یک آرامبخش می خورم
و به دکترم قول داده ام زیاد فکر نکنم
لطفن پایت را بردار
می خواهم تی بکشم!
ناهید عرجونی