سلام آقای بلاگفا...

مدت هابود تصمیم داشتم یکی از نامه هایم را برای تو بنویسم...

برای تو که خانه ی  مجازی دوستت دارمهای پر از دلتنگی منی...

خواستم بگویم از همراهی ات ممنونم...

از شانه به شانه شدنهایت وقت ِ اضطرابهای عاشقانه ام

از اینکه نوشته هایم را بدون برگشت زدن ،با جان ودلت ، می پذیری...

از اینکه همه ی وقتها هستی ...

شبها وصبح ها و همیشه و همه وقت...

از اینکه اینهمه وقت،حرف از کوچ نزده ای حتی وقتهایی که اختلال ِ حواس پیدا کرده ای...

از اینکه بخواهی  بارو بندیل ببندی و  نوشته هایم ،بی نشانی وبی مقصد و آواره بمانند...

ممنونم که روی کلمه های ساده ام که گاهی بیش از حد رویایی می شوند عیب نمی گذاری

ممنونم که به دردکشیدن هایم ، برچسب نمی زنی

ممنونم که اینهمه آستانه ی تحملت بالاست که خسته نمی شوی

ممنونم که از زیر بار ِ باران های موسمی با دلیل ِ دلم ،شانه خالی نمی کنی

ممنونم که هم چتری ...هم هوا...هم دستی برای خالی دستهایم

هم روحی برای کلمه های نیمه جانم...

راستی آقای بلاگفا

مانده ام با اینهمه واژه ی عاشق ِدلتنگ ِلبریز از دوستت دارم ِ من چطور عاشق نشده ای؟

مانده ام چطور رایحه ی خاطره های من، دامن ِدلت را نگرفته ؟

راستش سنگ هم اگر هم خانه ی این نوشته ها می شد ، شاید از سنگ بودنش ، خسته می شد

و به لذت های دوست داشتن و خاطره ساختن و دل دادن فکر می کرد...

به هر حال  خواستم بگویم :

ملالی نیست به لطف ِ همراهی مهربان تو، جز دوری دستهایش  ...!

خواستم نمکی را که خورده ام حق شناس باشم ونمک دان نشکنم ...

به قول شاعر :

 خدا را دوست دارم...

حافظ را هم ...

خداحافظ را نه ...!!

امضاء  /  آرام ِ خیال بهشت

 " یکی از آخرین صبحهای خرداد سال یک هزار وسیصد ونود ودو شمسی "