رفتن را از جان ِ کلمه هایم بگیر

واژه ی رفت ، واژه ی رفتن، واژه ی چمدان ، واژه ی سفر

حتی تمام کفشهای آماده ی سفر ...

جاده های بی سروته... راههای رو به آسمان ...

هنوز نیامده های رفته...

دستهای عاشقم را سست می کنند ، پاهای صبرم را لنگ...

انصاف نیست از اینهمه واژه ، از این جهان بزرگ ادبیات ،سهم ِمن تلخ هایش باشد

دلتنگ هایش...

بارانی هایش...

بیتاب هایش...

خسته هایش...

بیا و از خیر تعبیر کردن کابوسهایم بگذر

بیا و عشق را به  روح نیمه جان ِ کلمه هایم ، تزریق کن

بیا و از پیله ی تنهایی بیرون بیاورم  تا دوباره ،پراونه شوم

من دلم ماندن می خواهد

من از همه ی فعلهای عالم ، ماندن را عاشق ترم...

من از همه ی واژه ها ، ماندن را تشنه ترم ...

بیا و بمان !