در خاطره ی خانه صدای تو نشسته است

 

می گوید: کدام از خدا بی خبری گفته که یک مشت خاک همه چیز را تمام می کند ؟! راست می گوید . یک مشت خاک عرضه اش کجا بود؟! مگر از پس ِدستهای همیشه روشن تو بر می آید؟ مگر از پس نگاههای مقتدر تو بر می آید؟ مگر می تواند عطر آغوش تو را بدزدد از من؟! مگر از دستش بر می آید میان قلب من و قلب مهربان تو خط های سرد فاصله را بی اندازد؟ مگر می تواند آهنگ صدای ات را از لحظه های همیشه تشنه ام بگیرد؟ من که ایمان دارم یک مشت خاک ، حریف ِ بزرگی ات نمی شود.من که حتی آن لحظه ی آخرین وداع ، آن لحظه ی هولناک جدایی ، دوباره ، خودم را سپردم به دستهای مردانه ی خودت...من که همان لحظه هم به آغوش خودت پناهنده شدم که تسلایم دهی...من که آن دقیقه های تلخ هم ، به بوسه های تو اکتفا کردم. با دستهای تو ، آرام گرفتم . به شانه های تو تکیه دادم برای برگشتنم به زندگی بدون ِتو...یک مشت خاک توانش کجا بود؟! کجا توانست ؟ می تواند خیال خاطر ِ گرمت را از من دور کند...؟ من هنوز هم ، هر صبح ، به خنده های تو لابه لای خاطره هایم سلام می کنم وشبها برای بغل خوش عطرت کلی دلتنگی می کنم...من هنوز هم دستهایت را از رویاهایم بیرون می کشم و بوسه می زنم بر پینه های خسته ی سالهای با تلاش زیستنت ...من هنوز هم به عشق نوازش هایت ، دست از دردهایم می شویم و مرهم زخمهایم می شوی ...من هنوز هم به همه ی پیرمردهای سرراه ِ زندگی ام با عشقی وصف ناشدنی عرض ادب می کنم به پاس پدرانگی تو...به پاس انگشتهایی که هیچ وقت خدا سیلی سیمای من نشد...بخدا ،آن انگشتها بوسیدن داشت. بوییدن داشت...سر خم شدن می طلبید...من هنوز هم در جان زندگی ام می بینمت...وقتهایی که خیلی دلتنگم...وقتهایی که خیلی دلم می خواهدت...وقتهایی که زیادی ،کم می آورم...وقتهایی که خودم را گم می کنم...وقتهایی که زخم می خورم. سیلی می خورم از دستهای روزگار ...وقتهایی که کسی نیست تا زیر بازویم را بگیرد وسرپایم کند،می بینمت...هستی کنارم...وبه اعتبار بودن تو ، به اعتبار دوست داشتن تو ،به دوستت دارمهای خسته ام ادامه می دهم. به زخمهایم پشت می کنم ودر خودم این جمله را دوره می کنم که " یک مشت خاک عرضه اش کجا بود تا تو را اینهمه از من بگیرد ؟ "

 اَبرمرد مهربانم !

همه ی روزهای ِ من

روز بزرگ ِ توست ...