رضا صادقی ، دست به یقه ی احساسم شده ، دارد می خواند:
" تو که میری نفسم می گیره "
و بغضهای چند روزه ای که بیخ گلویم بود ،سرباز می کنند
رضا صادقی دارد می خواند:
"همه ی خستگیات یکجا چند؟ "
ومن به خستگی دستها وچشمها وقلبم ، نگاه می کنم و به بهایشان فکر می کنم
رضا صادقی با التماس می خواند :
" تو بخندی همه چی حل میشه
تو بخندی همه چی خوبه بخند...بخند...بخند "
ومن عمیقاً دلتنگ خنده هایی می شوم که فقط توی چند تا قاب خاطره دارمشان
رضا صادقی محزون می خواند:
" همه چی خوبه فقط دلتنگم
آخه هیچی مثه دلتنگی نیست "
ودانه دانه دلتنگیهای ساده وسختم ، می شود باران...می شود طوفان...می شود آوار...
رضا صادقی ، به حزن والتماسش ، چاشنی عشق را اضافه می کند و ادامه می دهد:
" دو تا دریاچه تو چشماته ولی
هیچ دریاچه ای این رنگی نیست "
ولعنتی نمی داند که آشفته حالم می کند چقدر
که به دلم هوس می اندازد که عاشقانه ای ترتیب دهم پر از شوق نگاه
رضا صادقی ، جان به لبم می کند وقتی می خواند:
" هنوزم دور خودم می گردم
من و این عقربه ها هم دردیم
ساعتا از سر هم رد میشن
ما فقط می ریم و برمی گردیم "
و من چقدر ، یاد طواف خودم می افتم به دورِ لحظه های دردناک ِدلتنگیهام...دوست داشتن هام...
رضا صادقی دارد تکرار می کند
ومن دنبالِ پیدا کردن کلمه های جانداری که بشوند عاشقانه ای .شعری.چیزی...