نمی روم .این را روزهایی که تصمیم می گیرم به سیم آخر بزنم و برای همیشه این خانه ی مجازی را بگذارم برای بازماندگانش به خودم می گویم...نمی روم و این تصور را درذهنم خلق می کنم که  دستهایی هم هست که دامن رفتن ِ مرا بگیرد...که به خودم اطمینان بدهم داغی ِ دوستت دارمهایم از دهن نیفتاده است...به خودم می گویم نمی روم وتصور می کنم صداهای التماس آمیزی  را که توی گوش جانم می پیچند وچمدان را  از دستهایم  می گیرند.وبه خودم این اطمینان را می دهم که اینقدرها هم ، عاشقانه هایم  دست وپاچلفتی نیستند که نتوانند از پس یک تنه بودن این همه دوستت دارم بر بیایند.نمی روم وبا خودم این فعل منفی هراس آور را تکرار می کنم تا یادم بماند که نماندن ، نبودن ، نخواستن وهمه ی فعلهایی که با یک حرف ناقابل "ن " دنیای عاشقانه ی گرم ِمهربان کسی را ویران  می کنند اینقدرها هم قادر نیستند برای به استیصال رساندن دنیای دیوانه وار ِ عاشق ِ کسی مثل من...نمی روم وچمدانم را بر می گردانم و می نشینم پشت دری که هیچ وقت خدا دستم به باز شدنش نمی رود محض فرار از لحظه های رنج آور دوری و فاصله...می مانم واین فعل ماندن را آنقدر تکرار می کنم تا فاتحه ی دلم را نخوانم ...تا یادم بماند اگر قرار شد بروم جوری بروم که برکه ی کوچک دلم به دریا بپیوندد...جوری بروم که لازم نباشد قید ِ مهربانی و صبر و دوست داشتنهایم رابزنم...جوری بروم که از من خاطره ی خنده هایم بماند...و  عطر دلتنگیهای قشنگم...که دنیا به سوگ بنشیند برای جای خالی ِنگاه عاشقم ...جای خالی دستهایم...جای خالی دلم...!!

برای به زانو در آوردنم تو از مرگ حتی جلو می زنی "