آن پرنده عاشق است

عاشق ستاره  ماهی ای

که مثل یک نگین نقره ای

روی دست آب برق میزند

ماهی لباس نقره ای هم عاشق است

عاشق پرنده ی طلایی ای

که مثل سکه ای

توی مشت آفتاب ،برق می زند

آن پرنده را ولی چطور

می شود به ماهی اش رساند؟!

خطبه ی عروسی این دوعاشق عجیب را چطور

می شود میان ابر وآب خواند؟!

هیچکس ،تاکنون،سفره ای

برای عقد ماهی وپرنده ای نچیده است

هیچکس،پرنده ماهی ای ،ندیده است

یک شبی ولی

مطمئنم عشق بال می شود

راهی جاده های روشن خیال می شود

ماهی ای

می پرد به سمت آسمان

یک شبی مطمئنم عشق،بال می شود

راههای دور

مثل کاغذی ،مچاله می شود

وپرنده ای شنا کنان

میرود به قعر آبهای بیکران

بعد از آن

روی نقشه های عاشقی

سرزمین تازه ای

آفریده می شود

وپرنده ماهی ای

بال و پرزنان ،شناکنان

هم در آب و هم در آسمان

دیده می شود

" عرفان نظر آهاری "

این پستها ،بازی کلمه نیست.

این خطها ، این  عاشقت هستم ها ، این دوستت دارمها ، از سر تفنن نیست.

این دلتنگیها ،این شعرها ...

 این  کشاندن پای شعرهای لطیفی ومستور و نزارعرب به این بهشت خیالی ... 

تنها  بهانه اند ...

 بهانه هایی که نشان دهد همه ی لحظه ها می تواند  فقط با عطر " تو " خوب باشد .حتی رویاها ...

این روزها به شکل عجیب غریبی دوست دارم دست از زندگی کردن بشویم وبشوم یک تن تنها ویک عالمه رویا .بشوم یک عالمه خواب وسکوت وآرام گرفتن توی فکرهای دلچسبی که بافته ی انگشتان خیال عاشق خودم است.دوست دارم تنهایی به عمیق ترین ومحال ترین تا ممکن ترین وساده ترین آرزوهایم فکر کنم.دوست دارم توی یک کنج ،مثل بازی دخترم ،با چادری ،چیزی، خانه ی پارچه ای کوچکی بسازم وتویش بنشینم ودغدغه ی تدارک وراه انداختن هیچ کاری را نداشته باشم.دوست دارم توی همان کنج دنج وامن ،پنهان شوم ،گم شوم ...دوست دارم توی همان گوشه ،به دوستت دارمهای  خسته ام برسم.دوست دارم با لحظه های هنوز نیامده ی پاییز حرف بزنم. دوست دارم به ابرهای توی راه فکر کنم.به خودم .به دستهای دلم که ساده ،رو می شوند .به نقشهایی که نمیتوانم بازی کنم.به دروغهایی که نمیتوانم بگویم .به حرفهای مهمی  که وقت زدن توی گلویم خفه شان می کنم. به اینهمه ماندن.نرفتن.نمردن.به اینهمه لبخندهایی که توی چال گونه هایم گیر افتاده اند حتی وقتهایی که چشمهایم خیس غصه اند.دوست دارم توی همان خانه ی پارچه ای بساط علم کنم. ضیافت راه بی اندازم وبه سلامتی داشته های قلبم چای بنوشم .مضحک باشد شاید،اینکه چای مست کننده ی روح من است.اینکه چای ، کار تمام نوشیدنیهای سکر آور را  در حق من می کند ...اینکه من در فنجان چای دنیا را جور دیگری می بینم ...

خیلی زیادی دردناک است در حالی که عمیقاً تنهایی،  منجی تنهایی ها ودلتنگیها ودردها وبغضها وبیقراریها وبی خوابیهای بعضی دیگری، بشوی که  میدانی دقیقاً وقتهای شادی وخنده وآشتی اش، حتی جای یادت را خالی نمی کند .همین که گوشهایت را بدهی برای بغضهایش ،همین که حرفهای تسلی ات را بدهی برای آرام کردن لحظه ای یَش ، همین که گرمی آغوشت رابدهی .وقتت را بدهی . تمام حوصله ات را بدهی برای رها کردنش از آن لحظه ها ،همین که پا به پایش بغض کنی ،پابه پایش گریه کنی ،پابه پایش تب کنی ...پابه پایش بیایی تا لحظه های خوب رهایی وسبک شدن... شاید نجات دائمی اش از آن مصیبت،از آن اتفاق،از آن تنهایی موقت ،نباشد اما کافیست چشمهایت ،دستهایت،آغوشت ،صدایت را بگذاری وسط تا منجی لحظه های ناآرامش باشی... خواستم بگویم خیلی دردناک است مهربان بودن توی این دنیای عجیب وغریب بی در و پیکر...

امید دلم !

دبستانی شدنت

 قشنگ ترین عاشقانه ی پاییزی من است !!!

چیزی عوض نشده

هنوز هم  " تو"  تنها کلمه ای هستی که می چسبی به جان این عاشقانه ها

و من  تا جایی که بتوانم

 تمام واژه ها را  جوری می چینم تا  " تو "  بلندترین  شعر عاشقانه ی این خانه باشی

هنوز هم " تو " نا تمام ترین دلتنگی این دلنوشته هایی وخیال انگیزترینش ومهربان ترینش

و من... بگذار اعتراف کنم ...

خسته ام  نه از واژه هایی که جز رایحه ی تو چیزی به مشام من نمی رسانند

نه از عاشقانه هایی که عاشقترم  می کنند

نه از خیالهای ناتمام این بهشت خیالی

نه از داشتنت.خواستنت .دوست داشتنت...

بگذار اعتراف کنم ناخوشی حال این روزهای کج دار مریضم را

بگذار بگویم چقدر دلم یک خواب بلند می خواهد .

یک خواب بدون درد ...یک خواب امن وآرام...

 

 

وقتی نیستی

از یادت ...

از عطرت...

از عکسهایت ...

از نگاههای توی دوربینت...

از خنده های توی فیلمهایت...

 کاری بر نمی آید

فرض کن

 چشمهایم را به روی رویش ِ رؤیا و روشنی بستم!


فرض کن دیگر آوازی از آسمان ِ بی ستاره نخواندم،


حجره ی حنجره ام از تکلم ترانه تهی شد


و دیگر شبگرد ِ کوچه ی شما،


صدای آواز های مرا نشنید!


بگو آنوقت،


با عطر ِ آشنای این همه آرزو چه کنم؟


با التماس این دل ِ در به در!


با بی قراری ِ ابرهای بارانی...


باور کن به دیدار ِ آینه هم که می روم،


خیال ِ تو از انتهای سیاهی ِ چشمهایم سوسو می زند!


موضوع دوری ِ دستها و دیدارها مطرح نیست!


همنشین ِ نفسهای من شده ای!


با دلتنگی ِ دیدگانم یکی شده ای...یغما گلرویی

  همیشه توصیف بعضی چیزها ، خیلی سخت است!

مثل توصیف " تو "

توصیف " تو"  با دستهای اندک کسی چون من ...

با این واژه های خلاصه ی تب دار ...

مثل توصیف " دوستت دارم "  

 توصیف   " دوستت دارم  "  با تعبیرهای تلخ من

با اینهمه باران همیشه عاشق ِنشسته  پشت پنجره ی انبوه  دلتنگی ها ...

میدانی؟!

 فهماندن " تو " به این دنیا ، ساده نیست ...

فهماندن " تو "   کار این نوشته های پیش پا افتاده نیست

کار  این من ِ خسته ی همیشه مضطرب نیست ...

میدانی؟!

 دوست دارم با " تو " خودم را بزرگ کنم

دوست دارم توی این نوشته ها واضطرابهای پر از دوست داشتن ، با " تو " زندگی کنم

دلم می خواهد با " تو "  غرق شوم

با " تو " غوطه ور شوم

با  " تو " عاشقی کنم ... 

میدانی؟!

دلتنگم ... دلتنگ هرچه عاشقی بی درنگ ...هرچه دوست داشتن بی دلیل ...

 

پرنده ها 

 با من و آرزوهایم میانه ای ندارند

نه مرغ آمینش...

نه همای  سعادتش ...

نه کبوتر جَلدش ...

 

 

دیوانه قرار نیست همیشه مندرس و ژولیده خیابان را گز کند. یا با  خنده های ترسناکش عابران را بترساند. یا حرکتهای عجیب پر هراسش را بی اندازد به جان آدمها .دیوانه همیشه این نیست که به تخت بسته شود وفقط به لطف قرصها وتزریقهای قوی به خوابی عمیق برود.دیوانه فقط مردی با موهای پریشان نمیتواند باشد .دیوانه میتواند یک من باشد.یک من  که  دست وپا میزند توی یک عالمه   خیال عاشقانه .دیوانه میتواند یک من باشد که مشت مشت کلمه ها را میریزد توی دامن شعرهایش تا بگوید روحش آمیخته با دوستت دارم است.دیوانه می تواند یک من افسار گریخته باشد که دست به دامن بغضها میشود برای رفع دلتنگیها.که خودش را می سپارد به رویا تا از " تو "  حرف بزند.که با "تو "  نفس بکشد ...

 

 با تمام احترام برای دوفنجان لبخندم :

بعضی آدمها ، نباید بروند

نباید بمیرند.

نباید عطرشان را بردارند از آغوش زندگی ات

بعضی آدمها ، نباید برایت جای خالی بگذارند

نباید توی دلت را با رفتن خالی کنند

نباید پشت گرمی ات را بگیرند

بعضی آدمها  را نباید تا آخر عمرت ، چمدان به دست ببینی

نباید بدرقه یشان کنی .نباید رهایت کنند

این وقتی نیستی ها

این وقتی رفتی ها مال این بعضی آدمها نیست .نباید باشد ...

من مانده ام

وقتی توی این دنیای لعنتی  چیزی به اسم مردن هست که نقطه ی پایان عمر است

چرا نشسته ایم با دستهای خودمان ، لحظه هایی ، که می شود مثل  گل توی یک باغچه مراقبش بود...

که آفتاب را برایش آورد وگاهی هم سایه بان شد برایش  تا نسوزد.تا نمیرد ...

که می شود هر روز نشست پایش وبزرگ شدن وعمیق شدنش را نگاه کرد ...

که هر روز طبیب ،تب و تبداری اش شد ...

که گاهی  می شود عطشش را  با اشکهای دلتنگی برطرف کرد...

چرا باید  به همین سادگی ،به همین راحتی ،خرابش کرد ؟!

  لحظه هایی که توی اش کلی عاشق بوده ایم.

زندگی کرده ایم.نفس کشیده ایم.

خاطره ساخته ایم .خاطر باخته ایم بابتش.

 دوستش داشته ایم .

روح نواز بوده .

 پر از عطر علاقه ،پر از نگاه وتبسم.پر از دست .پر از چشم ...

کاش یکی پیدا می شد و دستهای جدایی را از دنیای عاشقانه ها می گرفت ودور می انداخت .

دستهای بهانه ها را ،دستهای کم آوردن ها را، دستهای خستگی  را.دستهای بی تفاوتی را.

دستهای سنگی هراس را.دستهای دلواپسی های خراب کننده را !

کاش یکی پیدا میشد که مثل ایوب پیامبرها ،صبور بود

که مثل مسیح ، معجزه هایش ، زندگی بخش بود .نور میداد به چشم ها

که مثل ابراهیم ،تمام آتشها را گلستان می کرد...

 .

.

.

هرچه میکنم ..

چهار خط برای تو بنویسم..

میبینم واژه ها

خاک بر سر شده اند..

هر چه میکنم ..

چهار قدم بیایم ..

تا به دست هات برسم زانوهام میخمد..

نه اینکه فکر کنی خسته ام..

نه اینکه تاب راه رفتن نداشته باشم..

نه..

تا آخرش همین است..

نگاهت

به لرزه ام می اندازد..

                                 »عباس.معروفی«

 

 

 

بعضی روزها

آنقدر سنگینی غم را توی قلب وگلویت حس میکنی

که با کلی لیوان چای هم نمی توانی بغضت را برگردانی سرجای اولش ...

بعضی روزهایی که خودت هم خبر نداری چه مرگت شده ؟!

 که نمی دانی توی خواب  وخیال شب قبلت  ...

کدام دست ِ آشوب ، دلتنگی را کشانده توی جان ِ صبحت...؟!

بعضی روزهایی که جای خالی اش ، از جلوی چشمت نمی رود

که قاب می شود مقابلت ...

که دست به هر کاری ساده وسختی میزنی تا صحنه را فراموش کنی...

اما ...اما نه صدای جاروی برقی .نه عطر مایه ی شستشو ونه چشیدن غذا ونه حرف زدن با کسی

ونه خواندن ونوشتن ، کاری از دستشان بر  نمی آید  برای پرت کردن حواس دلتنگ تو ...

 آنوقت است که دوست داری حواس ِدلتنگت را برداری و برگردی به بستر خواب دیشبت .

که دوباره سرت را بگذاری بر بالینی که دردهای شبت را  اینهمه تا صبح کش داده

که دوباره خواب دلتنگی ببینی و بغضت را بشکنی وبباری و آرام بگیری...

 

 اعتراف کردن خوب است.اعتراف به چیزی که توی گلویت مانده .به چیزی که روی دلت غمباد گرفته. به چیزی که میدانی اگر نگهش داری توی قلبت ، کار دستت می دهد . که دیوانه ات می کند .دوست داری پای خطایت بمانی .دوست داری  کفاره ی گناهت را با اعتراف ، بدهی. دوست داری محض اشتباهت ، عذربخواهی . بخشیده شوی .دوست داری " اعتراف  "،مثل یک دوست جانی ، دستهای خطایت را بگیرد وببرد هزاران فرسخ آن طرفتر .از دنیایت بیرونش کنی آنقدرها که چشم دلت هم ناتوان باشد از یادآوری اش .واین اعتراف ، این زانو زدن ، بهتر است دقیقاً برای آنی باشد که ایمان قلبت است.که محراب آرامشت است.که بهانه ی نفسهایت است.که بیقراریهایت را  محض تمام خطاهایت ،به جان می خرد.که بزرگترین مجال اعترافت می شود . که جدایت می کند از حس گناه .که بازگشتت را با آغوشی باز خریدار می شود .که شایسته ی تمام ستودنهاست ...

از لیوان‌ها


به لیوان شکسته فکر می‌کنی


از آدم‌ها


به کسی که از دست داده‌ای


به کسی که به دست نیاورده‌ای


همیشه


چیزی که نیست


بهتر است .
                                                                  علیرضا روشن

من عاشق تمام صبحهایی هستم که دستهای کوچکش را می بوسم وقتی توی خواب دارد به فرشته ها می خندد. وقتی پلکهای خواب بسته اش به هوای باز شدن می جنبد.من دلتنگی دیوانه واری  می گیرم درست ،وقتهایی که می خوابد.که خسته از بازیهای روزانه  تخت می خوابد ، راحت می خوابد . من عاشق خوابش می شوم وقتهایی که  بدون  قصه ی یکی بود یکی نبودها وکلاغهای رسیده ونرسیده به خانه، آنقدر بی غصه وآرام چشم می بندد به روی چشمهای تشنه ام  ... وقتهایی که دوست دارم رقت مادرانه را کنار بگذارم وبغلش کنم.وتوی خواب ببوسمش عمیق وجاندار .آنقدر که خواب دلتنگی مرا ببیند. من عاشق تمام روزهایی هستم که با صدایش ،آفتاب شعر را در من طلوع می کند وشبهایی که با چشمهایش ،خستگی جانکاه بغضها را از آغوشم برمی دارد.من عاشق  وقتهایی هستم که از ته دلش می خندد و ساده ،ریسه می رود به صحنه های نه چندان خندان ما آدم بزرگها.اصلن ،عاشق لحن حرفهایش می شوم وقتی حساب وکتابهای کودکانه می کند بابت هر چیزی . من دردهایم پر می کشد وقتی از دور،  بغلم را نشانه می گیرد ومی پرد توی آغوشم .من دلم نمی خواهد مسافر زندگی اش باشم.مسافر زندگی ام باشد.می خواهم تا آخرین نفس ، بلندترین لحظه ی خوشبختی ام باشد.ماندنی ترین شوقم... ومن ، امن ترین  آغوشش...

.

.

.

نوازش زیادی خوب است

واین آهنگ نوازش مهسا با دل من یک جوری راه می آید که دوست دارم.

می نوازد جانم را والبته بیشتر وقتها ، دلتنگیهای دوست داشتنی دلم را...

به خاطر دوست داشتن ِ آنهایی که دوستش دارند .به احترام درخواستشان، می گذارم بماند

نگاری که ما را جگر  می گُدازد

فقط با شرار نظر می گُدازد

گهی می گُدازد

گهی می نوازد

همین شیوه ام

 بیشتر می گُدازد

.

.

.

دلم می خواست اگر قرار بود درخت باشم

بید مجنون باشم

با آن لرزیدنهای عاشقانه وهراس های قشنگ و رقصهای تلخ دیوانه کننده ی شیدا ...

چقدر از این ادا اطوارهای ریخته توی این فضای مجازی متنفرم.این که اینجا هم ،عادتهای گند زندگی را دوباره زندگی کنیم منزجر کننده ومضحک است.این که جای تمام خواهر وبرادرهای نداشته را برای هم پر  کنیم که کلاه گنده ای بگذاریم سر کلمه ها.این که جانمازهایی را آب می کشیم که هر که نداند فکر می کند وحی الهی را داده اند دست مبارک ما تا برسانیمش به این مخلوقات سراپا تقصیر این فضای مجازی...اینکه خودمان را پشت هرچه  نمیدانم ،وی پی ان و فیلتر شکن  مخفی می کنیم که مبادا وبگذر  یک وقت،به سرش بزند وحضورمان را برای صاحبخانه ای مشخص کند  که هر روز با عطش، نوشته هایش را می خوانیم ولی دلمان نمی خواهد بو ببرد که تشنه ی خواندنش هستیم .اینکه از این سکوتهای  ژست شده ،تحویل هم می دهیم ...این خیلی دردناک است عزیز من! خیلی دردناک است این همه ادا واصولی که ریخته در جان خیلی از  این خانه های مجازی. خیلی از این آدمهای مجازی ...بیاو برای یکبار هم که شده فرشته ای باشیم که خدا در روحش دمیده است.فرشته ای که سجده می شود...

قصور کلمه هایم  وناتوانی بعضی وقتهایشان غم انگیز است

غم انگیز می شود

مثل این روزها...

مثل این نوشته ها که انگار شبیه من ، به احتضار رسیده اند ...

ایمان دارم

" تو "  تنها  پیامبری هستی  که می توانی 

 با  دَم مسیحایی ات ، این واژه های در بستر ِ جان کندن را  ،زنده کنی ...

نوشتن از تو دستهایی می خواهد  که با هر بادی نلرزد

 دلی می خواهد که با  هر اتفاق ساده ای ، نریزد .

 کاش می دانستی چقدر حال این روزهای من ، کم است برای نوشتن از تو !

کاش می دانستی این روزها ...

من فقط مالک  یک جفت چشم انتظارم  که ...

 برای تماشای تو ،دلتنگی اش از حد واندازه گذشته است...

کاش می دانستی

 تنها این چشمهای حریص ، این چشمهای خسته ،کافی نیستند برای نوشتن از تو ...!

 

 

گیرم که پاییز هم از راه رسید

گیرم که باران هم خیال شستن به سرش زد

گیرم که غبار ودَم از هوا پرید

گیرم که خنکای جان بخش هوا ، همه ی شهر را گرفت

گیرم که همه چیز خوب عالی

هوا ،همانی که آدمها می خواهند

زمین ،همانی  که قدمها می خواهند  

دلم می خواهد بدانم

کدام فصل می تواند دلتنگیهای عاشقانه ی مرا بگیرد؟!

کدام فصل می تواند از پس آشفتگی های قلبی من بر بیاید؟!

کدام باران می تواند روی باران چشمهای مرا کم کند ؟

کدام هوا ... کدام نسیم... دست می گذارد توی دستهای خالی ام ؟!

 کدام قاصدک ،پیامبر می شود ... شوق می آورد برای چشمهایم ؟!

کاش شعرها  اینقدر حرف از جابجایی فصلها نمی زدند!

کاش شاعری برمیداشت و از آمدن معجزه شعر می ساخت !

کاش کسی پیدا میشد  به جای باران ، ابرها ...

 به جای جابجایی فصلها از فاصله های جانکاه می نوشت!

راه علاجی پیدا می کرد  برای آرام گرفتن

راهی که خیال نباشد .رویا نباشد .خواب نباشد ...

 

دل‌تنگ یعنی من


دل‌تنگ یعنی من


دل‌تنگ یعنی من


هزار بار هم بگویم کم است


دل‌تنگ یعنی من


"من"


لعنت به من


که دل نمی‌کنم از دوست داشتن‌ات


که هنوز هم دیوانه‌ام می‌کند


بارش بی‌امان رگبار در بهار


که حول حالنا نشد حالم


و هنوز هم


وصله‌ی ناجور زندگی هستم


و هر روز بیشتر از قبل


خالی از بودن تو می‌شود دستم


خالی از بودن تو می‌شود دستم


خالی از بودن تو می‌شود دستم
                                                                               الهام دیداریان


بعضی دردها  را نمی شود گفت .نمی شود تقسیمش کرد با کسی . نمی شود ترجمه اش کرد.باید بگذاری دست نخورده بماند.باید بگذاری زخمش سرباز نکند.باید بماند بین خودت ودلت وچشمهایت.بعضی دردها را فقط خودت می فهمی .اندازه اش را .عمقش را.حجمش را.تلخی اش را .فقط خودت میدانی .فقط خودت میدانی چطور آرامش کنی ؟! چطور خفه اش کنی ؟! چطور با بزرگی دردش کنار بیایی . و دوست داشتن  و همین دوست داشتن ساده ای که به چشم آدمها نمی آید یکی از همین بعضی دردهاست .دردی که میدانی لاعلاج است.که هر روز بزرگتر میشود.بیشتر ریشه می دواند توی روح وروانت .که هرچقدر بزرگتر شود دوست تر میداری اش. که لذتی به جانت می نشاند به اندازه ی تمام خوشیهای موقت ودائم زندگی ات.که به احتضار می رساندت .دیوانه ات می کند وتو دلت نمی خواهد سرایت کند به کسی.که دلت می خواهد  تنها برای جان خودت بماند .در مالکیت قلب خودت باشد.تبش را به جان می خری.دلتنگی های نفس گیرش را با تمام وجودت تحمل می کنی .دوست داری که بارانهای بی وقفه اش از آن چشمهای خودت باشد. که  صبر ِ همیشه منتظرش را عاشقی ...

 

 

کاش  بوی مهر را

 آغوش تو

 برایم بیاورد

نه این  فصل لعنتی  ابرهای پراکنده ی باران زا...!!

روزهای ساکت را دوست دارم.

روزهایی که رویاهای دوست داشتنی ام را توی یک خلوت دلخواه ، می بافم

روزهایی که فکرم پر از دلتنگیهای شیرین است.

روزهایی که خلسه وار ،دست می گذارم توی دست ِتنهایی پر از عاشقانه ام

روزهایی که  "تو " از همه ی دغدغه ها و خیالها ،پر رنگ تر ،خیالم را تصاحب می کنی 

روزهایی که خودم را ناخوانده مهمان لذت دوست داشتن ِ بیشتر از همیشه ات می کنم

روزهایی که با باران دلتنگیهایم ، دوست داشتن ات را آبیاری می کنم

روزهایی که پرستار عاشقانه هایم  می شوم

که عاشقانه ، که صبورانه ،  از دریچه ی انتظارم، دردها را دور می ریزم

وجایش ...

خوشبختی بودنت را ، داشتنت را، دوست داشتنت را ، مهمان می شوم

روزهای شیدایی ام را دوست دارم

روزهایی که همه ی فکرم حوالی عطر جانبخش تو پرسه می زند

که بیشتر از همیشه ، غرق عطر علاقه می شود

که بیشتر از همیشه  دوستت دارد ...

 

 

اصلن دل را برای همین ساخته اند .همین که تنگ شود .بهانه های صد من یک غاز بگیرد.هوس کند یک چیزهای محال وغیر ممکنی را.اصلن دل را برای همین دوست داشتنهای بی در وپیکر ساخته اند.برای همین عاشق شدنهای دیوانه وار.همین بی حوصلگیهای گاهی گاهی.همین غمگینی مدام تلخ و شیرین.اصلن دل را برای همین ساخته اند که بشود چتر تمام تنهایی های تک نفره ات.که بشود جایگاه دردها و خاطره هایت.که بشود گنج قارونت. که بابت لذتی شیرین بتپد.بابت هراس وهیجان و شوق ،یک جور دیگری بتپد .وقت عاشقی یک جور. وقت رویا بافی یک جوری .اصلن دل را  برای همین ساخته اند که جور آغوشهای رفته را بکشد.جای  نوازشهای تمام شده را پر کند.جور زندگی را به دوش بکشد.جور بارانهای وقت وبی وقت را.جور چشمهای بیقرار را.جور دستهای خالی را.اصلن دل را ساخته اند که دستت را بگیرد تا بتوانی دوست داشته باشی.تا بتوانی عاشقانه ،پشت کنی به دنیا و زنده بمانی .و خوشیها را زندگی کنی.ناخوشیها را ،تیمار... که غمها را بریزی توی پستویَش.اصلن دل را برای همین ساخته اند که پناهنده اش بشوی.که پناهت بشود ...

از تمام جاهای خاطره انگیز که توی تمام شعرها ونوشته ها هم آثارش زیادی هست...مثل کوه وجاده ...مثل جنگل ودریا ...مثل ابرها وبرگهای خزان زده ...مثل کافه ها و سینماها ...مثل ارتفاعات و اماکن قدمت دار ... چشمم همیشه دنبال یک چیز می گردد. حفره های سیاه توی کوهها که اسمش غار است.همیشه غار برایم دوست داشتنی است .دلم می خواهد یک غار شخصی داشته باشم.یک غار دنج.یک غار تنهایی ...برای همین است که  همیشه توی طول راه وجاده ،چشمم به دل کوههاست ودلم جایی میان یکی از همان غارهای دور از آدمها ،می ماند ...