فرض کن

 چشمهایم را به روی رویش ِ رؤیا و روشنی بستم!


فرض کن دیگر آوازی از آسمان ِ بی ستاره نخواندم،


حجره ی حنجره ام از تکلم ترانه تهی شد


و دیگر شبگرد ِ کوچه ی شما،


صدای آواز های مرا نشنید!


بگو آنوقت،


با عطر ِ آشنای این همه آرزو چه کنم؟


با التماس این دل ِ در به در!


با بی قراری ِ ابرهای بارانی...


باور کن به دیدار ِ آینه هم که می روم،


خیال ِ تو از انتهای سیاهی ِ چشمهایم سوسو می زند!


موضوع دوری ِ دستها و دیدارها مطرح نیست!


همنشین ِ نفسهای من شده ای!


با دلتنگی ِ دیدگانم یکی شده ای...یغما گلرویی