وقتی توی این دنیای لعنتی چیزی به اسم مردن هست که نقطه ی پایان عمر است
چرا نشسته ایم با دستهای خودمان ، لحظه هایی ، که می شود مثل گل توی یک باغچه مراقبش بود...
که آفتاب را برایش آورد وگاهی هم سایه بان شد برایش تا نسوزد.تا نمیرد ...
که می شود هر روز نشست پایش وبزرگ شدن وعمیق شدنش را نگاه کرد ...
که هر روز طبیب ،تب و تبداری اش شد ...
که گاهی می شود عطشش را با اشکهای دلتنگی برطرف کرد...
چرا باید به همین سادگی ،به همین راحتی ،خرابش کرد ؟!
لحظه هایی که توی اش کلی عاشق بوده ایم.
زندگی کرده ایم.نفس کشیده ایم.
خاطره ساخته ایم .خاطر باخته ایم بابتش.
دوستش داشته ایم .
روح نواز بوده .
پر از عطر علاقه ،پر از نگاه وتبسم.پر از دست .پر از چشم ...
کاش یکی پیدا می شد و دستهای جدایی را از دنیای عاشقانه ها می گرفت ودور می انداخت .
دستهای بهانه ها را ،دستهای کم آوردن ها را، دستهای خستگی را.دستهای بی تفاوتی را.
دستهای سنگی هراس را.دستهای دلواپسی های خراب کننده را !
کاش یکی پیدا میشد که مثل ایوب پیامبرها ،صبور بود
که مثل مسیح ، معجزه هایش ، زندگی بخش بود .نور میداد به چشم ها
که مثل ابراهیم ،تمام آتشها را گلستان می کرد...
.
.
.
هرچه میکنم ..
چهار خط برای تو بنویسم..
میبینم واژه ها
خاک بر سر شده اند..
هر چه میکنم ..
چهار قدم بیایم ..
تا به دست هات برسم زانوهام میخمد..
نه اینکه فکر کنی خسته ام..
نه اینکه تاب راه رفتن نداشته باشم..
نه..
تا آخرش همین است..
نگاهت
به لرزه ام می اندازد..
»عباس.معروفی«