این روزها به شکل عجیب غریبی دوست دارم دست از زندگی کردن بشویم وبشوم یک تن تنها ویک عالمه رویا .بشوم یک عالمه خواب وسکوت وآرام گرفتن توی فکرهای دلچسبی که بافته ی انگشتان خیال عاشق خودم است.دوست دارم تنهایی به عمیق ترین ومحال ترین تا ممکن ترین وساده ترین آرزوهایم فکر کنم.دوست دارم توی یک کنج ،مثل بازی دخترم ،با چادری ،چیزی، خانه ی پارچه ای کوچکی بسازم وتویش بنشینم ودغدغه ی تدارک وراه انداختن هیچ کاری را نداشته باشم.دوست دارم توی همان کنج دنج وامن ،پنهان شوم ،گم شوم ...دوست دارم توی همان گوشه ،به دوستت دارمهای خسته ام برسم.دوست دارم با لحظه های هنوز نیامده ی پاییز حرف بزنم. دوست دارم به ابرهای توی راه فکر کنم.به خودم .به دستهای دلم که ساده ،رو می شوند .به نقشهایی که نمیتوانم بازی کنم.به دروغهایی که نمیتوانم بگویم .به حرفهای مهمی که وقت زدن توی گلویم خفه شان می کنم. به اینهمه ماندن.نرفتن.نمردن.به اینهمه لبخندهایی که توی چال گونه هایم گیر افتاده اند حتی وقتهایی که چشمهایم خیس غصه اند.دوست دارم توی همان خانه ی پارچه ای بساط علم کنم. ضیافت راه بی اندازم وبه سلامتی داشته های قلبم چای بنوشم .مضحک باشد شاید،اینکه چای مست کننده ی روح من است.اینکه چای ، کار تمام نوشیدنیهای سکر آور را در حق من می کند ...اینکه من در فنجان چای دنیا را جور دیگری می بینم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۱ ساعت 14:28 توسط آرام
|