بعضی دردها را نمی شود گفت .نمی شود تقسیمش کرد با کسی . نمی شود ترجمه اش کرد.باید بگذاری دست نخورده بماند.باید بگذاری زخمش سرباز نکند.باید بماند بین خودت ودلت وچشمهایت.بعضی دردها را فقط خودت می فهمی .اندازه اش را .عمقش را.حجمش را.تلخی اش را .فقط خودت میدانی .فقط خودت میدانی چطور آرامش کنی ؟! چطور خفه اش کنی ؟! چطور با بزرگی دردش کنار بیایی . و دوست داشتن و همین دوست داشتن ساده ای که به چشم آدمها نمی آید یکی از همین بعضی دردهاست .دردی که میدانی لاعلاج است.که هر روز بزرگتر میشود.بیشتر ریشه می دواند توی روح وروانت .که هرچقدر بزرگتر شود دوست تر میداری اش. که لذتی به جانت می نشاند به اندازه ی تمام خوشیهای موقت ودائم زندگی ات.که به احتضار می رساندت .دیوانه ات می کند وتو دلت نمی خواهد سرایت کند به کسی.که دلت می خواهد تنها برای جان خودت بماند .در مالکیت قلب خودت باشد.تبش را به جان می خری.دلتنگی های نفس گیرش را با تمام وجودت تحمل می کنی .دوست داری که بارانهای بی وقفه اش از آن چشمهای خودت باشد. که صبر ِ همیشه منتظرش را عاشقی ...
کاش بوی مهر را
آغوش تو
برایم بیاورد
نه این فصل لعنتی ابرهای پراکنده ی باران زا...!!
+ نوشته شده در جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۹۱ ساعت 16:57 توسط آرام
|