من عاشق تمام صبحهایی هستم که دستهای کوچکش را می بوسم وقتی توی خواب دارد به فرشته ها می خندد. وقتی پلکهای خواب بسته اش به هوای باز شدن می جنبد.من دلتنگی دیوانه واری می گیرم درست ،وقتهایی که می خوابد.که خسته از بازیهای روزانه تخت می خوابد ، راحت می خوابد . من عاشق خوابش می شوم وقتهایی که بدون قصه ی یکی بود یکی نبودها وکلاغهای رسیده ونرسیده به خانه، آنقدر بی غصه وآرام چشم می بندد به روی چشمهای تشنه ام ... وقتهایی که دوست دارم رقت مادرانه را کنار بگذارم وبغلش کنم.وتوی خواب ببوسمش عمیق وجاندار .آنقدر که خواب دلتنگی مرا ببیند. من عاشق تمام روزهایی هستم که با صدایش ،آفتاب شعر را در من طلوع می کند وشبهایی که با چشمهایش ،خستگی جانکاه بغضها را از آغوشم برمی دارد.من عاشق وقتهایی هستم که از ته دلش می خندد و ساده ،ریسه می رود به صحنه های نه چندان خندان ما آدم بزرگها.اصلن ،عاشق لحن حرفهایش می شوم وقتی حساب وکتابهای کودکانه می کند بابت هر چیزی . من دردهایم پر می کشد وقتی از دور، بغلم را نشانه می گیرد ومی پرد توی آغوشم .من دلم نمی خواهد مسافر زندگی اش باشم.مسافر زندگی ام باشد.می خواهم تا آخرین نفس ، بلندترین لحظه ی خوشبختی ام باشد.ماندنی ترین شوقم... ومن ، امن ترین آغوشش...
.
.
.
نوازش زیادی خوب است
واین آهنگ نوازش مهسا با دل من یک جوری راه می آید که دوست دارم.
می نوازد جانم را والبته بیشتر وقتها ، دلتنگیهای دوست داشتنی دلم را...
به خاطر دوست داشتن ِ آنهایی که دوستش دارند .به احترام درخواستشان، می گذارم بماند
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۱ ساعت 10:35 توسط آرام
|