پرنده ها
با من و آرزوهایم میانه ای ندارند
نه مرغ آمینش...
نه همای سعادتش ...
نه کبوتر جَلدش ...
دیوانه قرار نیست همیشه مندرس و ژولیده خیابان را گز کند. یا با خنده های ترسناکش عابران را بترساند. یا حرکتهای عجیب پر هراسش را بی اندازد به جان آدمها .دیوانه همیشه این نیست که به تخت بسته شود وفقط به لطف قرصها وتزریقهای قوی به خوابی عمیق برود.دیوانه فقط مردی با موهای پریشان نمیتواند باشد .دیوانه میتواند یک من باشد.یک من که دست وپا میزند توی یک عالمه خیال عاشقانه .دیوانه میتواند یک من باشد که مشت مشت کلمه ها را میریزد توی دامن شعرهایش تا بگوید روحش آمیخته با دوستت دارم است.دیوانه می تواند یک من افسار گریخته باشد که دست به دامن بغضها میشود برای رفع دلتنگیها.که خودش را می سپارد به رویا تا از " تو " حرف بزند.که با "تو " نفس بکشد ...
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۱ ساعت 13:38 توسط آرام