وقتی دلتنگی باشد و دستت به هیچ کجا بند نباشد... وقتی دلتنگی باشد و دستت را به هر کجا بند کنی سست از کار درآید از قضا... وقتی دلتنگی باشد و از کنار دلتنگی ات آدامس بجوند و رد شوند... وقتی دلتنگی باشد و دلی نمانده باشد...
من هنوز دلتنگ می شوم گاهی، من به شخصه تمام دست آویزها را امتحان کرده ام، آخرین راه چاره به جان خریدن دلتنگی ست و هیچی نگفتن.

مهدیه لطیفی

.

.

.

" تو "  

به روزترین اتفاق این خانه می شوی همیشه به لطف کلمه ها .به لطف دلتنگیهای من .به لطف چشمان خودت که شعرهایم را به زانو در می آورد.که اعترافهای روزانه ام را رقم میزند.به لطف خیالهایم که دست ماهری دارند برای بافتنت وفکرهای شاعرم که راه یافتنت را از بر شده اند.

" من "

ناشی ترین  آدم این خانه .مفلس ترین ودست خالی ترین آدم اینجا ، نا بلدترین آدم این راه جانفرسا ،بی هنر ترین آدم این جغرافیای دور  ،که هنوز که هنوز است نتوانسته ام اینهمه بیراهه را روبه راه  کنم...روبه راهی که دوست دارم.که عاشقم ...

دل کَندَن از جان کَندَن سخت تر است .این را وقتی می توانی بفهمی که از قبل تجربه اش کرده باشی ، وقتی برایت قرار گذاشته باشند که از یک دلبستگی عمیق، یا یک آدم مهم ،یا یک حس با شکوه دست بکشی.وقتی که برایت تعیینش کرده باشند .بجای دلت تصمیم کبری گرفته باشند و توی عمل انجام شده قرارت داده باشند.آنوقت ،ماندن وتحملش، می ماند برای تو. و رهایی اش  نصیب اویی می شود که جانش را، قلبش را، حضورش را بر میدارد ومیرود.برای تو یک عالمه خاطره ودلتنگی می ماند وتقویمی از اتفاقها وآلبومی از تصویرها و بیقراری بی حد وحصری که از زندگی ساقطت می کند...وبرای اویی که رفته جهانی تازه تر ...

.

.

.

 

دوستت دارم را تا می توانی ،تا از دستت بر می آید ،خرج آدمهای دوست داشتنی زندگی ات کن .شاید فردایت هیچوقت هیچوقت از راه نرسد .شاید آن آدم دوست داشتنی تمام شود.تا می توانی نگاهت را صرف نگاه کردن به چشمها ودستها وحضورهایی کن که تشنه ات می کنند.تا میتوانی آغوشت را،گرمی قلبت را ،حرارت عشقت را بریز پای آنهایی که دوست داری.تا دیر نشده .تا  هنوز ،دنیا باقیست.تا عمرداری.

چاره ای نداشتم جز اینکه او بگوید ومن از پشت سیمهای رابطه ، از پشت این سیمهای لعنتی رابطه  فقط بغض کنم وصدای  سراسر شکسته ومستاصل وداغانش را بشنوم و آرام آرام ومرحله به مرحله از تویش برایم حرف بزند.از خوبیهایش، از خاص بودنش ،از حضورش، از قناعت خودش توی این رابطه، از مهربانی آدم زندگی اش ،با عشق بگوید .با احساسی بدون مرز ،با احساسی عجیب ،با دلش برایم بگوید و من با گوشهایم حرفهایش را به جانم بسپارم وبغض گلویم را قورت دهم وچانه ام را توی دستهایم بگیرم که نلرزد که لرزش صدایم را نفهمد .که محکم کنار دردهایش بمانم تا همه را بریزد توی دامن آرامش من .تا همه ی غمهایش را شریک شوم.تا یکهو وقتی به عمیق ترین لحظه های خوشبختی از دست رفته اش برسد بزند زیر گریه.تا بگوید آرام : تمام اتاقم وخانه را وخاطره ها را ولحظه های خوشم را وکادوها وگلهایم را زیرو رو کردم تا فقط یک دلیل کوچک پیدا کنم برای این خداحافظی بی هنگام ومن بمانم که چه جمله ای بسازم که همین حالا دلش را گرم کنم.که دوست داشتم کلمه ها یاری ام کنند برای ساختن یک رویا برایش.دوست داشتم کسی انرژی مضاعفی به قلبم بدهد  تا چیزی بگویم که دست از متهم کردن خودش بردارد.تا بگویم همه ی خوبیها در تو جمع است.تا بگویم بیتابیهای عاشقانه ات  حد ندارد.بگویم از عاشقی چیزی کم نگذاشته ای...تا بگویم هیچوقت همه  چیز آنطوری پیش نمیرود که ما می خواهیم .که بگویم ...که با اینکه دلم نمی آمد...با اینکه برایم سخت بود ...بگویم فرض کن وقت رفتن بدرقه اش کرده ای وتوی راه برگشت دچار حادثه شده .فرض کن به خاک سپردی اش .فرض کن... وبعد بگویم تو را بخدا به دل نگیر من فقط می خواهم بگویم با اتفاق رفتنش ،یک جوری کنار بیا ...یک جوری کنار بیا و او با آن صدای خواستنی محزونش بگوید برایم دعا کن ومن توی دلم بگویم دعای من مگر به آسمان می رسد؟! ...

کاش می شد از پشت این سیمها دستهایت را بگیرم ودر آغوش بکشمت !

کی شعر  تر انگیزد

 

خاطر که حزین باشد !

غم را همه می شناسند.بعضیها کمتر.بعضیها بیشتر.بعضی اندوه ها ،به اندازه ی بعضی خوشیها که تا ابد در سینه می نشینند ،سینه ات را می سوزانند. لاعلاجند.مهمان دردت می کنند.یادآوری بعضی غمها ، شاید باران را بکارند در چشمهایت...شاید گونه ات را از هرم اشک داغ کنند...شاید قفسه ی سینه ات را توی مشت بگیرند وبفشارند...شاید جسمت را راهی خانه ی طبیب کنند...شاید قرصهای تسکینی را محکم ،جواب کنند...وخیلی شایدهای دیگر اما ...اما ...اما ...عزیزم! نمی شود فراموششان کنی.نمی شود پشت کنی بهشان.وقتی عزیز قلبت، توی آن غمت دست دارد.وقتی پای ماه ترین آدم ِزندگیت وسط است .وقتی برای رفتن توی آغوشش ،باید به آن داغ ِ دلت سلام کنی.وقتی برای گرفتن دستهایش باید بروی سراغ غم ِ نشسته در دلت ...گفتن ندارد. بخدا ، بعضی چیزها گفتن ندارد .فریاد زدن ندارد.بزرگ نمایی ندارد اما ،من فقط همین کلمه ها را دارم برای آرام شدن.من همین اشکها را دارم برای سبک شدن.من همین غم نامه ها را دارم برای تسکین... من یک دنیا شرمناکم از اینکه چشمهایی مهمان این خانه می شوند که دلشان فقط عاشقانه می خواهد.من یک دنیا دلگیرم از اینکه بعضی عاشقانه هایم زیادی تراژدی می شود.من یک دنیا در عذابم که شریک بعضی لحظه های جهنمی ام می شوید ...من فقط همین کلمه ها را دارم برای فرار از دردها وترسهایم...بگذارید بنویسم اش.همیشگی باشد اینجا .از مهربانی خاموش شده اش نمی توانم بگذرم.از خنده های تمام شده اش نمی توانم حرفی ننویسم.بگذارید بنویسمش تا خیالم آرام، بگیرد. حرف زدن از بعضی غمها ،مرهم است خودش یکجورهایی ...

 این چند سطر هم برای تویی که به هوای عاشقانه هایم ،اینجایی ...

نا تمام یعنی این پستها.

 این پستهای روزانه ی پر از تو .

ناتمام یعنی همین خیالها .همین آشوبها .

همین دلخستگیهای توی این کلمه ها.این جمله ها.این متنها.

ناتمام یعنی تو وکشداری این فکرهای مست ملنگ دیوانه .

 ناتمام یعنی خالی این دستهای بی هنر من، سرشاری این چشمه ی چشمان تو .

من ،اگرچه  ، فالگیری به سبک  این پرنده هایی که با نوکشان هنرمندی و مهارت به خرج میدهند تا غزلی را از لای بسته ی غزلها بیرون بکشند  را ،زیادی، خواهان نیستم اما همیشه خودم را میهمان غزلیات حضرتش می کنم حتی به همین سبک عجیب خیابانی ...حتی اگر ایمان داشته باشم تمام آن کاغذها با این مصرع آغاز خواهد شد: یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور ...وهمین کافیست تا توی دلم جرقه ای از امید ، بنشیند .من ادامه ی ماجرا را  راغب نیستم. من میلی به خواندن تفسیرهای نوشته شده ی آن زیر ندارم.اما میخوانم تا حس کنم حضرت حافظ هم دیگر دستش آمده چشم براهی ام را بابت اتفاق افتادن یک  معجزه ی بزرگ  . می خوانم تا حضرت حافظ هم به ریش رویاهایم بخندد .میخوانم تا او هم چشم توی چشمم بی اندازد و هی تکرار کند کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور ومن توی دلم بگویم : کدام غم حضرت آقا ؟! 

تمام آبرویم ..


از وقتی ست که برای تو می نویسم ؛


خار هم وقتی کنار توست


گل به نظر می‌آید !


 

ناصر رعیت نواز

دنیا از پشت این عاشقانه ها جور دیگری می شود برایم

به گمانم کافی باشد همین یک پنجره .

به گمانم کافی باشد نگاه کردن از همین روزنه ی ساده ی دوست داشتنی ...

بگذار جهنم را،بگذار لحظه های تلخ از دست دادن را ، بگذار لحظه های تلخ کُشنده  را

بگذار بیقراریها را رج به رج ، کلمه به کلمه ، به عطر عاشقانه ها بپیچانم

بگذار  خیالهای زیادی رویایی این بهشت خیالی ،گاهی رنگ بزند به این روزهای کج دار ومریض مان

بگذار من از همین دو حرف ساده ،  ساده حرف بزنم .ساده بنویسم تا آخر دنیایم

بگذار موضوع انشای این خانه همیشه  حکایت عین ،شین،قاف  معروف عاشقانه ها باشد.

بگذار" تو "ی این خیالهای بهشتی حسابی بزرگ باشد .آنقدر که در کلمه نگنجد.

آنقدر که هر روز به هوای نوشتنش ،بنشینم و دست به دامن شعر و کلمه شوم ...

بگذار اینجا لااقل حرف رفتن و دوری ودوستی نباشد.

بگذار این پنجره حتی توی بارانی ترین روزها ، ارمغانش ،جز رایحه ی دوست داشتن ،چیزی نباشد

بگذار همه چیز خوب پیش برود مثل آخر بعضی  فیلمها وداستانها

راه دوری نمی رود اگر یک جاهایی زیادی باز پخش بشوی .تکرار بشوی توی همه ی ساعتها

به گمانم کافی باشد همین یک پنجره ،برای آرامشم.برای قرار گرفتنم.

 

 

معلوم است که حروفی که روی این صفحه کلید است به اندازه ی کافی جان ندارند.

جان ِ بعضی کلمه هایش زیادی  کم است. بعضی حرفهایش، زیادی دور است.

 باید نشست وبا همان خودکارهای عطری آن وقتها  از  " تو" نوشت.

خستگی از سرو  رویم می بارد . از چشمهایم.از دستهایم. نیروی مضاعفی می خواهم برای اینکه شادابی را به چشمهایم برگردانم.خنده ی واقعی ام را گم کرده ام. خودم نیستم. رنگ زردم ، خنده های پلاسیده ام، ضعف بنیه ام ، زیادی توی ذوق میزند.زیادی ،آینه را مایوس می کند،زیادی روزهایم را بیرنگ ... تا حالا شده دلت بخواهد تنهایی ، از خودت وفکرهایت وخیالهایت چمدانی برداری وبزنی به یک گوشه ی ناشناخته ای چیزی؟! من چند روزی می شود دلم می خواهد یک گوشه ی ساکت وامن دنیا صدایم کند.یک گوشه مرا بخواند .ومن بشود که بروم.بتوانم ...

ای وای بر اسیری 

 کز یاد رفته باشد

  در دام مانده باشد

   صیاد رفته باشد ...

وقتی جایی دور از زادگاهت ، ساکن باشی بعضی روزها که دلتنگی ات پررنگ تر می شود،بعضی روزها که دلت خاطرات خوب کوچه ومحله ات را می خواهد.بعضی روزها که خیلی بیشتر از بقیه ی وقتها دلت برای همسایه های خانه ی پدری تنگ می شود، دلت می خواهد بروی توی شهر ،توی مرکز آدمها ،توی ازدحام وشلوغی خریدهایشان دنبال چشم آشنایی بگردی. دنبال لهجه ی آشناتری.دنبال عطری که برایت ارمغان شهرت باشد.حتی پلاک ماشینها برایت مهم می شود. پوشش آدمها، رنگ پوست ومویشان،  نگاهت میل به پیدا کردن نشانه ای دارد.نشانه ای شبیه نشانه های خوب وآشنای شهر کوچک دوست داشتنی خودت.هوای غربت نفست را بند می آورد.احساس بی پناهی غریبانه ای می کنی. از وسعت غربت و بزرگراهها وآدمهای مهاجر شبیه به خودت هراس داری .از نا آشنایی و نا مهربانی آدمهای کویری دلت می گیرد .همه اش آدمهای ساده ومهربان شهرت را مقایسه میکنی.همسایگی شان را ، سر زدن وقت وبی وقتشان را .شرجی توجه شان را ...وترسَت بیشتر وبزرگتر می شود... حالا تو بگو هفده سال گذشته باشد از این جدایی.از این غربت نشینی.حالا تو بگو باید تا حالا عادت کرده باشم .اما باور کنید هنوز که هنوزاست این شهر با تمام زائرها ومهاجرها ومقیمهایش ،برایم حکم قاره ای دیگر را دارد. جزیره ی ناشناخته ای که از عطر واقعی عزیزهایم   دورم کرده ...

گریه پیش از من کسی را نکشته است ، دیر کن ، برای دیدن من وقت زیاد است ، آرام آرام بیا ، که اگر پشیمان شدی بین راه ، دوباره به دور بروی ، سر فرصت بیایی ! ناراحت نباش ، در قبال غیبت ، تاخیر چیز مهمی نیست !

 

مهدیه لطیفی

دستی به آتش کلمه ها می برم.اما انگار یک جورهایی ،یک جورهای غریبی  قصد می کنم فقط بنشینم ونگاه کنم.بنشینم وتمام ماههای قبل را تماشا کنم.بنشینم و قد وقواره ی عاشقانه هایم را  برانداز کنم .بزرگ شدن بعضی حس ها را .عمیق شدن بعضی دلتنگیها را . دور شدن بعضی آدمها را .ورود تازه واردها را.  اینهمه آمد وشدهای عجیب وآشنا وغیر آشنا را ...دلم می خواهد با کلمه هایم حرف بزنم.دلم می خواهد با عاشقانه هایم خلوت کنم.تمام دوستت دارمهایم را از اینهمه سطر بیرون بکشم وشمارش کنم.راستش حالا یک جورهایی به خودم می بالم.به خاطر روح سرکش ناآرامم.به خاطر همیشه دلتنگ بودنم.به خاطر همیشه عاشق ماندنم.به خاطر  " تو نوشته هایم " ...حالا گاهی هم خسته .کمی هم  دل شکسته.چه فرقی میکند برای تو؟!وقتی اینهمه ،اینجا را بخاطر  "تو " دوست دارم . وقتی اینجا می شود همیشه پیدایت کرد ! وقتی اینجا همیشه می شود با چشمهایت ضیافت راه انداخت .وقتی می شود با زبان یغما وحافظ ومستور وفروغ ونزار قبانی عرب برایت حرف زد . وقتی اینجا همیشه در دسترسی .نه خیابانهای فاصله ای هست.نه فرسخهای مسیر ومسافتی .نه فاصله ی زمین و آسمانی .نه راهی .نه بیراهه ای.نه جاده ای .نه کوهی .وقتی اینجا همیشه برای از تو نوشتن هوا هست.کلمه هست.شیدایی هست .دیوانگی هست وتا دلت بخواهد دلتنگی  ودلتنگی ودلتنگی ...

امروز چای را تلخ می خورم

بدون قند پهلو

بدون شکر

تلخ و گزنده

به احترام تو !

مرا در غمت شریک بدان  ریما !

 

حتماً برای شما هم اتفاق افتاده .البته آنهایی که مثل من، مادر یک هفت ساله بوده اید یا هستید.دیروز، وقتی مربی مهربان وهنرمند دخترم می گوید نقاشی های هفت ساله ی من، پر از خلاقیت است ،دوست دارم دنیا همانجا ،توی همان لحظه ی شادی آور ، توی ذوق چشمهایم،توی شوق چشمهایش،توی همان لحظه ای که برایش تمام هفت ساله های کلاس به نشان تقدیر کف می زنند،توی لبخند روی لبهای مربی اش ،توقف کند.جلوتر نرود.من عاشق همان لحظه ی عصرگاهی دیروزم که تمام خستگی وگرمازدگی از جانم با شنیدن حرفهای مربی اش رخت بر بست. من نقاشی های قشنگش را عاشقم ودستها و روپوش رنگ رنگی اش را و پالت رنگش را و نوک بینی اش را وقتی آبی شده ...من خنده های نقاشی شده اش را عاشقم.من می خواهم دنیا بماند.بایستد .بگذارد حسابی شادی کنم.حسابی جثه ی کوچکش را بغل کنم.حسابی ببوسم.حسابی دورش بگردم.حسابی قربان صدقه اش بروم.آنقدر که کلمه کم بیاورم.آنقدر که از شادی بمیرم...

راستش را بخواهی

"تو"   آدم را شاعر می کند ...

ودلتنگ

و سر آخر هم  عاشق !

 

من فریب خوردن به دست کلمه های اینجا  را عاشقم

من وسوسه شدن به دست رویای  تو  را دیوانه ام

من  اصلاً دلم می خواهد هر روز بلند تر از روزهای قبل ، دیوانه خطابم کنی...

من دوست دارم لعنتی ِ این روزها باشم 

من دوست دارم پنجره را ببندم

پرده ها را بکشم

ودرست مثل یک دیوانه ی  واقعی به هوای آدمها پشت کنم

به دنیای کوچکشان بلند وکشدار بخندم

و در شعر چشمهای تو فرو بروم

من غریق نجات نمی خواهم به چه زبانی باید حرف بزنم؟!

 منجی نمی خواهم

وقتی منجی تمام لحظه های دلتنگی ام تویی

اصلا چه چیز بهتر از این همزیستی مسالمت آمیزم  با رویای دستهایت؟

چه ضیافتی بالاتر از میهمانی فکرهایت...

چه ملکوتی رفیع تر از بهشت خنده هایت ؟!

بگذار دنیا برود پی کارش ...

من اینگونه زیستن را بیشتر عاشقم !

به سلامتی پدری که طعم پدر داشتن را نچشید اما یک عمر پدری مهربان بود

می گویند باید مثل یک اتفاق ساده ی روزمره ، از اتفاق بزرگ رفتنت  حرفی نزنم.می گویند باید بابت نداشتنت ، به خاطره های قشنگ بودن ِ آنوقتهایت آویزان نشوم .می گویند چشمهایم باید تاب بیاورد وسکوت کند. زبانم گذشته های با تو را شخم نزند.می گویند... ومن با سماجت تمام.با عشق تمام تر ،با تمام دلم.تاکید میکنم تمام دلم تا حرف وحدیثی باقی نگذاشته باشم ...به یادت قشنگت می چسبم.مثل وقتهای بودنت که از کنار دستت جم نمی خوردم.که زل میزدم به چشمهایت حتی وقتی توی خواب عمیقی بودی.  که دست می گذاشتم توی دستهای خسته ات. مثل همان وقتهایی که به قامت خمیده ات تکیه میدادم.که دستهایم زیر بازویت بود وقت راه رفتنت.که دلم میخواست جای آن عصای چوبی ات باشم.جای صندلی چرخدارت.جای تسبیح همیشه میان انگشتانت.جای عینک همیشه همراه آن چشمهای مهربانت.جای دستمال آبی جیبی ات.بگویم باز؟! من هنوز فلسفه ی دلتنگی را نفهمیده ام.فقط میدانم به هردری میزنم تا باشی.تا باور مرگت را دور بی اندازم.تا به دلم امید بدهم زنده بودنت را.جاری روحت را میان لحظه های دلتنگی ام...من فقط میدانم دلتنگی برای آنهایی که دوست شان می داریم.آنهایی که یک جورهایی عشق زندگیمان هستند .که یگانه ی دلمان اند عجیب نیست.من فقط میدانم اگر دلتنگت نباشم می میرم.من فقط میدانم دلتنگی برای تو مثل غذای روح من می ماند .هوای تو باید باشد تا بدانم هنوز هم می شود ادامه داد این مدار مدارا را...

 

آن دوست که دیدنش بیاراید چشم

بی دیدنش از گریه نیاساید چشم

 

 

پدرم هر وقت می گفت : " درست می شود"

تمام نگرانیهایم پر می کشید

بعضی آدمها از همان اول شکل خاطره  اند.

نگاهشان که میکنی ...

حرف که می زنند...

 راه که میروند...

دلت گواهی می دهد به خاطره شدن شان .

بعضی آدمها  شبیه زخم اند

حرف که میزنند

راه که میروند

نگاهشان که میکنی ...

نیش میزنند ...

زخم میخوری ...

چه خوب است آدمی توی روزگارت باشد که  حتی اگر نباشد ، حتی اگر برود ،

خاطره اش ، دلتنگت کند

که یاد آوری حضورش، عاشقت کند. که خیالش ، آرامت کند ...

که بماند در صفحه ی نیازمندیهای قلبت ...

که همیشه بخواهی اش. کم اش بیاوری.آرزویش کنی !

 

گفتن یک چیزهایی ، مثل دلتنگی ، گاهی سخت است.

گاهی نشان دادن میزانش .اندازه اش  از عهده ی کلمه ها  خارج می شود ...

حتی اگر جهان قلب تو را در بر گرفته باشد ...

 

اگر عشق

آخرین عبادت ما نیست

پس آمده ایم اینجا

برای کدام درد بی شفا

شعر بخوانیم وباز به خانه برگردیم؟!

سید علی صالحی

اینهایی که می نویسم

اینهایی که با تمام وجودم می نویسم

تنها برای توست

تنها برای  "تو " ی این عاشقانه های بیتاب است

دیگر هیچ فرقی برایم نمی کند حضور حتی مجازی آدمها

همسایگی عجیب این کره ی  دیتایی

دیگر فرقی برایم ندارد

حرفهای من  از زبان آنهایی دیگر باشد

باور کن هیچ فرقی ندارد پای عاشقانه هایم کسی بنشیند و لذت ببرد

وبا توی دوست داشتنی اش خیال بافی کند.یا بنشیند ودلتنگی کند

یا بنشیند و اشک بریزد. یا حرف بزند.یا سکوت کند.

بگذار تا قیام قیامت من بنویسم .و منتشرت کنم توی  هوا ...

میدانم حیف است.عطر تو را توی این هوای لعنتی منتشر کنم وشامه ی آدمها را بنوازم

  می دانم ما آدمها وقاحت مان از حد گذشته

زبان کوفتی مان پر از شعار  مهربانی است اما پای عمل توی ساده ترین آداب زندگی مان می مانیم

میدانم اینهایی که می نویسم کنار تو معنا نمی دهد

که بسیار خرسندم از داشتن تنها تو

تنها تو  محبوب این بهشت خیالی !

همیشه عطر ورایحه های آشنا ، کارهای عجیبی با آدم می کنند.درست مثل آهنگهایی که خاطره هایت را چنگ می زنند .درست مثل نوشته هایی که تو می خوانی و دقیقاً انعکاس روح خودت را می بینی لای سطرهایشان.درست  مثل  حتی همان چای ساده ای که بوی دَمَش ، ابرهای دلتنگی ات را برای عطر دستهای مادرت ، انبوه تر می کند.درست  مثل خیلی چیزهای ساده وکوچکی که به چشم نمی آیند اما وقت دلتنگی تو ، به اندازه ی یک کوه ،رفیع می شوند و روحت را اسیر خاطره ها می کنند. وچقدر من توی این وقتها دلم می خواهد دست دراز کنم سمت تو ،  دست دراز کنم سمت واژه.سمت شعر.سمت تمام حس های خوبی که از تو نصیب این لحظه های بیقراری من می شود. ومن چقدر دلم می خواهد توی این وقتها اعتراف کنم واژه ی فردا را دوست دارم. که واژه ی فردا آنقدرها هم دور نیست . که فردا برای من یعنی انتظار آمدنت .که فردا یعنی مرگ فاصله ها ومن چقدر دلم می خواهد درست توی همین وقتهایی که عطر آشنای تو به سرم می زند خوب باشم. که خودم را ستایش کنم محض بزرگ کردن تو.محض تحمل ویارهای عاشقانه . محض این بارداری شیرین بدون فراغت...ومن چقدر دوست دارم درست توی همین ساعتها بنویسم دوستت دارم.بگویم دوستت دارم و هنگام نوشتن نامت، دلم بلرزد درست مثل همیشه .به سنگینی همیشه.

دلتنگ که باشی

حتی آواز صبحگاهی  شادمان ِگنجشکهای ِ پشت پنجره بهانه ی بارانت می شود جانم !

میدانی؟ هیچ چیز سخت تر از این نیست که تو هر روز ، همین هر روزهای پر فراز ونشیب ، همین هر روزهای گرم وسرد روزگارچشیده .همین هر روزهای دلهره آور وگاهی بی تفاوت همه ی آدمها  .همین هر روزهای خالی وگاهکی هم پر .دست ببری توی دنیای کلمه هایت و با همان جهان کوچک کم واژه ، با همان ادبیات ساده ی پیش پا افتاده .با همان دستور زبان خلاصه شده توی فعلهای گذشته وحال و آینده وحروف خیلی مختصر وساده تر اضافه وربط وساده تر بگویم با همان حروف الفبای کودکی ،بخواهی با عاشقانه ای به روز شوی که تمام احساس بزرگ قلبت را ، تمام هوای هر روزت را، تمام دغدغه هاو دلتنگیهایت را بی کم وکاست بگوید.واز زبان تو حرف بزند ...وتو مطمئن باشی که جای خالی " تو " اش را  فقط خودت می توانی  با هنری که در چنته داری ، با چشم شعر، با عطر دوستت دارمها ، با نگاه عاشقانه پرکنی ...

برای  تو  ریما ! واین روزهای آشوب زده ی  بی آشوبت :

نگران روح تو ام بانو
نگران دلت
نگران دست و دلت
خاطره هایت درد می کند این روزها
می دانم
نگران این تلخی ِ تندم
که دویده زیر دندان این تیرماه لعنتی
راستی
این درد ناخوانده از کدام جهنم پیدایش شد؟
نگران تو ام بانو
نگران لحظه های تو
نگران بند بندِ دلت

 

مهدیه لطیفی

درون دستهای من شعری شبیه تو همیشه پرسه میزند.آنقدر پرسه میزند آنقدر می آید ومی رود.آنقدر در من راه می رودتا پنجره ی واژه ها را به رویش باز کنم... تا راهش بدهم توی سطرهای عاشقم. من دلم می خواهد همین جوری ساده وصادقانه .همین جوری بدون چشمداشت وانتظار آمدنت .همین جوری کنار این خانه ی آباد شادیهایم  و گاهی  ویران غصه هایم ، به قدر و اندازه ی همین جانی که در من است از تو شاهکاری  بسازم به بزرگی معروف ترین آثار هنری  دنیا . میخواهم هنرمندانه ترین وماندگارترین  لبخند و مطبوع ترین رایحه  و زیباترین چشم این عاشقانه ها از آن تو باشد و تو از آن  این عاشقانه های سراپا تقصیر من !

.

.

.

وسوسه همیشه هم کار شیطان نیست

گاهی همین " تو  "که پشت کلمه های منی  به بهترین شکل ممکن وسوسه ام می کنی برای

 فریب خوردن .

برای چیدن  سیب  درخت آرزو.

برای رانده شدن ...

 

 

 

 من فقط  یک سفر دور می خواهم

دور از آدمها

از شهر

از زمین

از دنیا

و نزدیک به سرزمین تو

دعوتم می کنی آیا ؟!

داشتنت هنوز هم مثل باران می ماند !

روح نواز و لطیف و مهربان وعاشق

به تراکم این  دلتنگیها نگاه نکن .آشوب کلمه هایم یعنی اینکه دوستت دارم هایم دارند بزرگ می شوند

ودر آغوش  کوچک عاشقانه هایم نمی گنجند .باید یک راه تازه باز کنم.یک راه که وسیع باشد.که بلند باشد .که جادار باشد .می خواهم هنوز هم داشته باشمت. مطمئن تر .بهتر .بیشتر .بزرگتر...