همیشه عطر ورایحه های آشنا ، کارهای عجیبی با آدم می کنند.درست مثل آهنگهایی که خاطره هایت را چنگ می زنند .درست مثل نوشته هایی که تو می خوانی و دقیقاً انعکاس روح خودت را می بینی لای سطرهایشان.درست  مثل  حتی همان چای ساده ای که بوی دَمَش ، ابرهای دلتنگی ات را برای عطر دستهای مادرت ، انبوه تر می کند.درست  مثل خیلی چیزهای ساده وکوچکی که به چشم نمی آیند اما وقت دلتنگی تو ، به اندازه ی یک کوه ،رفیع می شوند و روحت را اسیر خاطره ها می کنند. وچقدر من توی این وقتها دلم می خواهد دست دراز کنم سمت تو ،  دست دراز کنم سمت واژه.سمت شعر.سمت تمام حس های خوبی که از تو نصیب این لحظه های بیقراری من می شود. ومن چقدر دلم می خواهد توی این وقتها اعتراف کنم واژه ی فردا را دوست دارم. که واژه ی فردا آنقدرها هم دور نیست . که فردا برای من یعنی انتظار آمدنت .که فردا یعنی مرگ فاصله ها ومن چقدر دلم می خواهد درست توی همین وقتهایی که عطر آشنای تو به سرم می زند خوب باشم. که خودم را ستایش کنم محض بزرگ کردن تو.محض تحمل ویارهای عاشقانه . محض این بارداری شیرین بدون فراغت...ومن چقدر دوست دارم درست توی همین ساعتها بنویسم دوستت دارم.بگویم دوستت دارم و هنگام نوشتن نامت، دلم بلرزد درست مثل همیشه .به سنگینی همیشه.