من ،اگرچه ، فالگیری به سبک این پرنده هایی که با نوکشان هنرمندی و مهارت به خرج میدهند تا غزلی را از لای بسته ی غزلها بیرون بکشند را ،زیادی، خواهان نیستم اما همیشه خودم را میهمان غزلیات حضرتش می کنم حتی به همین سبک عجیب خیابانی ...حتی اگر ایمان داشته باشم تمام آن کاغذها با این مصرع آغاز خواهد شد: یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور ...وهمین کافیست تا توی دلم جرقه ای از امید ، بنشیند .من ادامه ی ماجرا را راغب نیستم. من میلی به خواندن تفسیرهای نوشته شده ی آن زیر ندارم.اما میخوانم تا حس کنم حضرت حافظ هم دیگر دستش آمده چشم براهی ام را بابت اتفاق افتادن یک معجزه ی بزرگ . می خوانم تا حضرت حافظ هم به ریش رویاهایم بخندد .میخوانم تا او هم چشم توی چشمم بی اندازد و هی تکرار کند کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور ومن توی دلم بگویم : کدام غم حضرت آقا ؟!
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۱ ساعت 11:59 توسط آرام
|