می گویند باید مثل یک اتفاق ساده ی روزمره ، از اتفاق بزرگ رفتنت حرفی نزنم.می گویند باید بابت نداشتنت ، به خاطره های قشنگ بودن ِ آنوقتهایت آویزان نشوم .می گویند چشمهایم باید تاب بیاورد وسکوت کند. زبانم گذشته های با تو را شخم نزند.می گویند... ومن با سماجت تمام.با عشق تمام تر ،با تمام دلم.تاکید میکنم تمام دلم تا حرف وحدیثی باقی نگذاشته باشم ...به یادت قشنگت می چسبم.مثل وقتهای بودنت که از کنار دستت جم نمی خوردم.که زل میزدم به چشمهایت حتی وقتی توی خواب عمیقی بودی. که دست می گذاشتم توی دستهای خسته ات. مثل همان وقتهایی که به قامت خمیده ات تکیه میدادم.که دستهایم زیر بازویت بود وقت راه رفتنت.که دلم میخواست جای آن عصای چوبی ات باشم.جای صندلی چرخدارت.جای تسبیح همیشه میان انگشتانت.جای عینک همیشه همراه آن چشمهای مهربانت.جای دستمال آبی جیبی ات.بگویم باز؟! من هنوز فلسفه ی دلتنگی را نفهمیده ام.فقط میدانم به هردری میزنم تا باشی.تا باور مرگت را دور بی اندازم.تا به دلم امید بدهم زنده بودنت را.جاری روحت را میان لحظه های دلتنگی ام...من فقط میدانم دلتنگی برای آنهایی که دوست شان می داریم.آنهایی که یک جورهایی عشق زندگیمان هستند .که یگانه ی دلمان اند عجیب نیست.من فقط میدانم اگر دلتنگت نباشم می میرم.من فقط میدانم دلتنگی برای تو مثل غذای روح من می ماند .هوای تو باید باشد تا بدانم هنوز هم می شود ادامه داد این مدار مدارا را...
آن دوست که دیدنش بیاراید چشم
بی دیدنش از گریه نیاساید چشم
پدرم هر وقت می گفت : " درست می شود"
تمام نگرانیهایم پر می کشید