چاره ای نداشتم جز اینکه او بگوید ومن از پشت سیمهای رابطه ، از پشت این سیمهای لعنتی رابطه فقط بغض کنم وصدای سراسر شکسته ومستاصل وداغانش را بشنوم و آرام آرام ومرحله به مرحله از تویش برایم حرف بزند.از خوبیهایش، از خاص بودنش ،از حضورش، از قناعت خودش توی این رابطه، از مهربانی آدم زندگی اش ،با عشق بگوید .با احساسی بدون مرز ،با احساسی عجیب ،با دلش برایم بگوید و من با گوشهایم حرفهایش را به جانم بسپارم وبغض گلویم را قورت دهم وچانه ام را توی دستهایم بگیرم که نلرزد که لرزش صدایم را نفهمد .که محکم کنار دردهایش بمانم تا همه را بریزد توی دامن آرامش من .تا همه ی غمهایش را شریک شوم.تا یکهو وقتی به عمیق ترین لحظه های خوشبختی از دست رفته اش برسد بزند زیر گریه.تا بگوید آرام : تمام اتاقم وخانه را وخاطره ها را ولحظه های خوشم را وکادوها وگلهایم را زیرو رو کردم تا فقط یک دلیل کوچک پیدا کنم برای این خداحافظی بی هنگام ومن بمانم که چه جمله ای بسازم که همین حالا دلش را گرم کنم.که دوست داشتم کلمه ها یاری ام کنند برای ساختن یک رویا برایش.دوست داشتم کسی انرژی مضاعفی به قلبم بدهد تا چیزی بگویم که دست از متهم کردن خودش بردارد.تا بگویم همه ی خوبیها در تو جمع است.تا بگویم بیتابیهای عاشقانه ات حد ندارد.بگویم از عاشقی چیزی کم نگذاشته ای...تا بگویم هیچوقت همه چیز آنطوری پیش نمیرود که ما می خواهیم .که بگویم ...که با اینکه دلم نمی آمد...با اینکه برایم سخت بود ...بگویم فرض کن وقت رفتن بدرقه اش کرده ای وتوی راه برگشت دچار حادثه شده .فرض کن به خاک سپردی اش .فرض کن... وبعد بگویم تو را بخدا به دل نگیر من فقط می خواهم بگویم با اتفاق رفتنش ،یک جوری کنار بیا ...یک جوری کنار بیا و او با آن صدای خواستنی محزونش بگوید برایم دعا کن ومن توی دلم بگویم دعای من مگر به آسمان می رسد؟! ...
کاش می شد از پشت این سیمها دستهایت را بگیرم ودر آغوش بکشمت !
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۱ ساعت 17:12 توسط آرام
|