غم را همه می شناسند.بعضیها کمتر.بعضیها بیشتر.بعضی اندوه ها ،به اندازه ی بعضی خوشیها که تا ابد در سینه می نشینند ،سینه ات را می سوزانند. لاعلاجند.مهمان دردت می کنند.یادآوری بعضی غمها ، شاید باران را بکارند در چشمهایت...شاید گونه ات را از هرم اشک داغ کنند...شاید قفسه ی سینه ات را توی مشت بگیرند وبفشارند...شاید جسمت را راهی خانه ی طبیب کنند...شاید قرصهای تسکینی را محکم ،جواب کنند...وخیلی شایدهای دیگر اما ...اما ...اما ...عزیزم! نمی شود فراموششان کنی.نمی شود پشت کنی بهشان.وقتی عزیز قلبت، توی آن غمت دست دارد.وقتی پای ماه ترین آدم ِزندگیت وسط است .وقتی برای رفتن توی آغوشش ،باید به آن داغ ِ دلت سلام کنی.وقتی برای گرفتن دستهایش باید بروی سراغ غم ِ نشسته در دلت ...گفتن ندارد. بخدا ، بعضی چیزها گفتن ندارد .فریاد زدن ندارد.بزرگ نمایی ندارد اما ،من فقط همین کلمه ها را دارم برای آرام شدن.من همین اشکها را دارم برای سبک شدن.من همین غم نامه ها را دارم برای تسکین... من یک دنیا شرمناکم از اینکه چشمهایی مهمان این خانه می شوند که دلشان فقط عاشقانه می خواهد.من یک دنیا دلگیرم از اینکه بعضی عاشقانه هایم زیادی تراژدی می شود.من یک دنیا در عذابم که شریک بعضی لحظه های جهنمی ام می شوید ...من فقط همین کلمه ها را دارم برای فرار از دردها وترسهایم...بگذارید بنویسم اش.همیشگی باشد اینجا .از مهربانی خاموش شده اش نمی توانم بگذرم.از خنده های تمام شده اش نمی توانم حرفی ننویسم.بگذارید بنویسمش تا خیالم آرام، بگیرد. حرف زدن از بعضی غمها ،مرهم است خودش یکجورهایی ...
این چند سطر هم برای تویی که به هوای عاشقانه هایم ،اینجایی ...
نا تمام یعنی این پستها.
این پستهای روزانه ی پر از تو .
ناتمام یعنی همین خیالها .همین آشوبها .
همین دلخستگیهای توی این کلمه ها.این جمله ها.این متنها.
ناتمام یعنی تو وکشداری این فکرهای مست ملنگ دیوانه .
ناتمام یعنی خالی این دستهای بی هنر من، سرشاری این چشمه ی چشمان تو .
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۱ ساعت 17:31 توسط آرام
|