دستی به آتش کلمه ها می برم.اما انگار یک جورهایی ،یک جورهای غریبی  قصد می کنم فقط بنشینم ونگاه کنم.بنشینم وتمام ماههای قبل را تماشا کنم.بنشینم و قد وقواره ی عاشقانه هایم را  برانداز کنم .بزرگ شدن بعضی حس ها را .عمیق شدن بعضی دلتنگیها را . دور شدن بعضی آدمها را .ورود تازه واردها را.  اینهمه آمد وشدهای عجیب وآشنا وغیر آشنا را ...دلم می خواهد با کلمه هایم حرف بزنم.دلم می خواهد با عاشقانه هایم خلوت کنم.تمام دوستت دارمهایم را از اینهمه سطر بیرون بکشم وشمارش کنم.راستش حالا یک جورهایی به خودم می بالم.به خاطر روح سرکش ناآرامم.به خاطر همیشه دلتنگ بودنم.به خاطر همیشه عاشق ماندنم.به خاطر  " تو نوشته هایم " ...حالا گاهی هم خسته .کمی هم  دل شکسته.چه فرقی میکند برای تو؟!وقتی اینهمه ،اینجا را بخاطر  "تو " دوست دارم . وقتی اینجا می شود همیشه پیدایت کرد ! وقتی اینجا همیشه می شود با چشمهایت ضیافت راه انداخت .وقتی می شود با زبان یغما وحافظ ومستور وفروغ ونزار قبانی عرب برایت حرف زد . وقتی اینجا همیشه در دسترسی .نه خیابانهای فاصله ای هست.نه فرسخهای مسیر ومسافتی .نه فاصله ی زمین و آسمانی .نه راهی .نه بیراهه ای.نه جاده ای .نه کوهی .وقتی اینجا همیشه برای از تو نوشتن هوا هست.کلمه هست.شیدایی هست .دیوانگی هست وتا دلت بخواهد دلتنگی  ودلتنگی ودلتنگی ...